RSS Feed
  1. نوروز-١٥٦

    March 20, 2015 by Son of Thunder

    باز نوروزى ديگر رسيد و غم غربت بر دلم سنگينى كرد ، همچون پتكى بر سرم خورد كه ايران نيستم و زيبايى هاى عيد را نخواهم ديد

    شلوغى شب عيد، غوغاى ماشين ها، شادى مردم از خريد عيد، چانه زدنهاى براى تخفيف و رندى فروشندگان و خوشى كودكان از ١٥ روز تعطيلى، تكاليف جانفرساى عيد كه مانند زهرى مهلك به جان دانش آموزان بود

    ذوق عيدى گرفتن از همه، مخصوصا اسكناس هاى تا نخورده اى كه پدر هر سال به ما مى داد، مهم ارزش ريالى اش نبود، مهم نويى آن بود كه جلوه گر سالى نو بود، به همراه لبخندى از پدر ، برايم تداعى كننده و تضمين سالى ميمون و مبارك بود

    حيف خانه كندم و مهاجرت كردم و همه چيزم ، قسمتى از وجودم و آن اسكناس هاى تانخورده را جاگذاشتم در خاك پدرى

    امان از اين نوستالوژى كشنده، حتى اگر همه خانواده ات در كنارت در غربت باشد ، باز غربت غربت است ، خاك پذيرنده مهربانش با همه مهر مردمانش برايت غريب است، ايران تنها خاك نبود ، هويت بود اصل بود ، رشته اتصال تو بود به تاريخ ات به گذشته مشترك ات ، افسوس كه آن ريسمان بريده شد

    نوروز بر همگان مبارك


  2. هويت-١٥٥

    February 4, 2015 by Son of Thunder

    به او مى گويم حدود ده سالى است كه در آمريكا هستم . باورش نمى شود . مى گويد زبان فارسى ات هيچ تغييرى نكرده. حتى اصطلاحات روزانه مصطلح در زندگى روزمره ايران وا به كار مى برى.

    برايش مى گويم عقم مى نشيند از آدم هاى تازه به دوران رسيده اى كه فكر مى كنند چون به خارج آمده اند بايد حتما خارجى بشوند. از اينكه اگر حين سخن به فارسى اگر از like و big time و oh yeah و ديگر ادوات تظاهر به دانايى به زبان انگليسى را چاشنى گفتار خود نكنند ، و مخاطب فكر كند كه اينان تازه به خارج آمده اند.
    و اما اگر شروع به صحبت به انگليسى سليس كنى مثل آن جانور زحمتكش مى مانند در گل .

    مى گويمش هويت چيزى نيست كه بشود در هر بازارى پيدايش كرد و به هر قيمتى خريد. هويت هر انسان در طى قرنها ايجاد مى شود. به اين راحتى عوض كردنى نيست ، زمان مى برد. هيچ انسانى به ناگاه قرمه سبزى خور نمى شود ، هزاران سال تاريخ پشت همين غذا است.

    برايش مى گويم موارد زيادى ديده ام كه انسانى حتى لهجه زبان مادرى اش را عوض مى كند تا شبيه جمع شود. ارمنى ايران با لهجه ارمنستان ، يا افغانى با لهجه ايران و متظاهر به متولد مشهد بودن ! سخن مى گويند كه قبايى گشاد است به اين هيكل نزار و زار مى زند از شدت قبيحى !

    هويت يعنى اينكه هر چه هستى باش.
    اما سعى به بهتر شدن خود كردن ايرادى ندارد اما بدون انكار بودن و عقبه خويش.


  3. مربى به نام كى روش-١٥٤

    January 24, 2015 by Son of Thunder

    تيم ايران در جام ملت هاى آسيا به عراق باخت و حذف شد.
    اما نه ، به اين سادگى اين اتفاق نيفتاد. به خاطر داورى ضعيف داور استراليايى ، تيم ايران از اواخر نيمه اول ده نفره بازى كرد.
    ايران بازى يك هيچ را با يك يك و سپس دو يك عقب ماند. دو دو كرد. بعد گل سوم را خورد.
    ولى دو دقيقه ١١٩ گل تساوى را زد.
    و در نهايت به ضربات پنالتى به عراق باخت.

    فوتبال برد و باخت دارد، اشتباه داورى دارد ،… حرفى درش نيست. اما حرف اين است كه كى روش تيم را شخصيت داده. روحيه جنگندگى داده. تيم ملى با غيرت بازى مى كند . در صحنه منتهى به گل سوم كه ضربه كرنر بود، دروازبان ايران به ١٨ قدم عراق مى آيد كه شايد او گره از كار بگشايد.
    اين يعنى روحيه جنگندگى ، اين باور نكردن شكست ، يعنى غيرت …
    كى روش تيمى ساخته كه دفاع منطقى و چندلايه دارد. خط ميانى مستحكم و حرفه اى و خط حمله اى زهرناك و فرصت طلب.
    كى روش تيمى بدون بازى تداركاتى را در چنين مسابقات مهمى آورد و خوب نتيجه گرفت.

    دوست دارم بدانم كه اين كى روش چه افسونى كرده اين بازيكنان را كه تا آخرين نفس تلاش مى كنند و غيرتمندانه بازى مى كنند.
    هر وردى كه خوانده ،اثر كرده
    دمت گرم مربى، دمت گرم


  4. بدون عنوان-١٥٣

    January 22, 2015 by Son of Thunder

    عمرى دگر ببايد بعد از وفات ما را
    كين عمر طى نموديم اندر اميدوارى

    پ. ن: كاش جوانتر بودم…


  5. مورفيس-١٥٢

    January 19, 2015 by Son of Thunder

    اگر قرار به پرستش خدايى داشتم ( كه خوشبختانه ندارم) ، قطعاخداى خواب يونان باستان مرفيس Morpheus را مى پرستيدم.

