RSS Feed

‘بانوی اسفند’ Category

  1. خار و خوار-١١٦

    May 17, 2014 by Son of Thunder

    مى گن : از محبت خارها گل مى شود
    هيچ كاه نفهميدم چرا اون سرى من خوار شدم…


  2. ديدن اشتباه يا اشتباهى ديدن-١١٤

    May 16, 2014 by Son of Thunder

    يكى از علايق من عكاسى است، عكاسى هنرى و آماتور.عكاسى از مناظر، انسانها، روابط شان و از همه مهم تر جامعه پيرامونم.ريلكسم مى كند، خستگى را از تنم مى زدايد، و سرگرمى خوبى است.

    ياد مدير عامل شركتى كه در تهران كار مى كردم مى افتم كه بعد از چاپ هر بروشورى، كاتالوگى ، برنامه سمينارى و … به منشى اش مى گفت : بدين اين بچه يه نگاه كنه ، غلط هاشو بگه.
    پيرمرد دوست داشتنى بود و من كوچك ترين عضو مديريتى شركت و براى اش، بچه.
    مرا به عنوان انسانى مى ديد كه بى انضباطى و بى نظمى را به طرف العينى تشخيص مى دهم.شده بودم غلط ياب اش، چشمانم غلط ها را و ناهماهنگى ها را به سهولت مى ديد.

    مطلب از دست نرود ، چرا يادش افتادم .

    دوستى دارم ، دوست كه نه، آشنايى دارم كه عكاس قدرى است و در يكى از كالج ها عكاسى درس مى دهد، بر سر اتفاقى يكى از عكس هايم را ديد و با اصرار خواست چند تايى از عكس هايم رااز آرشيو ببيند.
    ديد ، چندين نظر فنى و عكاسى داد، در سطح آماتورى هم عكس هايم مشكلات زيادى داشتند و…
    آخر گفت :
    ديدت كاملا هنرى و نكته سنجانه، قشنگه و ديدى كاملاً انسانى داره مخصوصا اون مرد بى خانمان.
    اما يعنى به چشم تو لس آنجلس اينقدر زشت است؟ هيچ صحنه قشنگ نديدى در اين شهر؟ شهر قشنگيه اگر قشنگ اش ببينى، چرا دنيايت اينقدر تاريك است ؟در دنياى تو جز عيب چيز ديگرى نيست ؟
    مى گويم : درد هاى جامعه را بايد ديد، مى خواهم بگويم فعلا نقش من مير غضبى است و مير غضب آهسته ببر نداريم* ولى نمى گويم اولا ترجمه ميرغضب سخت است و دوما مگر من كه هستم يك آدم كه توهم عكاسى دارد ، همين .
    و حرف هايش رويم اثر داشت ، شايد هم سن و سال پدرم باشد، با تجربه و با سواد.

    استادى دارم كه دكتراى حقوق قضايى دارد و زمانى كاراگاه پليس بوده ، روزى به من گفت با اين ديد تو مى توانى در قسمت جنايى آينده خوبى داشته باشى، detail oriented هستى.

    و متاسفانه راست مى گويند، مسئله آن وقت بغرنج تر مى شود كه همين روش را در روابط ام هم دارم، و عيب هاى طرف مقابل را مى بينم و نه خوبى هايش. نه اينكه چشم بپوشم بر خوبى هايش، اما مى دانم كه دارنده اين عيوب داراى محاسنى هم هست ، داستان نيمه پر و خالى ليوان است و نوع ديد.
    وبه جز يك نفر كه به نظرم بى عيب آمد، آن هم شايد چون ديوانه وار عاشق اش بودم و نمى ديدم عيب هايش را ، همه از معايب پر بودند.

    و اين كشف خوشايندى نيست،
    شايد اختلاف فرهنگى است ، شايد منفى بافى و نهيليستى ناشى از كتاب هايست كه خواندم ، شايد جامعه اى كه مرا بزرگ كرده ديدش را به من تحميل كرده، شايدم مقصر پدرم بود كه هميشه مى گفت در هر سفرى كه رفتى اگر به نياورانش رفتى سرى هم به حلبى آباد آن شهر بزن، امان از آن نسل تحصيل كرده روشنفكر قبل از ما و آن ديد چپى شان ، ،هر چه هست نمى خواهمش ،مى خواهم از دنيا با همه بدى ها و خوبى هايش لذت ببرم، بايد روى خود كار كنم.

