RSS Feed

‘نورچشمان’ Category

  1. گذشته-۱۷۷

    August 30, 2018 by Son of Thunder

     

    .

    . کاش زندگی و گذشته را می شد پاک کرد و یا حداقل ابزاری مانند فتوشاپ در خلقت بود که می شد گذشته را اصلاح و حتی خنثی کرد گذشته ای که عذاب می دهد، آزار می دهد ،می کشد . حتی فکرش بی خوابی دادر و خشم و عصبانیت… گذشته ای سراسر گه آلود ….کاش سرنوشت را می شد از سر نوشت

    نگاه کن که غم درون دیده‌ام
    چگونه قطره قطره آب میشود
    چگونه سایهٔ سیاه سرکشم
    اسیر دست آفتاب میشود
    نگاه کن
    تمام هستیم خراب میشود

    فروغ فرخزاد


  2. عروسی نور-۱۷۶

    March 24, 2018 by Son of Thunder

    نشسته ای و لباس عروسیت خیس است

    هنوز منتظری تا که زنگ را بزنم

    برای تو که در آغاز زندگی هستی

    چگونه حرف ز پایان ماجرا بزنم؟!

    پ،ن:خوشبختی ات آرزوی ام
    پ.ن: تو به اندازه تنهایی من خوشبخت باش
    من همچنان به اندازه زیبایی تو تنهایم


  3. چشم هایش-۱۷۵

    March 11, 2018 by Son of Thunder

    چشم هایش آخرین بیت یک مرثیه
    چشم هایش غم قرنها سکوت
    چشم هایش نگاه پرنده ای مهاجر قبل کوچ
    چشم هایش آخرین بازمانده از تاراج
    نور چشمانی بی فروغ

     

    پ.ن:غرقم در غم چشمانت که سنگینی عقب نشینی قوای  شکست خورده تمام جنگ های دنیا بود

    پ.ن: متاسفم کمکی از دست من  بر نمی آیید،نور کم سوی چشمانم


  4. حرف-۱۷۱

    October 12, 2017 by Son of Thunder

    کاش دهن ها ترازو داشت تا متوجه سنگینی حرفایی که میزند، می شدند

     

    پ.ن: متنفرم از مستی
    پ.ن: متنفرم از تماس های مستانه
    پ.ن: متنفرم از زمانی که مستی، در یک مستی تمام قد ترا این چنین بیرحمانه به محاکمه می کشد
    پ.ن: متنفرم که حرفهایش تمام درست است
    پ.ن:نور چشمان! قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

    بغلش می‌کنی از اون‌ورِ خط
    وسطِ حرف‌های ناگفته
    بغلش می‌کنی و مطمئنی…
    اتفاق بدی نمی‌افته…

    – سیدمهدی موسوی


  5. رام -ناز-۱۶۸

    December 25, 2016 by Son of Thunder

     

    زمانی می رسد که آدمی دیگر تلاشی به هیچ چیز و کس نمی کند و رام خود می شود

    پ.ن: بگویم کاش اینجا بودی دروغ نگفته ام، دلم ناز کردن می خواهد و ناز کشیده شدن به توسط تو…بانوی مهر پر مهر


  6. دوست داشتن-به شماره هفت ٍهفت-۱۶۴-۱

    January 6, 2016 by Son of Thunder

    تو هم اگر بفهمی دلتنک ات می شوم ، ترکم می کنی؟

    شد سه سال


  7. درد-١٦٣

    December 5, 2015 by Son of Thunder

    دردى رفت و دردى ديگر آمد

    براى فرار از اژدها به مار غاشيه پناه بردم و خود مانده ام چگونه اكنون  از اين چگونه خلاص شوم

    سينه مالامال درد است اى دريعا همدمى

    بعضى ها ذاتاً معتاد اند ، از اعتيادى به اعتياد ديگر و فردى به فرد ديگر و از عادتى به عادت در جريان اند


