RSS Feed

July, 2014

  1. محبت است كه زنجير مى شود گاهى-١٤٤

    July 25, 2014 by Son of Thunder

    جديداً پيشنهاد كارى به من شده در يك ايالت ديگر ، با حقوق ساليانه اش حدود سه برابر حقوق فعلى من است.كه با آن مى توان به راحتى زندگى خوب و رويايى آمريكايى داشت در ايالتى و شهرى كه من به شخصه عاشقش هستم و آمريكايى ها بدان لقب ” روح آمريكا ” داده اند.و يك بسته بسيار خوب بازنشستگى و مزايايى واقعا خيره كننده به همراهش. و امكان پرداخت هزينه انتقال دانشگاهم به دانشگاهى خوب در آن شهر هم همراه آن.

    به پيشنهاد كننده در جا جواب “نه” خود را دادم.با اصرار از من خواست كه ٢-٣ روزى فكر كرده و بعد پاسخگويش باشم.

    نه اينكه آدم آس و تكى باشم، شرايط ، تحصيلاتم ، تجربياتم زبان هايى كه مى دانم ،دقيقاً همان شرايط مورد نظر كار است . مضاف بر آن كه طرف مقابل ام مرا به واسطه دوستى مى شناستم واعتماد كامل گويا از شروط اصلى در اين كار.

    بگذريم.
    ٢-٣ روز كه گذشت، فكرهايم را كردم، وسوسه هايم را شدم.
    در جواب ملاقاتى حضورى ،محترمانه جواب نه خود را تكرار كردم و از صميم قلب تاسف خوردم كه نمى توانم با آنان همكارى كنم مخصوصا كه در شهر رويايى من هم هست.ولى معذوراتى دارم كه مرا از اين همكارى برحذر مى دارد.
    خانم پيشنهاد دهنده حرف هايم را فهميد و او هم تاسف خود را اعلام كرد و اميدوارى ها كرد كه در آينده شايد بتوان همكارى كرد.
    و در آخر پرسيد كه مى توانم بدانم چرا اينقدر قاطعانه جواب نه مى دهى؟
    جواب من ساده بود، من دو خواهرزاده هاى كوچك خود را هر روز نبينم، شور زندگى اى ندارم. دچار افسردگى و رخوت مى شوم،زندگى برايم شيرين زبانى و گاه كلمات اشتباه گفتن پسرك بزرگتر است و شيطنت بامزه و گاه خسته كننده كوچكتر. تصور اينكه هر روز نبينمشان و با آنها بازى نكنم فراتر از قدرت من است. بدانها وابسته ام .عاشق شانم و فراق در عشق نتوانم.

    متعجبانه نگاهم كرد، در نگاهش مى توانستى بفهمى كه احساسات و عواطف تو را كامل فهميده، حرف هايم تماماً انسانى بود و اما اصولا در ملاقات هاى كارى از اين قبيل حرفها زده نمى شود. لبخندى زد ، گفت كه كاملا خلع سلاحم كردى ، انتظار كمى حقوق و مزايا و مسايل مالى را داشتم و آماده براى مذاكره.

    خنديدم و گفتم : شما آمريكايى ها نمى توانيد ما شرقى ها را بفهميد، ما عاطفى و خانواده دوستى مان دست و پا گير و افراطى است. و اين عاطفى بودن يكى از دلايل عقب افتادگى كشورهايمان.

    خداحافظى مى كنيم ، رفتارش با من كاملاً با محبت است، حرف هايم رويش اثر گذاشته اند، باور دارم هر زنى در خود مادرى دارد و اگر پسرى بتواند آن قسمت را فعال كند، برنده است . اين هم راز پنهان دون ژوانى هاى موفقيت آميزم!!!

    و در راه خانه فكر مى كنم كه كار درستى كرده ام يا نه؟ نمى دانم، فقط مى دانم من آن آدم چند سال پيش نيستم ، عوض شده ام. زمانى فرارى از رسوم و قواعد و خانواده، و حالا نه “از تاك نشان مانده است نه از تاك نشان”.


