RSS Feed

June, 2014

  1. بازى زندگى -١٣٨

    June 29, 2014 by Son of Thunder

    آخر هفته ها دلم مى گيرد، افسردگى بر من غلبه مى كند.
    نه دوستى دور و برم مانده كه با او وقت بگذرانم، دوستان موافق ام همه ازدواج كرده اند و آغشته به روزمرگى زندگى و اهل و عيال.
    و همسرانشان، حضور دوست مجرد كمى تا قسمتى معلوم الحال شوهرشان را در كنار شوهرانشان چندان خوش ندارند . كه حق هم حدودى دارند…

    و هيچ دختركى در زندگى ام نيست در آخرين خانه تكانى ام همه شان را از زندگى ام بيرون كردم، روابطى بيهوده و صرفاً براساس دروغ و مسائل جنسى.
    به معناى واقعى كلمه تنها ماندم،

    نه ديدارى ، نه بيدارى، نه دستى از سر يارى.
    مرا آشفته مى دارد چنين آشفته بازارى

    زمانى بود دور و برم پر بود از دختركانى مناسب براى رابطه هاى جدى ولى من پى آن رابطه نبودم و دنبال پيچاندن و استفاده از آنان بودم،حال كه مى خواهم رابطه اى جدى داشته باشم هيچ كس كه مناسب باشد در اطرافم نيست …

    بازى كثيفى است اين زندگى.


  2. بی سوادی-١٣٧

    June 28, 2014 by Son of Thunder

    به دوستم می گویم: رفته بودم خانه فلان کسک،
    همان که ادعای شاعری و خیلی چیزهای دیگر را دارد.دست نوشته هایش را به مناسبت سرودن شعری جدید به من داد که بخوانم كه نظر بدهم.

    به جز اينكه صداى اره كردن چوب بار شعرى بيشترى از آن پريشان نوشت داشت، مردک بی سواد بغل را با قاف(اینطوری بقل) و بغض را هم با قاف و رِز نوشته بود (بقز) و غیره…

    دوست دانشمند كه تا بيست و دو سالگى در ايران بوده و مدرك مهندسى از ايران را هم دارد و كلى هم حكماً باسواد مى باشد!!! و من نگاه عاقل اندر سفیهی کرد وگفت:
    مشکل چیه خوب ،بغل با قافِ دیگه…اصلا می دونی دیکته من خوب نبود هیج وقت….با قاف نیست؟

    یعنی دارم کم کم به این که مملکت ایران با این حجم وسیع فرار مغز ها هنوز پابرجاست حيرت مى كنم…


  3. شاه-١٣٦

    June 23, 2014 by Son of Thunder

    جلد هفتم خاطرات علم را كه چند ماهى است .در آمده را دوباره ورق مى زدم بى دليل ،
    تا رسيدم به قسمتى كه علم طبق روال همه ٦ جلد قبلى دارد لى لى به لالاى شاه و يا به قول خودش ” ارباب” محبوبش مى گذارد، جايى به شاه مى گويد: خدا بچه هايتان را نگه دارد ، و جوابى كه از شاه مى شنويم اين است: با اين همه كارهاي خير كه كرديم و مثلا خدماتى كه به مملكت و مردم و اينا ، حتما خدا آينده خوبى برايشان ترتيب خواهد داد ( نقل به مضمون) .

    حيرت آور است از ٥ فرزند شاه، ٢ نفرشان ( عليرضا و ليلا) خودكشى كرده اند… حيرت آور است…


  4. ايران و آرژانتين در جام جهانى-١٣٥

    June 21, 2014 by Son of Thunder

    فوتبال چيزى به اهميت زندگى است و اصلاً خودش مهم نيست!

    اين باور من است.

    كل بازى با استرس، استرسى شديد بازى را نگاه مى كردم، ايستاده …
    مادر مى گويد: بچه شدى ، فقط يك بازى است، تا حالا نديدم اينقدر با استرس بازى ديده باشى.

    بحث ايران است و فوتبال و عشق به ايران و جام جهانى مهمترين رويداد ورزشى در كل دنيا به زعم من.