  8. شهرها-١٥٠

    September 26, 2014 by Son of Thunder

    هر شهرى برايم تداعى كننده چيزى است دارد ، شايد احمقانه باشد ولى هربار كه اسمشان را مى شنوم حتما پسوندى در ذهنم نقش مى بندد. هميشه همان . مثلا:

    لس آنجلس ِكلافه
    نيويوركِ آرامش
    بوستونِ باوقار
    اورميهِ مادربزرگ
    ايروانِ نورانى
    برلين ِ پرغرور
    وينِ خسته
    رمِ رويايى
    ماسولهِ محو
    كرمانِ مهربان
    اصفهانِ دودوزه
    مشهدِ سرد
    تبريزِ رفاقت
    گرگانِ عروس
    فينيكسِ گرما
    و…

    و تهران شهر كابوس هاى من …

     پ.ن: بیروت شهر نور چشمانم


  9. قصور زبان-١٠١

    April 20, 2014 by Son of Thunder

    افرادى هستند كه،فقط بايد زل زد تو چشاشون ، تا از رو چشات بخونن، از بس زبان قاصره از بيان و كم مى ياره
    تا شايد بخونه كه مى خواي بگى ” قربون اون مهربونى ات”

    حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز
    اتحادیست که در عهد قدیم افتادست


  10. درد٧٨

    December 31, 2013 by Son of Thunder

    درد را با درد ،
    و طبيب را با طبيبى ديگر درمان كردن
    بدترين شوخى سلامتى با من بود


  11. تنهايى٧٧

    December 31, 2013 by Son of Thunder

    در خانه مجردى ام در تهران، يكى از اتاق ها فقط براى خودم بود، جز براى من به همه بسته بود، اتاق فكرم بود، اتاق نوشتن ها و سناريوهايم ، اتاق موسيقى زدن هايم، اتاق نقاشى هايم، و عكس هايى كه گرفته بودم…در يك كلام اتاق هنرى من بود.

    هيچ كس حق ورود نداشت ، قلمرويم بود، پادشاهى تك نفره ام، چند بارى فقط به دوست دختر آن زمانم،عشق نافرجام دوطرفه زندگى قربانى شده از نژادپرستى قوم هايمان، اجازه دخول داده بودم. و او مبهوت از اينكه يك انسان درون و برونش چقدر مى تواند متفاوت و متضاد باشد.

    تنهايى خودخواسته اى بود كه تنها با خود تقسيمش كرده بودم. وقت هايى است كه انسان دوست دارد تنهايى باشد، فارغ از كان و مكان.

    گذشت ايامى و عازم آمريكا بودم.
    تمام نقاشى ها، نوشته هاى كاغذى ام و ويولونم را سوزاندم.
    تمام نوشته ها و عكس هايم را كه در هاردى بود را از بين بردم… و براى اطمينان بيشتر با خود به آمريكا آوردم و بعدتر ها در اقيانوس آرام دفنشان كردم .

    هيچ گاه نخواسته اداى كافكا را در بياورم، زمانى كه از دوستش مى خواهد كه همه آثارش را بعد مرگ بسوزاند.
    نه كافكا هستم ، نه اصولا مزخرفات من در حد كافكا و كارهايم در حد هيچ هم نبودند ، … ولى احساس كافكا را كامل مى فهمم ، كتاب هاى كافكا هم تنهايى هاى او بودند…

    فرق است بين كسى كه تنهايى را خودخواسته انتخاب كرده و كسى كه تنها مانده، تنهايى خودخواسته،تنهايى مقدس است


  12. كوك٦١

    November 16, 2013 by Son of Thunder

    كوك نيستم اين روزها
    هر كسى هم كه از راه مى رسد دستى ميزند بر تارهايم…
    از آواى من خوشش نمى آيد و مى رود!

