RSS Feed

‘غم’ Category

  1. گذشته-۱۷۷

    August 30, 2018 by Son of Thunder

     

    .

    . کاش زندگی و گذشته را می شد پاک کرد و یا حداقل ابزاری مانند فتوشاپ در خلقت بود که می شد گذشته را اصلاح و حتی خنثی کرد گذشته ای که عذاب می دهد، آزار می دهد ،می کشد . حتی فکرش بی خوابی دادر و خشم و عصبانیت… گذشته ای سراسر گه آلود ….کاش سرنوشت را می شد از سر نوشت

    نگاه کن که غم درون دیده‌ام
    چگونه قطره قطره آب میشود
    چگونه سایهٔ سیاه سرکشم
    اسیر دست آفتاب میشود
    نگاه کن
    تمام هستیم خراب میشود

    فروغ فرخزاد


  2. درد-۱۷۳

    February 3, 2018 by Son of Thunder

    من
    اين همه رنج را تحمل نكردم
    كه تو هم
    رفته رفته
    شبيه ديگران بشوى

    جميل مريچ

    در خموشی من فریادهاست

    -فریدون مشیری

    پ.ن: بعد از این همه سال آمده ای که عاشق نفر دیگری هستی و عذاب ام بدهی؟ چرا آمدی؟چرا اینقدر من و احساساتم برایت بی ارزش است؟ نداشتنت یک درد بود ، داشتنت هزار و یک
    پ.ن: یک بار که قدرت محبت را در من کشتی،حال شاید آمده ای باورم به معجزه را هم از بین ببری
    پ.ن: حالت بهتر شد می روم ومرا  دیگر نخواهی دید، نه اثری، نه خبری و هیچ چیزی
    پ.ن:سرطان شریف عزلت ،تن من باز دگرباره ارزانی تو باد


  3. تفریح ناسالم-۱۶۹

    March 5, 2017 by Son of Thunder

    گاهى اوقات دلم تفريح ناسالم و دردآور مى خواهد

    مثلِ فكر كردن به تو بانوی اسفند!

    پ.ن:

    اگر يك روز مجبور شدم
    كه تو را ترك كنم
    كوچك بودن عشقم را نه
    بزرگ بودن ناچارى ام را باور كن

    آتيلا ايلهان


  4. رام -ناز-۱۶۸

    December 25, 2016 by Son of Thunder

     

    زمانی می رسد که آدمی دیگر تلاشی به هیچ چیز و کس نمی کند و رام خود می شود

    پ.ن: بگویم کاش اینجا بودی دروغ نگفته ام، دلم ناز کردن می خواهد و ناز کشیده شدن به توسط تو…بانوی مهر پر مهر


  5. دوست داشتن-به شماره هفت ٍهفت

    January 6, 2016 by Son of Thunder



    تو هم اگر بفهمی دلتنک ات می شوم ، ترکم می کنی؟


  6. درد-١٦٣

    December 5, 2015 by Son of Thunder

    دردى رفت و دردى ديگر آمد

    براى فرار از اژدها به مار غاشيه پناه بردم و خود مانده ام چگونه اكنون  از اين چگونه خلاص شوم

    سينه مالامال درد است اى دريعا همدمى

    بعضى ها ذاتاً معتاد اند ، از اعتيادى به اعتياد ديگر و فردى به فرد ديگر و از عادتى به عادت در جريان اند


  7. دلتنگی سالیانه-۱۶۳

    July 3, 2015 by Son of Thunder

    باید می رفتم …
    دلتنگ که شدی،
    گلدان کوچک پشت پنجره را ببوس
    من
    یک روز که خیلی دلتنگت بودم 
    دلم را 
    همانجا 
    خاک کردم


  8. ترسناک ماندنی

    September 13, 2014 by Son of Thunder

     چرا مقایسه می شوی تمام مدت
    چرا از خاطر نمی روی؟ چرا رهایم نمی کنی؟
    باعث این فلجی احساسی ، این قلب مردگی تویی

    کاش هرگز نمی دیدمت
    و اکنون به راحتی در با این دخترک می توانستم به جایی برسم

    چرا یادم نمی روی؟

    به خدا من کاری نکرده ام
    نمی‌دانم از چه “ری‌را ” را فراموش نکرده‌ ام


  9. معجزه-١٤٩

    September 11, 2014 by Son of Thunder

    بعضى وقتا دلم معجزه مى خواهد،
    دروغ چرا صحبت با تو را مى خواهد

    و ناباورانه انتظار واقعه اى اعجازآلودى را مى كشد كه به نيكى مى داند اتفاق نخواهد افتاد.