    بحث ايران است ، زادگاهم ، وطنم مگر مى شود، ،نگران نبودخارج كه آمدم فهميدم ديارت را، وطن ات را،نه مى شود فراموش كرد و نه نوى آن را از بازار خريد. يكى است و تنها يكى، مثل مادر …

    بچه ها گل كاشتند، درست است باختيم ، اما نخست به داور و دوم به بازيكنى كاملاً حرفه، باهوش و فرصت طلبى به نام ليونل مسى.از بهترين بازيكنان حال حاضر جهان.

    ولى مثل يك قهرمان باختيم، براى آرژانتين شاخ شديم،، نود دقيقه به چالش اش كشيديم اين قدرت مسلم جهان فوتبال را.

    احسنت به بچه ها، درود بر كارلوس كيروش كه دفاع تيم ملى را كه هميشه اش پاشنه آشيل اش بوده را با درايت اش و دانش اش به نقطه قوتش تبديل كرده.به تيم شخصيت برنده بودن و جنگدگى و تعقل داده.بايد اين مريى را به هر قيمتى نگه داشت.
    نااميد نيستم ، مى توان هنوز صعود كرد و حتى اگر اين اتفاق نيوفتد ، امروز روزى بود به ياد ماندنى در حافظه تاريخى ما ايرانى ها، يك خاطره جمعى از يك بازى جانانه .

    و كلاهى كه به احترام بچه هاى تيم ملى و بازى درخشانشان بايد از سر برداشت.

    پ .ن: پسرك مو خرمايى مى پرسد: ايران چيه؟
    خواستم بگويمش ايران يك گربه است ،جايى كه مثل هيچ جا نيست،وطن است، اصلگاه توست. ولى يادم مى آيد بچه است بايد كودكانه جواب بدهم كه بفهمد. مى گويم جاى است كه من ، مادرت، پدرت، مادربزرگ ات….در آن به دنيا آمديم و مدرسه رفتيم.
    به نظرم فهميد موضوع را


  5. نژادپرستى-١٣٤

    June 18, 2014 by Son of Thunder

    سون الون7eleven فروشگاه هاى زنجيره اى هستند ٢٤ ساعته، كه از سيگار تا ساندويچ كلاب و صبحانه و سس و تخم مرغ و پنير… و حتى پمپ بنزين ، البته نه از نوع بسيار مرغوبش را در خود دارند.
    و در ١٦ كشور از ژاپن و سنگاپور تا كانادا و فيليپن و … شعبه دارد.

    من هميشه اين فروشگاه را بقالى كارگشا مى نامم ،كه نصفه شبى اگر سيگارى و غذايى خواستى بتوانى بى دردسر تهيه كنى.

    و از عجايب روزگار تقريبا همه كارمندان و صندوقداران آن هندى ، بنگلادشى ، سرى لانكا و كلا از شبه جزيره هند هستند.
    ديروز به قصد خريد سيگار به يكى از آنها در نزديكى محل زندگى ام مراجعه كردم .با همه كاركنان در حد سلام و احوال پرسى و صحبت هاى روزمره هوا خوب است و سرد و تميز… آشنايى دارم.
    و در صف منتظر نوبتم.

    خانمى از بنگلادش پشت صندوق، كه به تازگى صاحب فرزندى شده و چندى پيش در جواب سوالم كه كجايى نيستى، عكس فرزندش را نشانم داد. دختركى سيه چرده ولى شيرين، در حال صحبت و انجام وظايفش.

    انگليسى اش بد نيست ، ولى لهجه بسيار غليظى دارد كه گاهى فهم سخنش را دشوار مى كند. دست خودش نيست ، هر انسانى دوست دارد كامل باشد و بى لهجه و فصيح صحبت كند اما قواعد زبان مادرى و يادگيرى ديرهمگام وشايد ده ها دليل ديگر باعث مى شود در تلفظ حروفى مانند پ و ت و تى اچ زبان يارى اش ندهد و به عنوان مثال thirty را dirty مى گويد …
    و قيمت چند دلار و سى و چند سنت بود و مردكى جلوى من ، با سر و وضعى كاملا مشخص كه hilly billy بى سوادى بيش نيست كه از ايالت خودش به قصد پارو كردن پول هاى ريخته شده در خيابان به ايالت طلايى آمريكا آمده ويا گاوهايش را فروخته و يا به كسى اجاره داده،شروع به مسخره كردن ، نه به صورت علنى كه زير پوستى . تكرار مكرر، كلمه dirty، و خنده اى كثيف.
    معنى اش كاملاً پيدا بود و عميقاً نژادپرستانه . هم او و لهجه اش را مسخره مى كرد و هم زيرپوستى كثيفش مى خواند.