    * از سريال هزاردستان ، على حاتمى


  3. فكر كردن بلندِ و زر زدنى كاملاً شخصى٩٧

    April 9, 2014 by Son of Thunder

    نداشتن ات يك درد است ر داشتن ات هزار و يك درد.
    فكر نكن كه فراموش ات كرده ام ، نه سرسوزنى!… با همه تلاشى كه كردم و مى كنم.
    اساساً دليل اينكه نمى توانم در هيچ رابطه بمانم تويى، و مقايسه تو و كم آوردن هميشگى طرف.
    حق بده انصاف نيست نه در حق من و مخصوصا در حق طرف و صبح و شبى نيست كه به تو فكر نكنم… بماند
    مگر. ممكن است شانس چند بار در دل آدم را بزند و آن شانس با هر بار دق الباب كل دل را بلرزه بياندازد، حسى كه بعد از سى سالگى زياد به سراغ انسان نمى آيد.
    اما عقل وقتى حكم كند حكم دل با همه اقتدار رنگ مى بازد، دير يا زود… و تجربه ثابت كرده است آن هم. به بدترين شكل ممكن.
    بر من خرده نگير ، همه تلاشم را به قيمت خرد شدن خودم، غرورم كردم ، نشد … نشد كه نشد.
    راستى مى دانى ، طبق حديثى قدسى ” ديوار موش داره و موشم گوش داره”
    و از اين موش هاى مشتركى كه داريم خبرها مى رسد .
    به قول دوستى كلمات مقدس اند و نبايد جا به جا استفاده كرد، من هم مخالف لغت معنى ام و چون هر كلمه معنى خود را مى دهد، ولى باور كن ” بى معرفت ” كلمه اى نبود كه در وصف ام از طريق موش هاى مشترك مان از تو بشنوم.كلمه سنگينى است اين بى معرفت در قاموس من.
    من در حق تو هرچه بودم ، بى معرفت نبودم ، دلم بد شكست… ولى باز هم حق با تو باشد


  4. اشتباه٨٥

    January 21, 2014 by Son of Thunder

    آدم چطور به دلش بگه ، اشتباه شده!


  5. كاتاليزور٨٤

    January 14, 2014 by Son of Thunder

    اوقاتى دل نه حرف مى خواهد، نه همدم
    نه هيچ چيز ديگرى.
    سكوت ، سكوت محض و ديگر هيچ.سكوت مى خواهد…فقط سكوت.

    نه غمگينم ، نه شاد ، نه اثرى دارم و نه اثرى مى پذيرم، احساس كاتاليزورى دارم كه بى تاثير مانده در واكنش زندگى…


  6. رسيدن ٨١

    January 5, 2014 by Son of Thunder

    در زندگى ام يك بار براى رسيدن به كسى دير كردم، بعد از آن ديگر هيچگاه ديگر عجله اى نداشتم…


  7. منفى ٧٩

    January 1, 2014 by Son of Thunder

    چطور مى توان منفى نبود، چطور مى توان پژمرده نبود،
    وقتى تمام زندگى ات غمگين بوده،
    وقتى حتى شادترين لحظات عمرت همراه با ترس و لرز و ترديد بوده؟
    وقتى زندگى ات فقط يك تاتر مزخرف بوده،
    وقتى تنها درمان شبهاى بى كسى ات تنها و تنها مستى بوده،
    چطور مى توان شاد بود وقتى تمام كتابهايى دهن كجى مى كنند، وقتى در دارفور قتل عام است ، در سوريه كشت و كشتار و در ايران شاعر زندانى مى كنند.
    چطور مى توان شاد بود وقتى تمام وجودم سراسر متاثر از غم عميقى است كه حتى هر بيننده اى آن را به سادگى در چشمانم مى خواند،
    و آن غم مرا رها نمى كند،
    من خود آتشى كه مرا داده رنگ فنا مى شناسم


  8. درد٧٨

    December 31, 2013 by Son of Thunder

    درد را با درد ،
    و طبيب را با طبيبى ديگر درمان كردن
    بدترين شوخى سلامتى با من بود


  9. تنهايى٧٧

    December 31, 2013 by Son of Thunder

    در خانه مجردى ام در تهران، يكى از اتاق ها فقط براى خودم بود، جز براى من به همه بسته بود، اتاق فكرم بود، اتاق نوشتن ها و سناريوهايم ، اتاق موسيقى زدن هايم، اتاق نقاشى هايم، و عكس هايى كه گرفته بودم…در يك كلام اتاق هنرى من بود.

