RSS Feed
  1. درد-١٦٣

    December 5, 2015 by Son of Thunder

    دردى رفت و دردى ديگر آمد

    براى فرار از اژدها به مار غاشيه پناه بردم و خود مانده ام چگونه اكنون  از اين چگونه خلاص شوم

    سينه مالامال درد است اى دريعا همدمى

    بعضى ها ذاتاً معتاد اند ، از اعتيادى به اعتياد ديگر و فردى به فرد ديگر و از عادتى به عادت در جريان اند


  2. پدر -١٦٧

    October 22, 2015 by Son of Thunder

    در زندگي اوقاتي است كه كمبود حضور پدر به شدت احساس مى شود. حتي اگر ٣٦ ساله باشي، براي خودت مردي شده باشي.

    حتي اگر در زمان حيات اش ، با هم بسيار اختلاف عقيده داشته باشيد. اما  نبودش شديدا احساس مى شود، تا با او بشود مشورت كرد و گره از كاري گشوده شود.

    كاش اينجا بودي تا با هم مردانه دو كلمه حرف حساب مى زديم.


  3. زندگي-١٦٦

    October 16, 2015 by Son of Thunder

    ديرى است كه در پى چرايى اين هستم كه چرا ديگر شاد نيستم؟

    چرا هيچ چيز شادم نمى كند، و همه چيز برايم مضحك، بى معنى و جلف مى آيد.

    هر چيزي و هر كس هر چند تازه به زودى طراوت خود را از دست مى دهد و حوصله ام را سر مى برد و عقم مى نشيند؟

    چرا اين چنين شده ام؟


  4. دوباره نویسی-165

    October 12, 2015 by Son of Thunder

    برگشتم، سایتی را که از بین رفته بود را به حال اول برکرداندم

    می نویسم بعد ازاین گاه گاهی


  5. خستگى هويتى-١٦٢

    August 25, 2015 by Son of Thunder

    در اتاقم نشسته ام ، سيگارى در دست و افكارى مشوش در سرم

    به اينكه چه مى خواهم و اينكه به طور قطع نمى دانم و اين سردرگمى عذابم مى دهد

    هيچ چيز شادم نمى كند، وقتى در امريكا هستم فكر ايران رهايم نمى كند و وقتى ايرانم فكر امريكا

    شدم وصله ناجور هر دو جا ، در آنجا مرا نمى فهمند و در اينجا من اينان را نمى فهمم

    دوست داشتم پرنده بودم بى هيچ دلبستگى و پر مى كشيدم و مى رفتم و مى رفتم تا جايى كه نه صحبت هويت بود و نه اصليت و نه زندگى

    خسته ام ،خسته رى را

    من از دست غمت ، چه مشكل ببرم جان


  6. تهران-١٦١

    July 12, 2015 by Son of Thunder

    هفته آخري است كه تهرانم، مى رسم خانه از مسافرتى ناخواسته، بغض فروخورده چند روزم را همراه دارم

    خانه خالى است مثل تهران، مثل زندگى ام ، مثل اين دل ناماندگار بى درمان

    و زار زار گريه مى كنم ، مهم نيست سى و چند ساله باشى ، در آغوش مادر گريه كردن آرامش بخش است، حتى اگر مادرت پير و فرتوت و بى قواره شده باشد

    حتى اگر ولش كرده باشى به اميد رجاله ها

    حتى اگر  تهران، مادرت را،   ديگر نشناسى


  7. سالها-۱۶۹

    May 22, 2015 by Son of Thunder

    سالها باید می گذشت تا می فهمید متضاد ها همدیگر را تکمیل نمی کنند بلکه نقض می کنند.

    سیاه کامل کننده سفید نیست ،تنها ضد آن است. نه سیاه سفید است و نه سفید سیاه.

    . سالها باید می گذشت تا می فهمید که ثمره تمدن بشری تنها ، ترس و ناتوانی بوده. .

    ترس از ناشناخته ها و ناتوانی در مقابل اش

    .دستهای سیمانی* من ،  بر شما سخت گرفته ام، شما نه علت که تنها معلول بوده اید.

    مرا ببخشایید ای دستهای سیمانی ناتوانم

    جمع اضداد فقط از بیرون جذاب است و اما از درون متلاشی می کند

       سالهای لعنتی برای این همه سال فریب ام داده اید و ناتوانم را پنهان کرده ای

      برگرفته از شعر فروغ فرخزاد*


  8. احمق-١٥٩

    April 28, 2015 by Son of Thunder

    چقدر احمقم من كه با افرادى كه شعورى سواد كافى ندارند بحث عقيدتى مى كنم

    حتما آتيست بودن من از عصبانيتم از موجود موهومى به نام خداست نه دلايل علمى!!!!!


  9. گفتگو -١٥٨

    March 30, 2015 by Son of Thunder

    گفت: كه بود؟

    گفتم: به سان ماه بود و مه سا


  10. اشتباهى-١٥٧

    March 28, 2015 by Son of Thunder

    سخت ترين اعتراف براى اين است كه معترفم به اشتباه بودنم، به اشتباهى بودنم.

    گوساله آمدن و گاو رفتن ، موهبتى است كه فقط نصيب بنده مخلص اش مى آيد.

    خسته ام، بى هدف، چيزى نه ارضايم مى كند نه راضى ام.

    و شايد يك پايان بتواند بر اين بى سامانى ام درمان باشد