  2. رفتن-١٤٣

    July 21, 2014 by Son of Thunder

    رفتن ات، از همان سلام آغاز شده بود..

    چرا من نديدم
    چرا!؟


  3. اصالتِ هويت-١٤٢

    July 18, 2014 by Son of Thunder

    من به آنان كه گوساله آمده، گاو مى رونند، احترام مى گذارم.
    حداقل اينكه به هويت و اصالت شان پشت پا نزده اند!


  4. هذيان نويسى اى متفكرانه-١٤١

    July 14, 2014 by Son of Thunder

    نگران نباش ،كه آيندگان ، قضاوتى بر ما نمى كنند، آنان حتى به ياد نخواهند آورد كه ما كه بوده ايم.

    نخواهند دانست چه بوديم و چه كرديم و چه خون دلها خورديم، جزيى از آمار خواهيم بود، جزيى از هيچ.،،عددى تنها كه در زمان فلان زنبورك شاه، تعداد نفوس زنده در دنيا بهمان نفر بوده…همين

    هيچكس افراد هالوكاست را به نام نمى شناسد، و يا نژادكشى ارامنه جز به يادى كلى… مى گويند ٦ ميليون كليمى و يا بالغ بر يك و نيم ميليون ارمنى كشته شده اند، فقط يك عدد كسى هيچگاه نخواهد دانست، نام آن بقال ارمنى را در شهر وان و يا ارزروم نشسته بر چارپايه اش كنار در مغازه اش و مدتى بعد از زندگى ساقط شده را و يا آن يهودى كه در گتويى غمگينانه بر گذشته و حالش افسوس مى خورد.نمى داند بر آنها چه گذشت، چه در دل داشتند، به چه فكر مى كردند، درگير كدامين تفكر بودند وقت قربانى شدن…

    نگران مباش، آيندگان ما را حتى به ياد نخواهند آورد، ملحق به رفتگان هفت هزارسالگانى خواهيم شد، كه بى نام و نشان در گذر زمان پا به زندگى گذاشتند ، زندگى كردند و طبق فرايند طبيعى زندگى،زندگى ها آفريدند و بقاى نسل كردند و رفتند… به همين سادگى. مثل همان سيبى كه روزى بر آن گاز زده اى، از دانه اى كاشته در خاك به اين بالندگى رسيده .

    شايد آيندگان با خواندن تاريخ حتى حرصشان هم از ما بگيرد ، كه ملتى ٧٠-٨٠ ميليونى چگونه زير حكومت مذهبى واپس گراى عده اى خشكه مذهبِ ريايى افتادند و آخ نكشيدند و حركتى نكردند و يا ٨ سال ملتى ٣٠٠-٤٠٠ ميليونى اسير دست فرد بى سواد و عامى و خرمذهبى مثل بوش شدند كه اقتصاد مملكتى را به فنا داد و تنها تحمل اش نكردند.

    اما زندگى در گذر است بى معنى ، و وظيفه هر جاندارى نزاع براى بقا،و تناسل و تلاش به بهينه كردن زندگى خودو نسل بعدى براساس فرگشتى كه آرام آرام در حال انجام است، هوشمندانه و خودخواهانه.

    مترس از مرگ، بترس از زندگانى كه زندگى نكرده اى و فقط زنده بوده اى. نيازى هم نيست تا ابد زندگى كنى. تنها و تنها زندگى كن با همه اشتباهاتش، با همه مشكلاتش و وقتى نقش ات در اين تاتر مزخرف تمام شد، تعظيمى كن و از سن بيرون برو و جا را براى نقش هاى جديد، و افراد جديد خالى كن كه صحنه نمايش بسيار محدود است.

    كينه اى نيست، غمى نيست ، اشكى نيز، تنها دلبستگى شايد همچنان باقى.
    ماجراى تو و من ، آن شوك عشقى عظيمى كه در زندگى زنگار بسته ام از غم عشقى نافرجام ديگرى را كه بوى بيات گرفته بود و گذشته بود همچنان آبى كه از رودى خروشان رفته را جانى تازه دادى.

