RSS Feed

‘بانوی اردیبهشتی’ Category

  1. گذشته-۱۷۷

    August 30, 2018 by Son of Thunder

     

    .

    . کاش زندگی و گذشته را می شد پاک کرد و یا حداقل ابزاری مانند فتوشاپ در خلقت بود که می شد گذشته را اصلاح و حتی خنثی کرد گذشته ای که عذاب می دهد، آزار می دهد ،می کشد . حتی فکرش بی خوابی دادر و خشم و عصبانیت… گذشته ای سراسر گه آلود ….کاش سرنوشت را می شد از سر نوشت

    نگاه کن که غم درون دیده‌ام
    چگونه قطره قطره آب میشود
    چگونه سایهٔ سیاه سرکشم
    اسیر دست آفتاب میشود
    نگاه کن
    تمام هستیم خراب میشود

    فروغ فرخزاد


  2. هذيان نويسى اى متفكرانه-١٤١

    July 14, 2014 by Son of Thunder

    نگران نباش ،كه آيندگان ، قضاوتى بر ما نمى كنند، آنان حتى به ياد نخواهند آورد كه ما كه بوده ايم.

    نخواهند دانست چه بوديم و چه كرديم و چه خون دلها خورديم، جزيى از آمار خواهيم بود، جزيى از هيچ.،،عددى تنها كه در زمان فلان زنبورك شاه، تعداد نفوس زنده در دنيا بهمان نفر بوده…همين

    هيچكس افراد هالوكاست را به نام نمى شناسد، و يا نژادكشى ارامنه جز به يادى كلى… مى گويند ٦ ميليون كليمى و يا بالغ بر يك و نيم ميليون ارمنى كشته شده اند، فقط يك عدد كسى هيچگاه نخواهد دانست، نام آن بقال ارمنى را در شهر وان و يا ارزروم نشسته بر چارپايه اش كنار در مغازه اش و مدتى بعد از زندگى ساقط شده را و يا آن يهودى كه در گتويى غمگينانه بر گذشته و حالش افسوس مى خورد.نمى داند بر آنها چه گذشت، چه در دل داشتند، به چه فكر مى كردند، درگير كدامين تفكر بودند وقت قربانى شدن…

    نگران مباش، آيندگان ما را حتى به ياد نخواهند آورد، ملحق به رفتگان هفت هزارسالگانى خواهيم شد، كه بى نام و نشان در گذر زمان پا به زندگى گذاشتند ، زندگى كردند و طبق فرايند طبيعى زندگى،زندگى ها آفريدند و بقاى نسل كردند و رفتند… به همين سادگى. مثل همان سيبى كه روزى بر آن گاز زده اى، از دانه اى كاشته در خاك به اين بالندگى رسيده .

    شايد آيندگان با خواندن تاريخ حتى حرصشان هم از ما بگيرد ، كه ملتى ٧٠-٨٠ ميليونى چگونه زير حكومت مذهبى واپس گراى عده اى خشكه مذهبِ ريايى افتادند و آخ نكشيدند و حركتى نكردند و يا ٨ سال ملتى ٣٠٠-٤٠٠ ميليونى اسير دست فرد بى سواد و عامى و خرمذهبى مثل بوش شدند كه اقتصاد مملكتى را به فنا داد و تنها تحمل اش نكردند.

    اما زندگى در گذر است بى معنى ، و وظيفه هر جاندارى نزاع براى بقا،و تناسل و تلاش به بهينه كردن زندگى خودو نسل بعدى براساس فرگشتى كه آرام آرام در حال انجام است، هوشمندانه و خودخواهانه.

    مترس از مرگ، بترس از زندگانى كه زندگى نكرده اى و فقط زنده بوده اى. نيازى هم نيست تا ابد زندگى كنى. تنها و تنها زندگى كن با همه اشتباهاتش، با همه مشكلاتش و وقتى نقش ات در اين تاتر مزخرف تمام شد، تعظيمى كن و از سن بيرون برو و جا را براى نقش هاى جديد، و افراد جديد خالى كن كه صحنه نمايش بسيار محدود است.

    كينه اى نيست، غمى نيست ، اشكى نيز، تنها دلبستگى شايد همچنان باقى.
    ماجراى تو و من ، آن شوك عشقى عظيمى كه در زندگى زنگار بسته ام از غم عشقى نافرجام ديگرى را كه بوى بيات گرفته بود و گذشته بود همچنان آبى كه از رودى خروشان رفته را جانى تازه دادى.

    ماجراى ما و باز با همه تازگى، رنگى كهنه داشت ،تقابل عقل و عشق، داستانى به قدمت تاريخ، سال هاست از عاشقانه ما گذشته، و دورى از تو همچنان زخمى تازه برايم .

    و براى من بى اهميت قضاوت و حرف هاى صدمن يك غاز مشتى احمقِ كوته نظر كه عشق ما را كژ فهميدند و انگشت اتهام به سوى ما گرفتند در شكستن تابوهاى دست و پاگير جامعه بيمارمان.وظيفه ما زندگى بود و وظيفه آن لجن مال كردن هر آنچه در فهم اش قاصرند.بگذار در زندان تفكرات نژادپرستانه و مشمئزكننده مذهبى شان تا ابد گرفتار باشد و حرف هاى ياوه خود را ژاژ خواينند.