    چه ناكوك شده ام اين روزها…


  13. خسته٦٠

    November 15, 2013 by Son of Thunder

    خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن

    خسته ام مثل هماغوشی و ارضا نشدن


  14. آخه٥٧

    November 12, 2013 by Son of Thunder

    مـن مـثل شبـای بی ستـاره سـرد و خالیـم
    خب می ترسم جای عشق غصه رو یار تو کنم


  15. جوانى٣٦

    October 29, 2013 by Son of Thunder

    جوانى دوران طغيان است
    دوران پرسش است
    دوران نفى است
    دوران نفى خانواده است
    اين جوانى است
    جوانى دوران شورش است ، دوران شناختن خود و پيرامون

    مرا به خاطر تلاشم به متفاوت بودن در جوانى ام محكوم نكن…


  16. تنهايى مستى٣٤

    October 28, 2013 by Son of Thunder

    گفته بودم تنهايى ام چقدر بزرگ بود و هست و خواهد بود.
    گفته بودم شايد روزى به تو گفتم و شايد نگفتم…

    تنهايى در اتاق يك نفر است، در اتوبوس چهل نفر و در قطار هزار نفر … اما تنهايى من حتى جا و مكان ندارد.

    در كلاب ها با آن صداى بلند موسيقى گريه ام مى گيرد، دلم مى پوسد، رقص مردم برايم شادى مسخره اى مى آيد، وحوشى به تماشاى وحوش ديگر آمده اند، مست و دست افشان و مستى عالمى غريب با هزارتو هايى همه سردر گم….مست ترين آدميان هم در غريو شادى مستانه شان غمى دارند… شايد مستى صورت است بر تنهايى شان و غم هاشان و خودشان
    شايد همين است ديگر مشروب نمى خورم و از مستى و مستان بيزارم… حرف هاى صد من يك غاز، ادعاهايى همه بي معنى و متوهم از بزرگى گوينده…

    اشتباه از ما بود كه خواب سرچشمه مرا
    در خيال پياله مى ديديم
    نيچه در جايى از كتاب چنين گفت زرتشت اش مى گويد : من زبانى براى اين گوشها نيستم
    نه من نيچه ام و نه هميانى دارم كه واپسين مردمان عرضه كنم، واپسين مردى هستم كه متوهمانه فكر مى كنم ابر انسانم… مانند همه ما انسانيان… با اين فرق كه قدرت اعتراف به آن چه نيستم و فكر مى كنم هستم را دارم


  17. تفكرى با صداى بلند٢٤

    October 22, 2013 by Son of Thunder

    ساعت سه صبح به وقت لوس آنجلس است و من سر كارم
    نشستم در حياط محل كارم و از زور بيكارى فكر مى كنم.
    بگذريم كه دو روز ديگر امتحانى دارم كه به قول اينجايى ها ميدترم است و از سخت ترين درس هاست ولى حس درس خواندن ندارم.و حتى يك صفحه از كتاب را نخوانده ام.
    افكارم غوطه ور در زندگى ام است در اين ٦-٧ سال مهاجرتم، مى خواهم از روز اول تا حال را جمع بندى كنم كه ارزش افزوده ام چقدر است.آيا چيزى بر من افزوده شده؟
    مغزم كم مى آورد، مانده ام مدرك دانشگاهى خارجى ارزشم است يا اينكه قهوه استارباكس مى توانم بخورم…
    خنده ام گرفته، واقعا استارباكس معيار خوبى است، بماند طعمش را دوس ندارم، اصولا مغازه اى نيست كه مرا به درونش دعوت كند ،يا مثل نانوايى كه بوى نان تازه مستم كند،نيست.
    دارم داشته هايم را با آنچه از دست داده ام مقايسه مى كنم، ضرر زيادى نكرده ام، سود زيادى هم نكرده ام.