    عالم خواب عالم غريبى است، زنده و مرده.
    نيستى و هستى . مرگى موقت ،زندگى اى در تعليق . و اين معلقى شيرين است.
    و خواب فراموشى دهنده دردهايست كه در زندگى نمى توان تحمل كرد.


  6. برگشتن -151

    January 14, 2015 by Son of Thunder

    اوقاتی بود که نیازی به همصحبت پیدا کردن تو را به کشف پدیده ای به نام وبلاگ برد، زمانی دور ،شاید یک دهه پيش.

    بازگشتن به همان حس وقتی که بدانی وبلاگی که گاه به گاه در آن می نویسی هک شده و به ویروسی آغشته ولی نه حس درست کردنش را داشتی و نه وقتش را

    مشغول دلمردگی خود بودی و روزمرگی روزانه دهشت زا زندگى مدرن.

    و درسهایی بغایت سخت و گیج کننده

    هر ترم بین 18 تا 21 واحد برای تمام شدن زودتر

    تا ناگهان به این نتبجه می رسی که باید درستش کنی قسمتی از وجود توست .هویت توست. تو بلاگ نویس بودی و هستی و خواهی بود

    و درستش می کنی تا هر وقت توانستی در آن بنویسی


  7. شهرها-١٥٠

    September 26, 2014 by Son of Thunder

    هر شهرى برايم تداعى كننده چيزى است دارد ، شايد احمقانه باشد ولى هربار كه اسمشان را مى شنوم حتما پسوندى در ذهنم نقش مى بندد. هميشه همان . مثلا:

    لس آنجلس ِكلافه
    نيويوركِ آرامش
    بوستونِ باوقار
    اورميهِ مادربزرگ
    ايروانِ نورانى
    برلين ِ پرغرور
    وينِ خسته
    رمِ رويايى
    ماسولهِ محو
    كرمانِ مهربان
    اصفهانِ دودوزه
    مشهدِ سرد
    تبريزِ رفاقت
    گرگانِ عروس
    فينيكسِ گرما
    و…

    و تهران شهر كابوس هاى من …

     پ.ن: بیروت شهر نور چشمانم


  8. ترسناک ماندنی-۱۵۰

    September 13, 2014 by Son of Thunder

     چرا مقایسه می شوی تمام مدت
    چرا از خاطر نمی روی؟ چرا رهایم نمی کنی؟
    باعث این فلجی احساسی ، این قلب مردگی تویی

    کاش هرگز نمی دیدمت
    و اکنون به راحتی با این دخترک می توانستم به جایی برسم

    چرا از یادم نمی روی؟

    به خدا من کاری نکرده ام
    نمی‌دانم از چه “ری‌را ” را فراموش نکرده‌ ام


  9. معجزه-١٤٩

    September 11, 2014 by Son of Thunder

    بعضى وقتا دلم معجزه مى خواهد،
    دروغ چرا صحبت با تو را مى خواهد

    و ناباورانه انتظار واقعه اى اعجازآلودى را مى كشد كه به نيكى مى داند اتفاق نخواهد افتاد.

    معجزه اى در كار نيست، اعجاز كنندگان قرن هاست مرده اند…

    اما هنوز دلم صحبت كردن با تو را طلب مى كند.

    دل است ديگر ، عقل ندارد كه!


  10. نمايشنامه اى در سه پرده-١٤٨

    August 31, 2014 by Son of Thunder

    پرده اول:
    با دوست ارمنى ام كه متولد سوريه است درباره داعش و وحش گرى هايشان صحبت مى كنم ، از مظلوميت ايزدى ها كه مى گويم …
    حرفم را قطع مى كند و مى گويد : ولشان كن ، شيطان پرست اند.
    وحشت مى كنم تنها مى گويم ولى انسان اند.جوابش عصبى ام مى كند: حالا!!!

    پرده دوم:
    سر كارم به آقاى ايرانى مى رسم و صحبت مى كشد به حوادث خاورميانه . طبق معمول دست صهيونيزم و يهود را دخيل مى داند.
    بحث به سبعيت داعش در قبال ايزدى ها كه مى شوند مى گويد : اينا شيطان پرستند بهتر كه بميرند.
    بهت مى زنم ، از مى ترسم … ديگر چيزى نمى گويم از او به بهانه اى دور مى شوم .

    پرده سوم:
    در اتاقم نشسته ام و دارم به توحش انسان ها فكرمى كنم ،
    از انسان هايى كه ذاتاً وحشى اند و زندگى در جهان متمدن تنها ظاهر آنها را متمدن كرده ولى عقايد پوسيده شان برقرار مانده است.
    … وحشت مى كنم.a


  11. غزل‌بانوی شعر ایران،سیمین بهبهانی-147

    August 21, 2014 by Son of Thunder

    متولیان قبرستان امام‌زاده طاهرگفته‌ اند: امام‌زاده طاهر، جای دفن” نویسنده” و شاعر و مطرب” نیست و از خاکسپاری پیکر سیمین بهبهانی برخلاف وصیت اش جلوگیری کردند.
    دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من
    گر از قفس گریزم کجا روم ، کجا من ؟

    کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
    که دیده برگشودم به کنج تنگنا من*

    *از سیمین بهبهانی


  12. داعش-١٤٦

    August 17, 2014 by Son of Thunder

    دوستان عزيزى كه حوادث خاورميانه را پى گيرى مى كنيد، و از اندوه غزه جان از كف تان به در مى رود پى در پى. غزه تقاص حماس اى را مى دهد كه مردم همان غزه از ديكتاتورى شان در عذاب اند.
    انصافاً هم حوادث غزه غمگين و غير انسانى است.جنايت است . اهالى سياست به تقدس زندگى نمى انديشند.