    هيچ كس حق ورود نداشت ، قلمرويم بود، پادشاهى تك نفره ام، چند بارى فقط به دوست دختر آن زمانم،عشق نافرجام دوطرفه زندگى قربانى شده از نژادپرستى قوم هايمان، اجازه دخول داده بودم. و او مبهوت از اينكه يك انسان درون و برونش چقدر مى تواند متفاوت و متضاد باشد.

    تنهايى خودخواسته اى بود كه تنها با خود تقسيمش كرده بودم. وقت هايى است كه انسان دوست دارد تنهايى باشد، فارغ از كان و مكان.

    گذشت ايامى و عازم آمريكا بودم.
    تمام نقاشى ها، نوشته هاى كاغذى ام و ويولونم را سوزاندم.
    تمام نوشته ها و عكس هايم را كه در هاردى بود را از بين بردم… و براى اطمينان بيشتر با خود به آمريكا آوردم و بعدتر ها در اقيانوس آرام دفنشان كردم .

    هيچ گاه نخواسته اداى كافكا را در بياورم، زمانى كه از دوستش مى خواهد كه همه آثارش را بعد مرگ بسوزاند.
    نه كافكا هستم ، نه اصولا مزخرفات من در حد كافكا و كارهايم در حد هيچ هم نبودند ، … ولى احساس كافكا را كامل مى فهمم ، كتاب هاى كافكا هم تنهايى هاى او بودند…

    فرق است بين كسى كه تنهايى را خودخواسته انتخاب كرده و كسى كه تنها مانده، تنهايى خودخواسته،تنهايى مقدس است


  10. بدبيارى٧٦

    December 29, 2013 by Son of Thunder

    بدبيارى اينه كه بد بى يارى…


  11. پل چوبى٦٨

    November 29, 2013 by Son of Thunder

    روزی که فکر کردی یه چیزی را از ته دلت دوست داری ، هیچوقت ولش نکن،ممکن دوباره تکرار نشه.

    آدم وقتی تو سن و سال تویه ، فکر می کنه بازم پیش بیاد.
    باید ١٠-١٥ سال بگذره تا بفهمی فقط همون یه بار بوده، که حالت دیگه خوب نمی شه….عشق یعنی حالت خوب باشه

    کاش یکی اون موقع ها این چیزا رو به من می گفت…

    ديالوگ بهرام رادان در فيلم پل چوبى ساخته مهدى كرم پور


  12. فاصله٦٧

    November 22, 2013 by Son of Thunder

    عشق ما
    مانند روزهاى هفته است!
    تو شنبه و من جمعه
    نمى دانم چرا
    جمعه اينقدر به شنبه نزديك است
    اما شنبه از جمعه دور…!!!؟


  13. كابوس٦٥

    November 19, 2013 by Son of Thunder

    هفت تيرم را از حالت مسلح در مى آورم، و همه تير ها را از خشاب خالى مى كنم، چك مى كنم كه در خود تفنگ هیچ گلوله اى نمانده باشد.
    بعد تفنگ خالى را بر شقيقه ام مى گذارم و شليك مى كنم ، و من مى ميرم.
    مغزم بر روى ديوار پخش مى شود و تو را مى بينم كه با چشمانى از حدقه در آمده و لبخندى كه محو مى شود مرا نگاه مى كنى…
    اين كابوس من است مدتى است كه مى بينمش پشت سر هم…


  14. حرف هايى براى نگفتن٦٣

    November 16, 2013 by Son of Thunder

    نمى دانم به يك باره چرا به يادت تو افتادم
    بعد از گذر اين سالها
    بسيار اذيتم كردى، بسيار اذيتت كردم
    دلم را شكستى ، غرورم را هم
    از معدود آدم هاى دنيا بودى كه اشكم را ديدى، غمم را فهميدى، تو خود باعث غم هايم بودى و به اشتباه تو را پناهى براى دردهايم يافتم.

    نمى دانم چرا به يادت افتادم
    به ياد روزهاى خوشى كه با هم داشتيم، آن لرزيدن هاى دل وقت ديدارت، آن حس ناب دوست داشتن، آن حس فدا كردن كل دين و جان و دنيا براى يك لبخند تو ، و آن اندوه گم در نگاهم وقت نديدنت.