    ماجراى ما و باز با همه تازگى، رنگى كهنه داشت ،تقابل عقل و عشق، داستانى به قدمت تاريخ، سال هاست از عاشقانه ما گذشته، و دورى از تو همچنان زخمى تازه برايم .

    و براى من بى اهميت قضاوت و حرف هاى صدمن يك غاز مشتى احمقِ كوته نظر كه عشق ما را كژ فهميدند و انگشت اتهام به سوى ما گرفتند در شكستن تابوهاى دست و پاگير جامعه بيمارمان.وظيفه ما زندگى بود و وظيفه آن لجن مال كردن هر آنچه در فهم اش قاصرند.بگذار در زندان تفكرات نژادپرستانه و مشمئزكننده مذهبى شان تا ابد گرفتار باشد و حرف هاى ياوه خود را ژاژ خواينند.

    مهم لذت حضور هم در كنار هم و لذت فهميدن و فهميده شدن و صد البته دوست داشته شدن.

    نگران نباش كه آيندگان ، قضاوتى بر ما نمى كنند، آنان حتى به ياد نخواهند آورد كه ما كه بوده ايم.

    كاش اينجا بودى با آن لبخند ملكوتى ات و آن دغدغه هميشگى ات كه مردمان چه خواهند گفت…


  5. حادثه -١٤٠

    July 8, 2014 by Son of Thunder

    حوالى ساعت هفت و نيم عصر بود، به سمت ماشين ام در پاركينگ خانه ام در حركتم، در پى خريد وسايل شام، يك ماهى است كه رژيم سفت و سختى گرفته ام و از ١١٥ كيلو (٢٥٤ پاوند) به ٩٧ كيلو ( ٢١٦پاوند) رسيده ام و اميد دارم كه به وزن اصلى خودم يعنى(١٨٢ پاوند) ٨٣ كيلو برسم.

    لازم است كه اندكى از خانه ام بگويم ، اين خانه مجتمعى ١٢ واحدى است كه در دو طبقه بنا شده و وسط آن حياطى است كه درخت و چمن كارى دارد و دور تا دور آن خانه ها قرار دارند، خانه تيپيكال طبقه متوسط آمريكايى . پاركينگ مسقف آن در محوطه پشت و بدون در براى پاركينگ است، مثل اكثر خانه هاى آمريكا. شايد نشان از امنيت باشد.

    به هر حال، با گذر از حياط به پاركينگ مى رسم، پشت ماشين من سه نوجوان ١٥-١٦ سال هستند، دو نفر ايستاده و يكى نشسته بر زمين و سر بر سپر پشتى ماشين من نهاده. مى گويم : بچه ها پاشين، ماشين ام را مى خواهم، دو ايستاده نگران و كمى مضطرب اطاعت مى كنند، احساس مى كنم كه نفر نشسته وضع عادى ندارد. از او مى پرسم : خوبى ؟ جوابى نمى شنوم . آن دو به جاي اش جواب مى دهند خوبه . بوى مشروب را مى توانم تشخيص دهم. طبق قانون آمريكا افراد زير ٢١ سال حق خريد و نوشيدن الكل را ندارند. به آنها مى گويم كه دوست شان به نظرم حالش هيچ خوب نيست و من قانونا و اخلاقا بايد به ٩١١ همان پليس /امداد پزشكى زنگ بزنم. پسرك مست ، سعى مى كند از جا برخيزد و دوستانش هم كمك اش مى كنند، من تلفن به دست در حال شماره گيرى هستم ، و ناگهان پسرك مست نمى تواند خود را كنترل كند و با وجود تلاش دوستانش با پشت سر بر زمين مى خورد و از سرش خون مى آيد. در حال صحبت با اپراتور پليس كه صحنه را مى بينم. با عصبانيت و صدايى بلند تحكم آميز مى گويم بر پشت بخوابانيدش روى زمين تا كمك برسد. اپراتور هم همين را مى گويد و اضافه مى كند تكانش ندهيم. اطلاعات پزشكى آنچنانى ندارم ولى مى دانم با شدت ضربه احتمال ضربه مغزى هست .