    تحملم طاق شد،حق چنين برخوردى نداشت، آن هم با مادرى كه حتماً نياز دارد كه كودك چند ماهه اش را به كسى سپرده و دارد كار مى كند.

    و شروع به اعتراض كردم كه اين چه طرز صحبت كردن است، اگر توانستى تنها ١٠ كلمه از يك زبان ديگر ياد بگيرى بعد بيا و نظر كارشناسى ات را درباره زبانشناسى اعلام كن و در غير اين صورت
    Keep your dirty feelings deep inside.

    و اضافه كردم ، اين نژادپرستى مشمئز كننده ات را قانون بايد مجازاتش دهد.بايد به پليس زنگ زد و درهر دادگاهى و هر جا لازم باشد من شاهد اين توهين و بى احترامى هستم.و يا اينكه از خانم معذرت بخواهد.
    پير مردى آمريكايى هم پشت سر من بود كه او هم بسيار تند با اين مردك بى ادب صحبت كرد و گفت كه رفتارش جز نژادپرستى و بى ادبى چيز ديگرى نيست. و او باعث شرمسارى آمريكا و هر آمريكايى است. و او هم معذرت خواهى را كمترين چيز دانست كه بايد ادا مى شد. و پيرمرد از طرف خود از اين خانم براى داشتن همچين هموطنى عذر خواست.

    مردك بى ادب چون ديد سنبه پر زور است و احتمال دخالت پليس مى رود، از خانم معذرت خواهى كرد و بيرون رفت.

    و دارم فكر مى كنم نمى توانم بنشينم و حق كسى پايمال شود و من لال باشم ، به قول دوست همراهم فردين بازى ام مرا شهيد كرده!!! ، چرا فكر كردم كه آن خانم، خود من، خواهرم، مادرم ، دوستم … مى توانست باشد
    نمى توانم به پيرمرد آمريكايى فكر نكنم كه صادقانه از حق دفاع كرد.
    نمى توانم فراموش كنم كه در ايران به تنها خارجى هاى كشور، افغان ها، چه ظلمى و بى عدالتى شد.
    مگر نه آنكه هم نژاد و هم دين با اكثريت ايران و هم زبان بودند و اصولا تا حدود٢٠٠ سال پيش هموطن ما و به خدعه انگليس از ما جدا شدند.
    چرا يك آمريكايى از حق زنى خارجى و مسلمان دفاع مى كند ولى ما حتى حق تابعيت به فرزندان خانم هاى ايرانى كه با افغان ها ازدواج كرده اند را نمى دهيم…
    واقعا چرا هنر نزد ايرانيان است و بس!!!


  6. يار و ديار -١٣٢

    June 14, 2014 by Son of Thunder

    فكر مى كرد” يار در دنيا پيدا مى شود ، ديار نه”*
    سالها بايد مى گذشت تا بفهمد
    نه ديارى پيدا شد و نه يارى چون تو ديگر
    و بايد بيگانه وار سرطان شريف عزلت** را تاب آورد.
    * سريال هزاردستان- على حاتمى
    ** سهراب سپهرى


  7. پرسه در خاطرات -١٣١

    June 12, 2014 by Son of Thunder

    ترم تابستان برنداشته ام، با آن كه كلاً از زندگى عقبم و چه برسد به برنامه اى كه ريخته ام براى هر چه زودتر فارع التحصيلى.
    حس اش نيست، مى خوام بدون دغدغه فقط كتاب هاى متفرقه غير مرتبط به رشته تحصيلى ام و كارم را بخوانم.
    دلم لك زده براى روزهايى كه بى هيچ فكرى بى فلسفه كناب مى خوانم. البته سهراب سپهرى آبش را بى فلسفه مى خورد ماى ادعادار كتاب هايمان را.
    فكر ايران رفتن آنى ولم نمى كند، در اين ٧-٨ سال كه اينجايم بسيار شده كه دلم ايران بخواهد،اما اين بار نمى دانم جدى تر است.