    و بسيار اذيتم كردى ، خرد و تيكه پاره كردى غرورم را، تنها داشته باقى مانده ام را… تنها اندوخته زندگى ام را.
    و تو را مسبب اين فلجى احساسى، اين ترس از ريسمان سفيد و سياه ، و اين كه با آن كه دخترك را بسيار دوست دارم ، نمى توانم احساساتم را برايش عيان كنم…
    و تماماً رفتارهاى اشتباه از خود بروز مى دهم.

    به تو اعتماد داشتم ، به عمق تمام اقيانوس ها، و تو اعتمادم را با دروغ هايت بى اعتبار كردى.

    ياد محبت هايت، آن توجه هايت ، آن شبهاى تا سحر رانندگى كردن هايمان مى افتم و اين همه حرف كه با داشتيم ،حرف هايى كه تمامى نداشت و دلتنگى بلافاصله اى كه وقتى تو مرا به قصد خانه ات تركم مى كردى.

    سالها گذشت، چيزها هم بر من ، احساس نابخشودگى اى كه دارم و مثل خوره روحم را در تاريكى مى خورد و مى تراشد،كه چرا تو را انتخاب كردم ، در دوراهى انتخاب زندگى …
    و افسوس هميشگى ام كه شايد مى توانستيم به جايى برسيم، اگر آن افسردگى خردكننده آمده به سراغ من و آن غم عظيم ات ما را تنها مى گذاشت.

    اما گويا ما دو خط موازى بوديم كه هيچگاه قرار به رسيدن به هم نداشتيم ، اما دليلي نبود كه همديگر را دوست نداشته باشيم اما مى توانستيم بهتر از اين باشيم …

    نمى دانم چرا به يادت افتادم بانوى اسفند!!!


  15. كوك٦١

    November 16, 2013 by Son of Thunder

    كوك نيستم اين روزها
    هر كسى هم كه از راه مى رسد دستى ميزند بر تارهايم…
    از آواى من خوشش نمى آيد و مى رود!

    چه ناكوك شده ام اين روزها…


  16. خسته٦٠

    November 15, 2013 by Son of Thunder

    خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن

    خسته ام مثل هماغوشی و ارضا نشدن


  17. سهم من ، سهم تو ، سهم ما٥٤

    November 12, 2013 by Son of Thunder

    يك بار بر بلندى كوهى مشرف به شهر جاى هميشگى ام محو تماشاى منظره شهر ، به من گفتى: علاقه ات به تماشاى اين چراغ هاى سو سو زنِ شبانه شهر سهم من از توست
    و پرسيدى : سهم تو از من چيست؟
    جوابى ندادم، از رابطه دنبال سهم نبودم .

    ولى سهم من از تو، ده دقيقه هاى قبل از هر خواب ام است كه تو را به ياد مى آورم و زير لب زمزمه كنان كه ” واقعا عجب خرى بودم من و چه گرگى بودى تو “


  18. فرياد٥٦

    November 12, 2013 by Son of Thunder

    می خواهم از اعماق قلبم فریاد بزنم
    فریادم درون جمجمه ام می پیچد و می پیچد و به در و دیوار سرم برخورد می کند و هیج صدایی از دهانم خارج نمی شود و فقط پژواک فریادم در ذهنم باقی می ماند و آزارم می دهد .
    و مردم مثل همیشه حتی بدون یک نیم نگاه از کنارم بی تفاوت رد می شوند …
    نمی دانم شاید عادت کرده اند به همیشه دیوانه دیدنم


  19. آرزو ٣٨

    October 30, 2013 by Son of Thunder

    الان آرزو دارم فارغ از همه چيز بنشينم قهوه بخورم ، شعر بخوانم و جبران همه سيگار هاى ترك كرده در اين مدت را بكنم

    آنقدر شعر بخوانم بلند بلند كه باران بيايد

    و بتوانم خودگمشده ام را به سايه ام بر ديوار باز بگويم، بگويم دلتنگ آن جوان پر انرژى و شور و شرى هستم كه دنيا را مى خواست عوض كند و در عوض كردن خود ماند و از خود موجودى ساخت كه خودش هم نمى شناسد.
    بگويم همه تقصير مهاجرت نبود، تقصير سن و سال هم نيست ، اصلا كسى مقصر نيست