    ولى چرا از جنايات داعش حرفى نمى زنيد، حتماً اسرائيل بيشتر از داعش جنايت مى كند و شايد چون همدين شمايند و مى ترسيد تشت رسوايى اسلام عزيزتان كه به خودى خود حكماً خوب است فقط آقايان اشتباه فهميده اند و خراب اش كرده اند !!!
    اگر با بنيادگرايان دين تان مشكل داريد، شايد بنيان دين تان مشكل اصلى است.

    داعش زنان غير مسلمان سنى را به صورت كنيز و برده جنسى در مى آورد، با سرهاى بريده شده عكس يادگارى مى گيرد، كودكان را وحشيانه سر مى برد، مردمان غير هم مذهب اش را تيرباران مى كندبه نصارا حكم جزيه يا اخراج مى دهد، در مقابل چشمان مردى آشورى مسيحى به زن و دختران اش تجاوز مى كند.گويا پخش زنده زمان رسول اكرم تان ! است در هزار چهارصد سال پيش.

    ولى هنوز صفحات فيس بوق تان آغشته به مردم غزه است. من جايى نخوانده ام كه سربازان اسرائيلى به صورت سيستماتيك تجاوز كنند و يا سر كودكان ببرند و عكس بگيرند و اينكه زنان را كنيز خود كنند كه جهادالنكاح انجام بشود.از فلسطينى ها هم جزيه نمى گيرند.

    انصاف هم خوب چيزى است .اگر به قول معروفى از حسين تان دين نداريد، آزاده باشيد.

    دوستان مسيحى و كليمى لطفا به خود و دين تان نگيريد، كه فى الحال پيروان دين كليم الله در سرزمين موعد! به قصابى آدم مشغول اند. و مسيحيت ملايم و خنثى و اخته شده كنونى نتيجه تلاش روشنفكران غرب بعد از رنسانس ،با پشت سر گذاشتن ده قرن سياه وسطى است.

    حالا اين شما و اين هم شاهد پخش مستقيم صدر اسلام و همان كه خوب است اما آقايان خرابش كرده اند ، باشيد.

    مخلص كلام، همه اديان مخرب، مضر و غير انسانى هستند و فقط مجوز انسانها براى رفتارهاى وحشيانه اند.


  13. زخم-١٤٥

    August 1, 2014 by Son of Thunder

    زخم هايى هست كه با گذر زمان هم ، با حتى التيام آن هنوز تازه اند.
    زخم هايى نمى شود پنهان كرد كه جايش هميشه هست، نه مى توان كتمان كرد كه هنوز تازه است.
    همين


  14. محبت است كه زنجير مى شود گاهى-١٤٤

    July 25, 2014 by Son of Thunder

    جديداً پيشنهاد كارى به من شده در يك ايالت ديگر ، با حقوق ساليانه اش حدود سه برابر حقوق فعلى من است.كه با آن مى توان به راحتى زندگى خوب و رويايى آمريكايى داشت در ايالتى و شهرى كه من به شخصه عاشقش هستم و آمريكايى ها بدان لقب ” روح آمريكا ” داده اند.و يك بسته بسيار خوب بازنشستگى و مزايايى واقعا خيره كننده به همراهش. و امكان پرداخت هزينه انتقال دانشگاهم به دانشگاهى خوب در آن شهر هم همراه آن.

    به پيشنهاد كننده در جا جواب “نه” خود را دادم.با اصرار از من خواست كه ٢-٣ روزى فكر كرده و بعد پاسخگويش باشم.

    نه اينكه آدم آس و تكى باشم، شرايط ، تحصيلاتم ، تجربياتم زبان هايى كه مى دانم ،دقيقاً همان شرايط مورد نظر كار است . مضاف بر آن كه طرف مقابل ام مرا به واسطه دوستى مى شناستم واعتماد كامل گويا از شروط اصلى در اين كار.

    بگذريم.
    ٢-٣ روز كه گذشت، فكرهايم را كردم، وسوسه هايم را شدم.
    در جواب ملاقاتى حضورى ،محترمانه جواب نه خود را تكرار كردم و از صميم قلب تاسف خوردم كه نمى توانم با آنان همكارى كنم مخصوصا كه در شهر رويايى من هم هست.ولى معذوراتى دارم كه مرا از اين همكارى برحذر مى دارد.
    خانم پيشنهاد دهنده حرف هايم را فهميد و او هم تاسف خود را اعلام كرد و اميدوارى ها كرد كه در آينده شايد بتوان همكارى كرد.
    و در آخر پرسيد كه مى توانم بدانم چرا اينقدر قاطعانه جواب نه مى دهى؟
    جواب من ساده بود، من دو خواهرزاده هاى كوچك خود را هر روز نبينم، شور زندگى اى ندارم. دچار افسردگى و رخوت مى شوم،زندگى برايم شيرين زبانى و گاه كلمات اشتباه گفتن پسرك بزرگتر است و شيطنت بامزه و گاه خسته كننده كوچكتر. تصور اينكه هر روز نبينمشان و با آنها بازى نكنم فراتر از قدرت من است. بدانها وابسته ام .عاشق شانم و فراق در عشق نتوانم.

    متعجبانه نگاهم كرد، در نگاهش مى توانستى بفهمى كه احساسات و عواطف تو را كامل فهميده، حرف هايم تماماً انسانى بود و اما اصولا در ملاقات هاى كارى از اين قبيل حرفها زده نمى شود. لبخندى زد ، گفت كه كاملا خلع سلاحم كردى ، انتظار كمى حقوق و مزايا و مسايل مالى را داشتم و آماده براى مذاكره.