    و در آخريك مرتبه، جديد ترين حادثه احساسى ام در برابرم ظاهر مى شود، ديگر ارزش افزوده كيلو چند؟

    غرق فكر و خيال و سبك سنگين كردن حرف هايش و حرف هايم مى شوم،آناليز مى كنم، وضعم چندان بد نيست، دوستش دارم،به او احساس دارم، نمى بينمش دلتنگش مى شوم، كودك درونش بسيار فعال است وبالغ جانش قوى… مجموعه خوبى است ، با او راحتم، كسى نيست كه قصد آزار داشته باشد، آدم شفافيست ، و دوست داشتنى، فكر كنم او هم ته حسى به من داشته باشد،با او احساس كسالت و خستگى نمى كنم ، گذر زمان تند است و زود مى گذرد در حضورش.خنده هايش و سرزندگى اش واقعيست، ارزش اش را دارم؟…
    چرا واژه ارزش از ذهنم پاك نمى شود، ارزش ، ارزش و باز ارزش.
    ارزش يعنى اينكه بها گذاشتن، قيمت گذارى، يعنى معامله…
    و در ذهن خود به خود نهيب مى زنم ، مرد حسابى اينقدر مزخرف فكر نكن، اين درى ورى ها چيست، بگذار از اين رابطه ناب انسانى لذت ببرى، به حس خوبى كه وقتى با او هستى فك كن نه به ارزش، ارزش چى ،كشك چى
    و مهم تر از همه به اين كه در حضور او احساس انسان بهترى بودن را مى كنى… بايد كارى كنى كه اين حس و داشتن او دايمى باشد…و مهم تر از همه  در حضور او کمتر احساس خشم از زن می کنم، کمتر به غم اسفند می اندیشم
    اگر سيگار را ترك نكرده بودم الان حقش بود يه سيگارى مى گيراندم…


  18. تنهايم مى گذارى٢٣

    October 22, 2013 by Son of Thunder

    اگر بفهمى كه دوستت دارم، تو هم تنهايم مى گذارى؟، مثل همه كسانى كه دوستشان داشتم و نيستند ديگر


  19. نا امیدی٢٢

    October 15, 2013 by Son of Thunder

    از بوی تند خشم زنی مثل تو

    تا ناامیدی من از مرد بودنم/


  20. شخصى شديدا١٠

    September 30, 2013 by Son of Thunder

    دلمان خوش است و حالمان بى از همه


  21. سركار خانم٥

    September 11, 2013 by Son of Thunder

    نسوان جسور و تحصيل كرده با لطافت زنانه را شديدا دوس دارم
    يك هيچ فعلا به نفع سركار خانم وکیل


  22. بى ربط٢

    August 2, 2013 by Son of Thunder

     

    اين همان لحظه تلخ است كه به صحرا بزند عقل


  23. صنمی شکار کردم-الموعد الأولى

    January 5, 2013 by Son of Thunder

    صنمی شکار کردم که به صد خدا بیارزد

    پ.ن: حس چشمانش، نوع نگاه کردنش، آرامش کلامش، زیبایی بی نظیرش، تناسب محسورکننده اندامش، مهربانی بی بدیل اش، خنده های فوق العاده اش، تحصیل کردگی و با سوادی  و حاضر جوابی شیرین اش ،صداقت مثال زدنی اش از او یک  بانوی تمام عیار خطرناک برای این قلب داغونم  می سازد

    خطرناک است این دخترک ،یک مغولستان خارجی* واقعی جناب آقای لنی…

    شاید به توسط او بشود به زندگی برگشت …

    پ.ن:

    قایمم کن ته عروسک هات
    شهر،آدم بزرگ هم دارد

    زوزه کن به شوق همراهیم
    ***بیشه جز موش، گرگ هم دارد

    پ،ن: چه اسم با مسمایی، نورالعین… نورچشمانی مملو از شیطنت کودکانه و لطافت و جسارت بانومنشانه…وای چه ترکیبی

    از کتاب خداحافظ گاری کوپر*

    احمد شاملو**

    مهدی موسوی***