    و پيدايش كنم و بغلش كنم و همچون عزيزى كه گم شده
    بود و پيدا شده، يوسفى كه از مصر برگشته و زار بزنم …
    چندان بلند بلند كه آسمان باران ببارد
    و بگويمش بر من و نسل بى هويت چه گذشت ، بگويم از آن همه شور و شر فقط تمثالى ماند از يك موجود مفلوك ، بى كس و كار ، عاطل و باطل … يك شرقى تن به تند باد غرب داده…شکست خورده ، دلشکسته


  20. دروغ٣٥

    October 29, 2013 by Son of Thunder

    تنها حسن اخلاقى من دروغه!
    يعنى مى تونم در اوج غم چنان اداى شادها رو در بيارم كه مردم به حسرت شاد بودنم را رشك ببرند


  21. تنهايى مستى٣٤

    October 28, 2013 by Son of Thunder

    گفته بودم تنهايى ام چقدر بزرگ بود و هست و خواهد بود.
    گفته بودم شايد روزى به تو گفتم و شايد نگفتم…

    تنهايى در اتاق يك نفر است، در اتوبوس چهل نفر و در قطار هزار نفر … اما تنهايى من حتى جا و مكان ندارد.

    در كلاب ها با آن صداى بلند موسيقى گريه ام مى گيرد، دلم مى پوسد، رقص مردم برايم شادى مسخره اى مى آيد، وحوشى به تماشاى وحوش ديگر آمده اند، مست و دست افشان و مستى عالمى غريب با هزارتو هايى همه سردر گم….مست ترين آدميان هم در غريو شادى مستانه شان غمى دارند… شايد مستى صورت است بر تنهايى شان و غم هاشان و خودشان
    شايد همين است ديگر مشروب نمى خورم و از مستى و مستان بيزارم… حرف هاى صد من يك غاز، ادعاهايى همه بي معنى و متوهم از بزرگى گوينده…

    اشتباه از ما بود كه خواب سرچشمه مرا
    در خيال پياله مى ديديم
    نيچه در جايى از كتاب چنين گفت زرتشت اش مى گويد : من زبانى براى اين گوشها نيستم
    نه من نيچه ام و نه هميانى دارم كه واپسين مردمان عرضه كنم، واپسين مردى هستم كه متوهمانه فكر مى كنم ابر انسانم… مانند همه ما انسانيان… با اين فرق كه قدرت اعتراف به آن چه نيستم و فكر مى كنم هستم را دارم


  22. كسالت٣٢

    October 28, 2013 by Son of Thunder

    از کسالت آه کشیدم و چشمانم را در تاریکی گشودم.این خواب چه معنی دارد جز این که من هنوزاز غوغای زندگی نرسته ام؟چگونه در بیداری یاد تو باشم. و آن گاه هوسها خوابم را به بازیچه بگیرند؟!

    پ.ن: از کتاب گدا نوشته نجیب محفوظ نویسنده مصری


  23. چيزها ديدم ٦-٣٠

    October 26, 2013 by Son of Thunder

    چيزها ديدم روى زمين، كه انسانى با اميد و حسرت مرگ روزش را شب و شبش را روز مى كرد…


  24. حس كن مرا٢٩

    October 26, 2013 by Son of Thunder

    حس کن مرا که دست برده داخل گیست
    حس کن مرا بر لکه های بالش خیست
    حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت
    حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!
    حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام
    حس کن مرا… حس کن مرا… که مثل تو تنهام!
    حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم
    بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»

    شعر: سيد مهدى موسوى


  25. شخصى شديدا شخصى٢٦

    October 25, 2013 by Son of Thunder

    لعنت به تو كه شدى خط كش من براى اندازه گيرى هر دخترى
    لعنت به تو، لعنت به من و اين عشق ممنوعه كهنه نخ نما شده، عشق تمام شده كه قسمتى از وجودم براى هميشه درگيرش است
    تا كى اين طللسم مرا افسون مى كند ، تا كى بايد با مقايسه تو با هر انسانى ، خوبى هايت، بساز بودنت، مهربانى ات، خصوصيت هاى انسانى ات پر رنگ تر شود و بعد از برهم خوردن هر رابطه اى با با جمله ‘ از اين بهترشم از دست دادم’ سر ته قضيه را هم بياورم …….
    و لعنت به من….