    خنديدم و گفتم : شما آمريكايى ها نمى توانيد ما شرقى ها را بفهميد، ما عاطفى و خانواده دوستى مان دست و پا گير و افراطى است. و اين عاطفى بودن يكى از دلايل عقب افتادگى كشورهايمان.

    خداحافظى مى كنيم ، رفتارش با من كاملاً با محبت است، حرف هايم رويش اثر گذاشته اند، باور دارم هر زنى در خود مادرى دارد و اگر پسرى بتواند آن قسمت را فعال كند، برنده است . اين هم راز پنهان دون ژوانى هاى موفقيت آميزم!!!

    و در راه خانه فكر مى كنم كه كار درستى كرده ام يا نه؟ نمى دانم، فقط مى دانم من آن آدم چند سال پيش نيستم ، عوض شده ام. زمانى فرارى از رسوم و قواعد و خانواده، و حالا نه “از تاك نشان مانده است نه از تاك نشان”.


  15. رفتن-١٤٣

    July 21, 2014 by Son of Thunder

    رفتن ات، از همان سلام آغاز شده بود..

    چرا من نديدم
    چرا!؟


  16. اصالتِ هويت-١٤٢

    July 18, 2014 by Son of Thunder

    من به آنان كه گوساله آمده، گاو مى رونند، احترام مى گذارم.
    حداقل اينكه به هويت و اصالت شان پشت پا نزده اند!


  17. هذيان نويسى اى متفكرانه-١٤١

    July 14, 2014 by Son of Thunder

    نگران نباش ،كه آيندگان ، قضاوتى بر ما نمى كنند، آنان حتى به ياد نخواهند آورد كه ما كه بوده ايم.

    نخواهند دانست چه بوديم و چه كرديم و چه خون دلها خورديم، جزيى از آمار خواهيم بود، جزيى از هيچ.،،عددى تنها كه در زمان فلان زنبورك شاه، تعداد نفوس زنده در دنيا بهمان نفر بوده…همين

    هيچكس افراد هالوكاست را به نام نمى شناسد، و يا نژادكشى ارامنه جز به يادى كلى… مى گويند ٦ ميليون كليمى و يا بالغ بر يك و نيم ميليون ارمنى كشته شده اند، فقط يك عدد كسى هيچگاه نخواهد دانست، نام آن بقال ارمنى را در شهر وان و يا ارزروم نشسته بر چارپايه اش كنار در مغازه اش و مدتى بعد از زندگى ساقط شده را و يا آن يهودى كه در گتويى غمگينانه بر گذشته و حالش افسوس مى خورد.نمى داند بر آنها چه گذشت، چه در دل داشتند، به چه فكر مى كردند، درگير كدامين تفكر بودند وقت قربانى شدن…

    نگران مباش، آيندگان ما را حتى به ياد نخواهند آورد، ملحق به رفتگان هفت هزارسالگانى خواهيم شد، كه بى نام و نشان در گذر زمان پا به زندگى گذاشتند ، زندگى كردند و طبق فرايند طبيعى زندگى،زندگى ها آفريدند و بقاى نسل كردند و رفتند… به همين سادگى. مثل همان سيبى كه روزى بر آن گاز زده اى، از دانه اى كاشته در خاك به اين بالندگى رسيده .

    شايد آيندگان با خواندن تاريخ حتى حرصشان هم از ما بگيرد ، كه ملتى ٧٠-٨٠ ميليونى چگونه زير حكومت مذهبى واپس گراى عده اى خشكه مذهبِ ريايى افتادند و آخ نكشيدند و حركتى نكردند و يا ٨ سال ملتى ٣٠٠-٤٠٠ ميليونى اسير دست فرد بى سواد و عامى و خرمذهبى مثل بوش شدند كه اقتصاد مملكتى را به فنا داد و تنها تحمل اش نكردند.

    اما زندگى در گذر است بى معنى ، و وظيفه هر جاندارى نزاع براى بقا،و تناسل و تلاش به بهينه كردن زندگى خودو نسل بعدى براساس فرگشتى كه آرام آرام در حال انجام است، هوشمندانه و خودخواهانه.

    مترس از مرگ، بترس از زندگانى كه زندگى نكرده اى و فقط زنده بوده اى. نيازى هم نيست تا ابد زندگى كنى. تنها و تنها زندگى كن با همه اشتباهاتش، با همه مشكلاتش و وقتى نقش ات در اين تاتر مزخرف تمام شد، تعظيمى كن و از سن بيرون برو و جا را براى نقش هاى جديد، و افراد جديد خالى كن كه صحنه نمايش بسيار محدود است.

    كينه اى نيست، غمى نيست ، اشكى نيز، تنها دلبستگى شايد همچنان باقى.
    ماجراى تو و من ، آن شوك عشقى عظيمى كه در زندگى زنگار بسته ام از غم عشقى نافرجام ديگرى را كه بوى بيات گرفته بود و گذشته بود همچنان آبى كه از رودى خروشان رفته را جانى تازه دادى.

    ماجراى ما و باز با همه تازگى، رنگى كهنه داشت ،تقابل عقل و عشق، داستانى به قدمت تاريخ، سال هاست از عاشقانه ما گذشته، و دورى از تو همچنان زخمى تازه برايم .

    و براى من بى اهميت قضاوت و حرف هاى صدمن يك غاز مشتى احمقِ كوته نظر كه عشق ما را كژ فهميدند و انگشت اتهام به سوى ما گرفتند در شكستن تابوهاى دست و پاگير جامعه بيمارمان.وظيفه ما زندگى بود و وظيفه آن لجن مال كردن هر آنچه در فهم اش قاصرند.بگذار در زندان تفكرات نژادپرستانه و مشمئزكننده مذهبى شان تا ابد گرفتار باشد و حرف هاى ياوه خود را ژاژ خواينند.