    معجزه اى در كار نيست، اعجاز كنندگان قرن هاست مرده اند…

    اما هنوز دلم صحبت كردن با تو را طلب مى كند.

    دل است ديگر ، عقل ندارد كه!


  10. زخم-١٤٥

    August 1, 2014 by Son of Thunder

    زخم هايى هست كه با گذر زمان هم ، با حتى التيام آن هنوز تازه اند.
    زخم هايى نمى شود پنهان كرد كه جايش هميشه هست، نه مى توان كتمان كرد كه هنوز تازه است.
    همين


  11. رفتن-١٤٣

    July 21, 2014 by Son of Thunder

    رفتن ات، از همان سلام آغاز شده بود..

    چرا من نديدم
    چرا!؟


  12. يار و ديار -١٣٢

    June 14, 2014 by Son of Thunder

    فكر مى كرد” يار در دنيا پيدا مى شود ، ديار نه”*
    سالها بايد مى گذشت تا بفهمد
    نه ديارى پيدا شد و نه يارى چون تو ديگر
    و بايد بيگانه وار سرطان شريف عزلت** را تاب آورد.
    * سريال هزاردستان- على حاتمى
    ** سهراب سپهرى


  13. درك-١٢٨

    June 7, 2014 by Son of Thunder

    بسيار ساده است
    درك اين كه
    تو ديگر نيستى
    وجود ندارى
    حتى در پس زمينه ذهنى كسى،
    كه زمانى كل دنيا بود
    بسيار ساده است…


  14. شعر -١٢٢

    May 27, 2014 by Son of Thunder

    با آمدن ات فريب ام دادي
    يا با رفتن ات ؟

    کاش هرگز تو را نمي ديدم
    تا هميشه سراغ ات را
    از فرشتگان مي گرفتم
    تا تلخ ترين شعرم را هرگز
    در گوش خدا نمي خواندم

    کاش هرگز تو را نمي ديدم
    آن وقت
    نه بغضي در گلويم بود
    نه دل شدگي
    و نه مشتي شعر

    واهه آرمن*
    شاعر ارمنى فارسى سرا، زاده مشهد


  15. اشتباه٨٥

    January 21, 2014 by Son of Thunder

    آدم چطور به دلش بگه ، اشتباه شده!


  16. رسيدن ٨١

    January 5, 2014 by Son of Thunder

    در زندگى ام يك بار براى رسيدن به كسى دير كردم، بعد از آن ديگر هيچگاه ديگر عجله اى نداشتم…


  17. منفى ٧٩

    January 1, 2014 by Son of Thunder

    چطور مى توان منفى نبود، چطور مى توان پژمرده نبود،
    وقتى تمام زندگى ات غمگين بوده،
    وقتى حتى شادترين لحظات عمرت همراه با ترس و لرز و ترديد بوده؟
    وقتى زندگى ات فقط يك تاتر مزخرف بوده،
    وقتى تنها درمان شبهاى بى كسى ات تنها و تنها مستى بوده،
    چطور مى توان شاد بود وقتى تمام كتابهايى دهن كجى مى كنند، وقتى در دارفور قتل عام است ، در سوريه كشت و كشتار و در ايران شاعر زندانى مى كنند.
    چطور مى توان شاد بود وقتى تمام وجودم سراسر متاثر از غم عميقى است كه حتى هر بيننده اى آن را به سادگى در چشمانم مى خواند،
    و آن غم مرا رها نمى كند،
    من خود آتشى كه مرا داده رنگ فنا مى شناسم


  18. درد٧٨

    December 31, 2013 by Son of Thunder

    درد را درد ،
    و طبيب را با طبيبى ديگر درمان كردن
    بدترين شوخى سلامتى با من بود


  19. پل چوبى٦٨

    November 29, 2013 by Son of Thunder

    روزی که فکر کردی یه چیزی را از ته دلت دوست داری ، هیچوقت ولش نکن،ممکن دوباره تکرار نشه.

    آدم وقتی تو سن و سال تویه ، فکر می کنه بازم پیش بیاد.
    باید ١٠-١٥ سال بگذره تا بفهمی فقط همون یه بار بوده، که حالت دیگه خوب نمی شه….عشق یعنی حالت خوب باشه

    کاش یکی اون موقع ها این چیزا رو به من می گفت…

    ديالوگ بهرام رادان در فيلم پل چوبى ساخته مهدى كرم پور


  20. فاصله٦٧

    November 22, 2013 by Son of Thunder

    عشق ما
    مانند روزهاى هفته است!
    تو شنبه و من جمعه
    نمى دانم چرا
    جمعه اينقدر به شنبه نزديك است
    اما شنبه از جمعه دور…!!!؟


  21. حرف هايى براى نگفتن٦٣

    November 16, 2013 by Son of Thunder

    نمى دانم به يك باره چرا به يادت تو افتادم
    بعد از گذر اين سالها
    بسيار اذيتم كردى، بسيار اذيتت كردم
    دلم را شكستى ، غرورم را هم
    از معدود آدم هاى دنيا بودى كه اشكم را ديدى، غمم را فهميدى، تو خود باعث غم هايم بودى و به اشتباه تو را پناهى براى دردهايم يافتم.