    زندگى سريع مدرن باب ميل ما شرقى ها نيست، نفس كم مى آوريم، احساس خستگى مى كنيم.
    ما مردمانى هستيم كه دوست داريم مهمان كه مى رويم گل بگويم و گل بشنويم ، و اين كار وقت مى خواهد، كه اينجا نيست.
    اصلا گل گفتن و شنفتن به تريج قباى مدرنيته بر خورننده است، بايد حرف را زد و رفت، مثل ماشين.
    دلم عكاسى در سرزمين گل و بلبل كرده، آن مناظر زيبا و بكر، آن مردمان مهربان روستايى.

    خنده دار است ، چند روز است ياد پير زن روستايى اطراف سرعين اردبيل افتاده ام. ٢٤ ساله بودم ، شايد ٢٥ ، گمشده در آن ديار، پيرزنى در سينه كش جاده پيدا .
    نمى شناختمش،از او مسير مى پرسيدم .
    من بودم و بانوى ارديبهشتى ، هدف گردنه حيران بود.فارسى اش زياد خوب نبود، يعنى معقول حرف مى زند، بر خلاف اين تازه به دوران رسيده ها ،من تركان پارسى گو و لجهه تركى مستتر در فارسى شان را دوست دارم، شيرين است،اما فشار به خود مى آورد ، انصاف نديدم به زحمتش بيندارم ، تركى بلدم با لهجه كاملاً فارسى كه هر شنونده اى را متقاعد مى كند زبان مادرى ام نيست. نگاهش نگاه مادر بود كه به كودكى مرا از صرافت شيطنت مى انداخت. اطمينان بخش كه بلدم راه مى داند.
    اول بار حكايت خود به او بازگفتم كه از تهرانم و عذر خواستم كه تركى ام زياد خوب نيست، و مسير خواستم و مكانى براى صبحانه معروف آن خطه سرشير وعسل اش …

    نگاهم كرد، نگاه ،نگاه مادربزرگم بود در عمق چشمانش.، از همان جنس، خنديد ، يا تلفظ كلمه اى را اشتباه گفته بودم و يا فقط به قصد مهربانى .
    مسير را كه گفت و گفت كه ماشالله خوب حرف مى زنم زبان مادرى اش را، تعارف بود يا واقعيت نمى دانم، اين از مسايلى است كه سخت بتوان فهميد در ايران.اندكى حرف زدم از هر درى تا وقت خداحافظى شد.
    ،با نگاهى به ماشين گفت ” گوزل دى” يعنى خوشگله.
    منظورش را نفهميدم، گفت ” زن ات را مى گويم “. و من نگفتم كه زنم نيست ، دوست دخترم است، ناگهان فضا را احساس كردم، تفاوت ها را ديدم و … تشكرى كردم غرق در عمق تفاوت ها و همزمان در شباهت ها .
    در آخر دعاى خيرى كرد بدين مضمون ” ساغ اول” يعنى زنده باشى.
    و به راه افتاديم…
    حالا به كدامين راه پيدا كنم پيرزن راهياب را در اين غربت نفس گير…


  8. در غرب خبرى نيست-١٣٠

    June 10, 2014 by Son of Thunder

    ديروز به مادرم مى گفتم كه عكاسى ولو آماتور و تفريحى در غرب آمريكا سخت است. همه شهر شبيه هم است ، اصالتى ندارد، تفاوتى نيست.
    به جرات اگر تابلو خيابان را نخوانى ممكن است خيابانى كه در آن مى نشينى را عوضى بروى. كه براى من بارها اتفاق افتاده.

    حكايت ايران، اروپا و يا شهرهاى شرقى آمريكا فرق داشت، در چندين شهر اروپايى كه بودم ، تفاوت ها را مى شد ديد، عميق تر كه مى نگريستى تاريخ بود كه با تو سخن مى گفت، پشتوانه عظيم كه به صورت هاى مختلف نمود مى كرد و بهشت برين عكاسى اش مى كرد. ايران هم همين بود.نيويورك و بوستون هم.

    در اينجا يا بايد از طبيعت عكس بگيرى يا مردم .كه هردو بعد از مدتى خسته كننده اند. و يا اينكه بايد مدتها رانندگى كنى كه به جاهايى بروى كه كمى قديمى تر است و چند ابنيه و مكانهاى شهرى منفاوت دارد كه آن هم بسيار محدود است.