    مهم لذت حضور هم در كنار هم و لذت فهميدن و فهميده شدن و صد البته دوست داشته شدن.

    نگران نباش كه آيندگان ، قضاوتى بر ما نمى كنند، آنان حتى به ياد نخواهند آورد كه ما كه بوده ايم.

    كاش اينجا بودى با آن لبخند ملكوتى ات و آن دغدغه هميشگى ات كه مردمان چه خواهند گفت…


  18. حادثه -١٤٠

    July 8, 2014 by Son of Thunder

    حوالى ساعت هفت و نيم عصر بود، به سمت ماشين ام در پاركينگ خانه ام در حركتم، در پى خريد وسايل شام، يك ماهى است كه رژيم سفت و سختى گرفته ام و از ١١٥ كيلو (٢٥٤ پاوند) به ٩٧ كيلو ( ٢١٦پاوند) رسيده ام و اميد دارم كه به وزن اصلى خودم يعنى(١٨٢ پاوند) ٨٣ كيلو برسم.

    لازم است كه اندكى از خانه ام بگويم ، اين خانه مجتمعى ١٢ واحدى است كه در دو طبقه بنا شده و وسط آن حياطى است كه درخت و چمن كارى دارد و دور تا دور آن خانه ها قرار دارند، خانه تيپيكال طبقه متوسط آمريكايى . پاركينگ مسقف آن در محوطه پشت و بدون در براى پاركينگ است، مثل اكثر خانه هاى آمريكا. شايد نشان از امنيت باشد.

    به هر حال، با گذر از حياط به پاركينگ مى رسم، پشت ماشين من سه نوجوان ١٥-١٦ سال هستند، دو نفر ايستاده و يكى نشسته بر زمين و سر بر سپر پشتى ماشين من نهاده. مى گويم : بچه ها پاشين، ماشين ام را مى خواهم، دو ايستاده نگران و كمى مضطرب اطاعت مى كنند، احساس مى كنم كه نفر نشسته وضع عادى ندارد. از او مى پرسم : خوبى ؟ جوابى نمى شنوم . آن دو به جاي اش جواب مى دهند خوبه . بوى مشروب را مى توانم تشخيص دهم. طبق قانون آمريكا افراد زير ٢١ سال حق خريد و نوشيدن الكل را ندارند. به آنها مى گويم كه دوست شان به نظرم حالش هيچ خوب نيست و من قانونا و اخلاقا بايد به ٩١١ همان پليس /امداد پزشكى زنگ بزنم. پسرك مست ، سعى مى كند از جا برخيزد و دوستانش هم كمك اش مى كنند، من تلفن به دست در حال شماره گيرى هستم ، و ناگهان پسرك مست نمى تواند خود را كنترل كند و با وجود تلاش دوستانش با پشت سر بر زمين مى خورد و از سرش خون مى آيد. در حال صحبت با اپراتور پليس كه صحنه را مى بينم. با عصبانيت و صدايى بلند تحكم آميز مى گويم بر پشت بخوابانيدش روى زمين تا كمك برسد. اپراتور هم همين را مى گويد و اضافه مى كند تكانش ندهيم. اطلاعات پزشكى آنچنانى ندارم ولى مى دانم با شدت ضربه احتمال ضربه مغزى هست .

    از صداى من چند نفر از همسايه ها هم آمده اند ، ديرم هم شده اما جان انسانى در خطر است مهم جان اين بچه است. .همه منتظر آمبولانس هستيم كه معمولا تا سه دقيقه مى رسد ، ناگهان پسرك كه بر پشت خوابيده است شروع به استفراغ مى كند، يكى از همسايه ها كه خانمى ميانسال و از آمريكاى لاتين است به سرعت دست بر زير پسرك مى گذارد و او را بر مى گرداند كه از استفراغ خفه نشود و اگر او نبود شايد پسرك خفه مى شد. در همين حين آمبولانس و پليس مى رسد. امداد پزشكى شروع به كار مى كنند و بر براناردى سوار و آمبولانس آژير كشان و يكى از ماشين هاى پليس به دنبال او و پليس ديگر هم در حال پرس و جو. مسئله جدى است.بر اساس قوانين جنايى و قضايى آمريكا ،جرمى حادث شده. كودكى مشروب خورده و بر اثر آن صدمه بدنى ديده .اين جرم كمى نيست ،از همه بيشتر براى كسى كه مشروب را برايش تهيه كرده.

    به پليس مختصر واقعه را مى گويم و مى گويم كسى كه زنگ زده منم .از من تشكر مى كنند و مى خواهند كه صحنه را ترك نكنم ،بعد پليس از آن دو جوانك همراه ماوقع را مى پرسد. حاصل پرس و جو اين است كه اين دو نفر آن جوان را فقط از دبيرستانشان مى شناسند ، فقط اسم كوچك ، نه آدرسى ، نه چيزى ، و چون ديده اند كه وضع درستى ندارد به كمك اش آمده اند. آن دو كمى هم ترسيده اند ، و پراز استرس ، حق هم دارند، ١٥-١٦ سالگى ، گذشته از حس بزرگى كه خود شخص مى كند، هنوز بچه اند . حداقل به چشم من.
    افسر پليس اسم و مشخصات آنها را مى پرسد و مى گويد مى توانند بروند. لحظه آخر بچه ها سوالى مى پرسند كه نشان از سادگى و پاكى دنياى شان است ” آقاى افسر ، حالش خوب مى شه” . و با جواب آرامش بخش افسر كه جوانى احتمالا اصالتا چينى ،و بسيار با ادب و موقر، صحنه را ترك مى كنند.