    از صداى من چند نفر از همسايه ها هم آمده اند ، ديرم هم شده اما جان انسانى در خطر است مهم جان اين بچه است. .همه منتظر آمبولانس هستيم كه معمولا تا سه دقيقه مى رسد ، ناگهان پسرك كه بر پشت خوابيده است شروع به استفراغ مى كند، يكى از همسايه ها كه خانمى ميانسال و از آمريكاى لاتين است به سرعت دست بر زير پسرك مى گذارد و او را بر مى گرداند كه از استفراغ خفه نشود و اگر او نبود شايد پسرك خفه مى شد. در همين حين آمبولانس و پليس مى رسد. امداد پزشكى شروع به كار مى كنند و بر براناردى سوار و آمبولانس آژير كشان و يكى از ماشين هاى پليس به دنبال او و پليس ديگر هم در حال پرس و جو. مسئله جدى است.بر اساس قوانين جنايى و قضايى آمريكا ،جرمى حادث شده. كودكى مشروب خورده و بر اثر آن صدمه بدنى ديده .اين جرم كمى نيست ،از همه بيشتر براى كسى كه مشروب را برايش تهيه كرده.

    به پليس مختصر واقعه را مى گويم و مى گويم كسى كه زنگ زده منم .از من تشكر مى كنند و مى خواهند كه صحنه را ترك نكنم ،بعد پليس از آن دو جوانك همراه ماوقع را مى پرسد. حاصل پرس و جو اين است كه اين دو نفر آن جوان را فقط از دبيرستانشان مى شناسند ، فقط اسم كوچك ، نه آدرسى ، نه چيزى ، و چون ديده اند كه وضع درستى ندارد به كمك اش آمده اند. آن دو كمى هم ترسيده اند ، و پراز استرس ، حق هم دارند، ١٥-١٦ سالگى ، گذشته از حس بزرگى كه خود شخص مى كند، هنوز بچه اند . حداقل به چشم من.
    افسر پليس اسم و مشخصات آنها را مى پرسد و مى گويد مى توانند بروند. لحظه آخر بچه ها سوالى مى پرسند كه نشان از سادگى و پاكى دنياى شان است ” آقاى افسر ، حالش خوب مى شه” . و با جواب آرامش بخش افسر كه جوانى احتمالا اصالتا چينى ،و بسيار با ادب و موقر، صحنه را ترك مى كنند.

    نوبت من مى شود ، جريان را از اول تا به آخر تعريف مى كنم، با دقت گوش مى دهد و يادداشت مى كند.شاهد اصلى ماجرا هستم ، تنها كسى كه سن قانونى را دارم ، صحنه را ديده ام و به پليس گزارش كرده ام. بعد سوالى مى پرسد، “ضرب و شتم و كتك كارى را ديدى؟” جوابم مى دهم نه. باز چند سوال ديگر مى كند و باز مى پرسد : “پس مطمئنى كه اين دو پسر به عمد هل اش نداده اند و يا كتك اش نزده اند؟”. مى گويم قبل از آن را نمى دانم ولى از لحظه اى كه من شاهد بوده ام خير، هيچ دعوايى نديده ام . در آخر مشخصات مرا يادداشت مى كند ، با من دست مى دهد،تشكر مى كند و شب خوبى را برام آرزو مى كند.

    من ماشين ام را از پاركينگ در مى آورم يك ساعتى دير كرده ام، مهم نيست ، انسانى كمك مى خواست و من وظيفه انسانى و شهروندى ام را انجام داده ام.
    فكر مى كنم و مى رانم ، اينكه در اينجا وجود پليس به انسان احساس امنيت و آرامش مى دهد. مى دانى كه براى كمك آمده . قصدش خدمت است نه تيغيدن تو يا اذيت ات. و كاملا راضى ام از سرعت عمل اورژانس و پليس كه در عرض فقط سه دقيقه به صحنه رسيده اند. باز مى گويم اطلاعات پزشكى من بسيار كم است اما مى دانم در بعضى موارد مثل سكته هاى قلبى هر ثانيه اثرى حياتى دارد، و اين سرعت عمل مى تواند جان انسانى را نجات دهد. و مقايسه مى كنم پليس اينجا را با پليس ايران ، تفاوت از زمين است تا آسمان.