    مهم لذت حضور هم در كنار هم و لذت فهميدن و فهميده شدن و صد البته دوست داشته شدن.

    نگران نباش كه آيندگان ، قضاوتى بر ما نمى كنند، آنان حتى به ياد نخواهند آورد كه ما كه بوده ايم.

    كاش اينجا بودى با آن لبخند ملكوتى ات و آن دغدغه هميشگى ات كه مردمان چه خواهند گفت…


  3. پرسه در خاطرات -١٣١

    June 12, 2014 by Son of Thunder

    ترم تابستان برنداشته ام، با آن كه كلاً از زندگى عقبم و چه برسد به برنامه اى كه ريخته ام براى هر چه زودتر فارع التحصيلى.
    حس اش نيست، مى خوام بدون دغدغه فقط كتاب هاى متفرقه غير مرتبط به رشته تحصيلى ام و كارم را بخوانم.
    دلم لك زده براى روزهايى كه بى هيچ فكرى بى فلسفه كناب مى خوانم. البته سهراب سپهرى آبش را بى فلسفه مى خورد ماى ادعادار كتاب هايمان را.
    فكر ايران رفتن آنى ولم نمى كند، در اين ٧-٨ سال كه اينجايم بسيار شده كه دلم ايران بخواهد،اما اين بار نمى دانم جدى تر است.

    زندگى سريع مدرن باب ميل ما شرقى ها نيست، نفس كم مى آوريم، احساس خستگى مى كنيم.
    ما مردمانى هستيم كه دوست داريم مهمان كه مى رويم گل بگويم و گل بشنويم ، و اين كار وقت مى خواهد، كه اينجا نيست.
    اصلا گل گفتن و شنفتن به تريج قباى مدرنيته بر خورننده است، بايد حرف را زد و رفت، مثل ماشين.
    دلم عكاسى در سرزمين گل و بلبل كرده، آن مناظر زيبا و بكر، آن مردمان مهربان روستايى.

    خنده دار است ، چند روز است ياد پير زن روستايى اطراف سرعين اردبيل افتاده ام. ٢٤ ساله بودم ، شايد ٢٥ ، گمشده در آن ديار، پيرزنى در سينه كش جاده پيدا .
    نمى شناختمش،از او مسير مى پرسيدم .
    من بودم و بانوى ارديبهشتى ، هدف گردنه حيران بود.فارسى اش زياد خوب نبود، يعنى معقول حرف مى زند، بر خلاف اين تازه به دوران رسيده ها ،من تركان پارسى گو و لجهه تركى مستتر در فارسى شان را دوست دارم، شيرين است،اما فشار به خود مى آورد ، انصاف نديدم به زحمتش بيندارم ، تركى بلدم با لهجه كاملاً فارسى كه هر شنونده اى را متقاعد مى كند زبان مادرى ام نيست. نگاهش نگاه مادر بود كه به كودكى مرا از صرافت شيطنت مى انداخت. اطمينان بخش كه بلدم راه مى داند.
    اول بار حكايت خود به او بازگفتم كه از تهرانم و عذر خواستم كه تركى ام زياد خوب نيست، و مسير خواستم و مكانى براى صبحانه معروف آن خطه سرشير وعسل اش …

    نگاهم كرد، نگاه ،نگاه مادربزرگم بود در عمق چشمانش.، از همان جنس، خنديد ، يا تلفظ كلمه اى را اشتباه گفته بودم و يا فقط به قصد مهربانى .
    مسير را كه گفت و گفت كه ماشالله خوب حرف مى زنم زبان مادرى اش را، تعارف بود يا واقعيت نمى دانم، اين از مسايلى است كه سخت بتوان فهميد در ايران.اندكى حرف زدم از هر درى تا وقت خداحافظى شد.
    ،با نگاهى به ماشين گفت ” گوزل دى” يعنى خوشگله.
    منظورش را نفهميدم، گفت ” زن ات را مى گويم “. و من نگفتم كه زنم نيست ، دوست دخترم است، ناگهان فضا را احساس كردم، تفاوت ها را ديدم و … تشكرى كردم غرق در عمق تفاوت ها و همزمان در شباهت ها .
    در آخر دعاى خيرى كرد بدين مضمون ” ساغ اول” يعنى زنده باشى.
    و به راه افتاديم…
    حالا به كدامين راه پيدا كنم پيرزن راهياب را در اين غربت نفس گير…


  4. كاخ سعد آباد ٨٦

    January 24, 2014 by Son of Thunder

    كاخ سعد آباد تهران ،

    پر بود از اشرافيتى حقير و ناچيز از نوع پهلوى، خانه هاى بزرگ كه به غلط و اصرار خود را كاخ مى خواندند…

    اما فضايش ملكوتى بود ، درختان سرسبز ريشه در خاكش ، هواى مطلوبش، صداى بلبلان چهچه خوانش، چشمه هاى آب خنك و گوارايش، و منظره تمام تهران از حياط پشت كاخ سبز رضاشاهى روبه رويت،روزنى بود به بهشت، دل را جلا مى داد.

    و من و تو بارها در زير درختانش قدم زديم بى حرف، گاه با حرف، دست در دست هم ، پر از بهار زيباى تهران،پر از عشق…

    روزهايى دور و حسى ناب اما ديگر دست نيافتنى…

    دلم براى پرسه در كاخ سعد آباد تنگ شده…