    نوبت من مى شود ، جريان را از اول تا به آخر تعريف مى كنم، با دقت گوش مى دهد و يادداشت مى كند.شاهد اصلى ماجرا هستم ، تنها كسى كه سن قانونى را دارم ، صحنه را ديده ام و به پليس گزارش كرده ام. بعد سوالى مى پرسد، “ضرب و شتم و كتك كارى را ديدى؟” جوابم مى دهم نه. باز چند سوال ديگر مى كند و باز مى پرسد : “پس مطمئنى كه اين دو پسر به عمد هل اش نداده اند و يا كتك اش نزده اند؟”. مى گويم قبل از آن را نمى دانم ولى از لحظه اى كه من شاهد بوده ام خير، هيچ دعوايى نديده ام . در آخر مشخصات مرا يادداشت مى كند ، با من دست مى دهد،تشكر مى كند و شب خوبى را برام آرزو مى كند.

    من ماشين ام را از پاركينگ در مى آورم يك ساعتى دير كرده ام، مهم نيست ، انسانى كمك مى خواست و من وظيفه انسانى و شهروندى ام را انجام داده ام.
    فكر مى كنم و مى رانم ، اينكه در اينجا وجود پليس به انسان احساس امنيت و آرامش مى دهد. مى دانى كه براى كمك آمده . قصدش خدمت است نه تيغيدن تو يا اذيت ات. و كاملا راضى ام از سرعت عمل اورژانس و پليس كه در عرض فقط سه دقيقه به صحنه رسيده اند. باز مى گويم اطلاعات پزشكى من بسيار كم است اما مى دانم در بعضى موارد مثل سكته هاى قلبى هر ثانيه اثرى حياتى دارد، و اين سرعت عمل مى تواند جان انسانى را نجات دهد. و مقايسه مى كنم پليس اينجا را با پليس ايران ، تفاوت از زمين است تا آسمان.


  19. كودك-١٣٩

    July 6, 2014 by Son of Thunder

    بچه ها را دوست دارم، با آنكه منطق و زبان خاص خود را دارند و به گفته منتسب به صادق هدايت ” بچه ها آدم حسابى اند، شعور دارند”،

    شادى شان شادى واقعى و غم شان زودگذر است.
    دوست داشتن شان خالصانه و ترس هايشان حقيقى است. ناتوانى شان ،علتش نادانى نيست بى تجربگى در زندگى است، به مجرد اينكه چيزى ياد بگيرند به كارش مى گيرند بى فخرفروشى هاى ما به اصطلاح بزرگان.

    به نظر من توهين آميزترين صفت ها ، صفت كودكانه است، كودكانه ناميدن رفتارهاى احمقانه.
    كودكان احمق نيستند فقط ساده اند،بى اطلاع اند . سادگى دارند بهشتى، سادگى زنگار دروغ و فريب ما بزرگان سياهش نكرده.

    كودكان را دوست دارم، چون خودشان هستند و نقش بازى نمى كنند. چون محبت را مى فهمند، درك مى كنند كسى كه آغوش شان گرفته دوست شان دارد.

    مانند خواهرزاده كوچك يك ساله ام كه از آغوش من به هيچ آغوشى نمى رود حتى آغوش مادرانه.يا آنقدر ناز خواهرزاده بزرگم ، پسرك مو خرمايى ، را كشيده و مى كشم كه از من حرف شنويى دارد كه از در زمان تنگ آمدن قافيه، مادر و پدرش از من استمداد مى كنند.كودك درون ام را هنوز زنده و پويا نگه داشته ام و در زمان مصاحبت با كودكان اين شخصيت غالبم است و اين راز راهيابى به قلب كودكان، بزرگى مى بينند كه چونان خودشان مى انديشد و عمل مى كند… كودكى هستم در نگرشان كه فقط از لحاظ اندام درشت تر است .

    يك بار خواهرم مى گفت: چقدر با حوصله هستى براى اين دو . با فرزندان خودت چه ها خواهى كرد، خوشا به حالشان.

    حرفش پرتم مى كند به خاطرات…

    روزگارى كسى كه عاشقانه دوستم داشت و من نيز عاقلانه دوستش مى داشتم، با علم به بچه دوستى ام مفرط ام، خوشحالى ها كرد از آينده بچه هايمان!!! .

    جوابم به او كوتاه بود: نمى خواهم بچه داشته باشم…
    و ترسيد از اين همه تناقض و تضاد در من…چيزى نگفت ، و نگفتمش كه در دنيايى كه ظلم و ستم حكمفرماست، دنياييكه بى عدالتى مدروز است، چه حاجت به توليد مثل و آوردن موجوداتى دوست داشتنى و پرت كردنشان به اين خراب آباد، نگفتمش جنايت است بچه داشتن و گذاشتن شان در اين گرگ آباد دنيا به قصد دريدن و يا دريده شدن.

    جوان بودم و سرى پر شور … و خود را بسيار عاقل و باسواد مى دانستم.

    گذشت ايامى و من و آن بانو ارديبهشتى، غريبه هايى آشنا شديم ، و اكنون جز تلفن هاى گاه و بيگاه از او ، هيچ چيزى جز ما نيست…با آنكه هنوز ” شاه است بى گمان به مسند دل” به قول گروه موسيقى چارتار .