    نمى دانم چرا به يادت افتادم
    به ياد روزهاى خوشى كه با هم داشتيم، آن لرزيدن هاى دل وقت ديدارت، آن حس ناب دوست داشتن، آن حس فدا كردن كل دين و جان و دنيا براى يك لبخند تو ، و آن اندوه گم در نگاهم وقت نديدنت.

    و بسيار اذيتم كردى ، خرد و تيكه پاره كردى غرورم را، تنها داشته باقى مانده ام را… تنها اندوخته زندگى ام را.
    و تو را مسبب اين فلجى احساسى، اين ترس از ريسمان سفيد و سياه ، و اين كه با آن كه دخترك را بسيار دوست دارم ، نمى توانم احساساتم را برايش عيان كنم…
    و تماماً رفتارهاى اشتباه از خود بروز مى دهم.

    به تو اعتماد داشتم ، به عمق تمام اقيانوس ها، و تو اعتمادم را با دروغ هايت بى اعتبار كردى.

    ياد محبت هايت، آن توجه هايت ، آن شبهاى تا سحر رانندگى كردن هايمان مى افتم و اين همه حرف كه با داشتيم ،حرف هايى كه تمامى نداشت و دلتنگى بلافاصله اى كه وقتى تو مرا به قصد خانه ات تركم مى كردى.

    سالها گذشت، چيزها هم بر من ، احساس نابخشودگى اى كه دارم و مثل خوره روحم را در تاريكى مى خورد و مى تراشد،كه چرا تو را انتخاب كردم ، در دوراهى انتخاب زندگى …
    و افسوس هميشگى ام كه شايد مى توانستيم به جايى برسيم، اگر آن افسردگى خردكننده آمده به سراغ من و آن غم عظيم ات ما را تنها مى گذاشت.

    اما گويا ما دو خط موازى بوديم كه هيچگاه قرار به رسيدن به هم نداشتيم ، اما دليلي نبود كه همديگر را دوست نداشته باشيم اما مى توانستيم بهتر از اين باشيم …

    نمى دانم چرا به يادت افتادم بانوى اسفند!!!


  22. سهم من ، سهم تو ، سهم ما٥٤

    November 12, 2013 by Son of Thunder

    يك بار بر بلندى كوهى مشرف به شهر جاى هميشگى ام محو تماشاى منظره شهر ، به من گفتى: علاقه ات به تماشاى اين چراغ هاى سو سو زنِ شبانه شهر سهم من از توست
    و پرسيدى : سهم تو از من چيست؟
    جوابى ندادم، از رابطه دنبال سهم نبودم .

    ولى سهم من از تو، ده دقيقه هاى قبل از هر خواب ام است كه تو را به ياد مى آورم و زير لب زمزمه كنان كه ” واقعا عجب خرى بودم من و چه گرگى بودى تو “


  23. حس كن مرا٢٩

    October 26, 2013 by Son of Thunder

    حس کن مرا که دست برده داخل گیست
    حس کن مرا بر لکه های بالش خیست
    حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت
    حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!
    حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام
    حس کن مرا… حس کن مرا… که مثل تو تنهام!
    حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم
    بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»

    شعر: سيد مهدى موسوى


  24. شخصى شديدا شخصى٢٦

    October 25, 2013 by Son of Thunder

    لعنت به تو كه شدى خط كش من براى اندازه گيرى هر دخترى
    لعنت به تو، لعنت به من و اين عشق ممنوعه كهنه نخ نما شده، عشق تمام شده كه قسمتى از وجودم براى هميشه درگيرش است
    تا كى اين طللسم مرا افسون مى كند ، تا كى بايد با مقايسه تو با هر انسانى ، خوبى هايت، بساز بودنت، مهربانى ات، خصوصيت هاى انسانى ات پر رنگ تر شود و بعد از برهم خوردن هر رابطه اى با با جمله ‘ از اين بهترشم از دست دادم’ سر ته قضيه را هم بياورم …….
    و لعنت به من….


  25. بگذرد٨

    September 27, 2013 by Son of Thunder

    اين نيز بگذرد…