  6. كودك-١٣٩

    July 6, 2014 by Son of Thunder

    بچه ها را دوست دارم، با آنكه منطق و زبان خاص خود را دارند و به گفته منتسب به صادق هدايت ” بچه ها آدم حسابى اند، شعور دارند”،

    شادى شان شادى واقعى و غم شان زودگذر است.
    دوست داشتن شان خالصانه و ترس هايشان حقيقى است. ناتوانى شان ،علتش نادانى نيست بى تجربگى در زندگى است، به مجرد اينكه چيزى ياد بگيرند به كارش مى گيرند بى فخرفروشى هاى ما به اصطلاح بزرگان.

    به نظر من توهين آميزترين صفت ها ، صفت كودكانه است، كودكانه ناميدن رفتارهاى احمقانه.
    كودكان احمق نيستند فقط ساده اند،بى اطلاع اند . سادگى دارند بهشتى، سادگى زنگار دروغ و فريب ما بزرگان سياهش نكرده.

    كودكان را دوست دارم، چون خودشان هستند و نقش بازى نمى كنند. چون محبت را مى فهمند، درك مى كنند كسى كه آغوش شان گرفته دوست شان دارد.

    مانند خواهرزاده كوچك يك ساله ام كه از آغوش من به هيچ آغوشى نمى رود حتى آغوش مادرانه.يا آنقدر ناز خواهرزاده بزرگم ، پسرك مو خرمايى ، را كشيده و مى كشم كه از من حرف شنويى دارد كه از در زمان تنگ آمدن قافيه، مادر و پدرش از من استمداد مى كنند.كودك درون ام را هنوز زنده و پويا نگه داشته ام و در زمان مصاحبت با كودكان اين شخصيت غالبم است و اين راز راهيابى به قلب كودكان، بزرگى مى بينند كه چونان خودشان مى انديشد و عمل مى كند… كودكى هستم در نگرشان كه فقط از لحاظ اندام درشت تر است .

    يك بار خواهرم مى گفت: چقدر با حوصله هستى براى اين دو . با فرزندان خودت چه ها خواهى كرد، خوشا به حالشان.

    حرفش پرتم مى كند به خاطرات…

    روزگارى كسى كه عاشقانه دوستم داشت و من نيز عاقلانه دوستش مى داشتم، با علم به بچه دوستى ام مفرط ام، خوشحالى ها كرد از آينده بچه هايمان!!! .

    جوابم به او كوتاه بود: نمى خواهم بچه داشته باشم…
    و ترسيد از اين همه تناقض و تضاد در من…چيزى نگفت ، و نگفتمش كه در دنيايى كه ظلم و ستم حكمفرماست، دنياييكه بى عدالتى مدروز است، چه حاجت به توليد مثل و آوردن موجوداتى دوست داشتنى و پرت كردنشان به اين خراب آباد، نگفتمش جنايت است بچه داشتن و گذاشتن شان در اين گرگ آباد دنيا به قصد دريدن و يا دريده شدن.

    جوان بودم و سرى پر شور … و خود را بسيار عاقل و باسواد مى دانستم.

    گذشت ايامى و من و آن بانو ارديبهشتى، غريبه هايى آشنا شديم ، و اكنون جز تلفن هاى گاه و بيگاه از او ، هيچ چيزى جز ما نيست…با آنكه هنوز ” شاه است بى گمان به مسند دل” به قول گروه موسيقى چارتار .

    و اكنون اوقاتى ، وقت هايى كه تنهايم،در خلوت با خود مى گويم كاش عادى زندگى مى كردم، خانواده اى داشتم و كودكى براى روشن كردن اين همه تاريكى ديدگاهم …