    و اكنون اوقاتى ، وقت هايى كه تنهايم،در خلوت با خود مى گويم كاش عادى زندگى مى كردم، خانواده اى داشتم و كودكى براى روشن كردن اين همه تاريكى ديدگاهم …


  20. بازى زندگى -١٣٨

    June 29, 2014 by Son of Thunder

    آخر هفته ها دلم مى گيرد، افسردگى بر من غلبه مى كند.
    نه دوستى دور و برم مانده كه با او وقت بگذرانم، دوستان موافق ام همه ازدواج كرده اند و آغشته به روزمرگى زندگى و اهل و عيال.
    و همسرانشان، حضور دوست مجرد كمى تا قسمتى معلوم الحال شوهرشان را در كنار شوهرانشان چندان خوش ندارند . كه حق هم حدودى دارند…

    و هيچ دختركى در زندگى ام نيست در آخرين خانه تكانى ام همه شان را از زندگى ام بيرون كردم، روابطى بيهوده و صرفاً براساس دروغ و مسائل جنسى.
    به معناى واقعى كلمه تنها ماندم،

    نه ديدارى ، نه بيدارى، نه دستى از سر يارى.
    مرا آشفته مى دارد چنين آشفته بازارى

    زمانى بود دور و برم پر بود از دختركانى مناسب براى رابطه هاى جدى ولى من پى آن رابطه نبودم و دنبال پيچاندن و استفاده از آنان بودم،حال كه مى خواهم رابطه اى جدى داشته باشم هيچ كس كه مناسب باشد در اطرافم نيست …

    بازى كثيفى است اين زندگى.


  21. بی سوادی-١٣٧

    June 28, 2014 by Son of Thunder

    به دوستم می گویم: رفته بودم خانه فلان کسک،
    همان که ادعای شاعری و خیلی چیزهای دیگر را دارد.دست نوشته هایش را به مناسبت سرودن شعری جدید به من داد که بخوانم كه نظر بدهم.

    به جز اينكه صداى اره كردن چوب بار شعرى بيشترى از آن پريشان نوشت داشت، مردک بی سواد بغل را با قاف(اینطوری بقل) و بغض را هم با قاف و رِز نوشته بود (بقز) و غیره…

    دوست دانشمند كه تا بيست و دو سالگى در ايران بوده و مدرك مهندسى از ايران را هم دارد و كلى هم حكماً باسواد مى باشد!!! و من نگاه عاقل اندر سفیهی کرد وگفت:
    مشکل چیه خوب ،بغل با قافِ دیگه…اصلا می دونی دیکته من خوب نبود هیج وقت….با قاف نیست؟

    یعنی دارم کم کم به این که مملکت ایران با این حجم وسیع فرار مغز ها هنوز پابرجاست حيرت مى كنم…


  22. شاه-١٣٦

    June 23, 2014 by Son of Thunder

    جلد هفتم خاطرات علم را كه چند ماهى است .در آمده را دوباره ورق مى زدم بى دليل ،
    تا رسيدم به قسمتى كه علم طبق روال همه ٦ جلد قبلى دارد لى لى به لالاى شاه و يا به قول خودش ” ارباب” محبوبش مى گذارد، جايى به شاه مى گويد: خدا بچه هايتان را نگه دارد ، و جوابى كه از شاه مى شنويم اين است: با اين همه كارهاي خير كه كرديم و مثلا خدماتى كه به مملكت و مردم و اينا ، حتما خدا آينده خوبى برايشان ترتيب خواهد داد ( نقل به مضمون) .

    حيرت آور است از ٥ فرزند شاه، ٢ نفرشان ( عليرضا و ليلا) خودكشى كرده اند… حيرت آور است…


  23. ايران و آرژانتين در جام جهانى-١٣٥

    June 21, 2014 by Son of Thunder

    فوتبال چيزى به اهميت زندگى است و اصلاً خودش مهم نيست!

    اين باور من است.

    كل بازى با استرس، استرسى شديد بازى را نگاه مى كردم، ايستاده …
    مادر مى گويد: بچه شدى ، فقط يك بازى است، تا حالا نديدم اينقدر با استرس بازى ديده باشى.

    بحث ايران است و فوتبال و عشق به ايران و جام جهانى مهمترين رويداد ورزشى در كل دنيا به زعم من.

    بحث ايران است ، زادگاهم ، وطنم مگر مى شود، ،نگران نبودخارج كه آمدم فهميدم ديارت را، وطن ات را،نه مى شود فراموش كرد و نه نوى آن را از بازار خريد. يكى است و تنها يكى، مثل مادر …

    بچه ها گل كاشتند، درست است باختيم ، اما نخست به داور و دوم به بازيكنى كاملاً حرفه، باهوش و فرصت طلبى به نام ليونل مسى.از بهترين بازيكنان حال حاضر جهان.

    ولى مثل يك قهرمان باختيم، براى آرژانتين شاخ شديم،، نود دقيقه به چالش اش كشيديم اين قدرت مسلم جهان فوتبال را.

    احسنت به بچه ها، درود بر كارلوس كيروش كه دفاع تيم ملى را كه هميشه اش پاشنه آشيل اش بوده را با درايت اش و دانش اش به نقطه قوتش تبديل كرده.به تيم شخصيت برنده بودن و جنگدگى و تعقل داده.بايد اين مريى را به هر قيمتى نگه داشت.
    نااميد نيستم ، مى توان هنوز صعود كرد و حتى اگر اين اتفاق نيوفتد ، امروز روزى بود به ياد ماندنى در حافظه تاريخى ما ايرانى ها، يك خاطره جمعى از يك بازى جانانه .

    و كلاهى كه به احترام بچه هاى تيم ملى و بازى درخشانشان بايد از سر برداشت.

    پ .ن: پسرك مو خرمايى مى پرسد: ايران چيه؟
    خواستم بگويمش ايران يك گربه است ،جايى كه مثل هيچ جا نيست،وطن است، اصلگاه توست. ولى يادم مى آيد بچه است بايد كودكانه جواب بدهم كه بفهمد. مى گويم جاى است كه من ، مادرت، پدرت، مادربزرگ ات….در آن به دنيا آمديم و مدرسه رفتيم.
    به نظرم فهميد موضوع را


  24. نژادپرستى-١٣٤

    June 18, 2014 by Son of Thunder

    سون الون7eleven فروشگاه هاى زنجيره اى هستند ٢٤ ساعته، كه از سيگار تا ساندويچ كلاب و صبحانه و سس و تخم مرغ و پنير… و حتى پمپ بنزين ، البته نه از نوع بسيار مرغوبش را در خود دارند.
    و در ١٦ كشور از ژاپن و سنگاپور تا كانادا و فيليپن و … شعبه دارد.

    من هميشه اين فروشگاه را بقالى كارگشا مى نامم ،كه نصفه شبى اگر سيگارى و غذايى خواستى بتوانى بى دردسر تهيه كنى.

    و از عجايب روزگار تقريبا همه كارمندان و صندوقداران آن هندى ، بنگلادشى ، سرى لانكا و كلا از شبه جزيره هند هستند.
    ديروز به قصد خريد سيگار به يكى از آنها در نزديكى محل زندگى ام مراجعه كردم .با همه كاركنان در حد سلام و احوال پرسى و صحبت هاى روزمره هوا خوب است و سرد و تميز… آشنايى دارم.
    و در صف منتظر نوبتم.

    خانمى از بنگلادش پشت صندوق، كه به تازگى صاحب فرزندى شده و چندى پيش در جواب سوالم كه كجايى نيستى، عكس فرزندش را نشانم داد. دختركى سيه چرده ولى شيرين، در حال صحبت و انجام وظايفش.

    انگليسى اش بد نيست ، ولى لهجه بسيار غليظى دارد كه گاهى فهم سخنش را دشوار مى كند. دست خودش نيست ، هر انسانى دوست دارد كامل باشد و بى لهجه و فصيح صحبت كند اما قواعد زبان مادرى و يادگيرى ديرهمگام وشايد ده ها دليل ديگر باعث مى شود در تلفظ حروفى مانند پ و ت و تى اچ زبان يارى اش ندهد و به عنوان مثال thirty را dirty مى گويد …
    و قيمت چند دلار و سى و چند سنت بود و مردكى جلوى من ، با سر و وضعى كاملا مشخص كه hilly billy بى سوادى بيش نيست كه از ايالت خودش به قصد پارو كردن پول هاى ريخته شده در خيابان به ايالت طلايى آمريكا آمده ويا گاوهايش را فروخته و يا به كسى اجاره داده،شروع به مسخره كردن ، نه به صورت علنى كه زير پوستى . تكرار مكرر، كلمه dirty، و خنده اى كثيف.
    معنى اش كاملاً پيدا بود و عميقاً نژادپرستانه . هم او و لهجه اش را مسخره مى كرد و هم زيرپوستى كثيفش مى خواند.

    تحملم طاق شد،حق چنين برخوردى نداشت، آن هم با مادرى كه حتماً نياز دارد كه كودك چند ماهه اش را به كسى سپرده و دارد كار مى كند.

    و شروع به اعتراض كردم كه اين چه طرز صحبت كردن است، اگر توانستى تنها ١٠ كلمه از يك زبان ديگر ياد بگيرى بعد بيا و نظر كارشناسى ات را درباره زبانشناسى اعلام كن و در غير اين صورت
    Keep your dirty feelings deep inside.

    و اضافه كردم ، اين نژادپرستى مشمئز كننده ات را قانون بايد مجازاتش دهد.بايد به پليس زنگ زد و درهر دادگاهى و هر جا لازم باشد من شاهد اين توهين و بى احترامى هستم.و يا اينكه از خانم معذرت بخواهد.
    پير مردى آمريكايى هم پشت سر من بود كه او هم بسيار تند با اين مردك بى ادب صحبت كرد و گفت كه رفتارش جز نژادپرستى و بى ادبى چيز ديگرى نيست. و او باعث شرمسارى آمريكا و هر آمريكايى است. و او هم معذرت خواهى را كمترين چيز دانست كه بايد ادا مى شد. و پيرمرد از طرف خود از اين خانم براى داشتن همچين هموطنى عذر خواست.

    مردك بى ادب چون ديد سنبه پر زور است و احتمال دخالت پليس مى رود، از خانم معذرت خواهى كرد و بيرون رفت.

    و دارم فكر مى كنم نمى توانم بنشينم و حق كسى پايمال شود و من لال باشم ، به قول دوست همراهم فردين بازى ام مرا شهيد كرده!!! ، چرا فكر كردم كه آن خانم، خود من، خواهرم، مادرم ، دوستم … مى توانست باشد
    نمى توانم به پيرمرد آمريكايى فكر نكنم كه صادقانه از حق دفاع كرد.
    نمى توانم فراموش كنم كه در ايران به تنها خارجى هاى كشور، افغان ها، چه ظلمى و بى عدالتى شد.
    مگر نه آنكه هم نژاد و هم دين با اكثريت ايران و هم زبان بودند و اصولا تا حدود٢٠٠ سال پيش هموطن ما و به خدعه انگليس از ما جدا شدند.
    چرا يك آمريكايى از حق زنى خارجى و مسلمان دفاع مى كند ولى ما حتى حق تابعيت به فرزندان خانم هاى ايرانى كه با افغان ها ازدواج كرده اند را نمى دهيم…
    واقعا چرا هنر نزد ايرانيان است و بس!!!


  25. يار و ديار -١٣٢

    June 14, 2014 by Son of Thunder

    فكر مى كرد” يار در دنيا پيدا مى شود ، ديار نه”*
    سالها بايد مى گذشت تا بفهمد
    نه ديارى پيدا شد و نه يارى چون تو ديگر
    و بايد بيگانه وار سرطان شريف عزلت** را تاب آورد.
    * سريال هزاردستان- على حاتمى
    ** سهراب سپهرى