  9. خواب-١٢٩

    June 8, 2014 by Son of Thunder

    با پسرک موخرمایی در ماشين هستیم و قصدمان عکاسی است.راننده منم.ماشين همين ماشينى است كه اينجا مى رانم.
    در صندلی جلو نشسته بودن ،بدون baby seat,كه در آمريكا اجبارى است براى بچه ها، تازه بايد صندلى عقب باشد نه در صندلى جلو.
    تعجب می کنم.کم کم متوجه می شوم که در ایرانیم.وصدای آشنای فارسی را در دور و برم می شنوم.پسرک مبهوت شلوغی بیرون، تاكسى ها، موتورسواران.گاه گاهى با انگشتش با زبانى مخلوط از انگليسى و ارمنى حرفى مى زند. چند كلمه هم فارسى بلد است، به او ياد داده ام،كلمه ” بدو ” را كه مى شنود ،مى فهمد، به من نگاه مى كند و مى خندد، آخر هميشه براى تعجيل كردن ” بدو بدو بچه” خطابش مى كنم.

    به نظرم تهران نمی آید یعنی تهرانی تلفیقی است. چون که در پس زمینه ذهنم می دانم تهران است ولی بادگیرهایی دارد که شبیه یزد است.
    به خواهرزاده ام توضیح می دهم که ما ایرانی ها قرن ها در قسمت کویری از این نوع کولر استفاده می کنیم و فرايندش را توضيح مى دهم ،نگاهم می کند کودکانه.و من از ادامه مى پرهيزم.
    يادم مى آيد حتى ٤ سالش هم نشده و اين توضيحات به چه دردش مى خورد.
    دوربين را تنظيم مى كنم و چند عكس مى گيرم، با پسرك مو خرمايى و بدون آن.
    ديوارهايى با آجرهاى قديمى كه آجر قزاقى اش مى خوانند.پنجره هاى با قاب هاى چوبى قديمى ، درختان پير چنار تهران…
    قدم زنان مى رويم ، عجيب است ، ناگهان مدرسه دارالفنون است روبرويمان .اما از شلوغى و كثيفى خيابان ناصرخسرو خبرى نيست، به او مى گويم اين مدرسه به واقع اولين كالج/ دانشگاه ايرانى ، ساخته بزرگمرد ايران اميركبير.
    باز نگاهم مى كند،بى تفاوت.
    باز قدم مى زنيم به خيابان سى تير مى رسيم ، قوام السلطنه سابق، خيابانى كه دبيرستان من در آن است، در كنار يك كليسا ارمنى. كليساى ارمنى تنها يك نهاد مذهبى نيست ، ساختارى است ملى براى حفظ هويت در دياسپورا و غربت،يادگار وجود ارامنه در زمان هاى قديم در اين نقطه تهران . سوت و كور است، مدرسه بسته است ديگر فعاليتى ندارد از بس كه جان ندارد.
    وارد حياط كليسا مى شويم ، پسرك در حياط شروع به دويدن مى كند و به انگليسى فرياد زنان بازى مى كند.
    صدايش مى زنم و مجسمه يپرم خان ارمنى كه در حياط كليسا نصب است را به او نشان مى دهم و مى گويم اولين رييس شهربانى بعد از مشروطيت است.باز آن نگاه گنگ و كودكانه.
    باز بى خيال مى شم .
    ناگهان جلوى خانه پدرى ام هستيم، لحن ام را عوض مى كنم و بالحنى كودكانه از قهر و آشتى هاى من و خواهرم كه مادرش است، از شيطنت هاى من و بچه هاى محل، تا فوتبال بازى كردن در كوچه ها…. مى گويم،مى خندد و مى خندم.
    اشك در چشمانم جمع مى شود ، ياد آن روزها، روزهاى خوش، روزهاى بى غم،.. مى افتم.

    چگونه بيرحمانه اين همه خاطرات را پشت سر گذاشتم ، خاطرات خانه پدرى، خاطرات خونه مادربزرگه،و رحل وطن كردم.وطنى كه من، قومم را هزاران سال در خود به مهربانى نگاه داشت، بالاند، هويت اش را نه به زور كه مادرانه بر من غالب كرد، زبانش را بهتر از زبان مادر ام يادم داد ، برايم شد خانه، با همه مشكلاتش زادگاهم بود،خانه ام بود.

    پسرك نگاهم مى كند معصومانه، نگاهش مى كنم.و چقدر دوست دارم ايرانى بودنش را حفظ كند، پسرك آمريكا به دنيا آمده ولى غذاهاى محبوبش كوكو و باقالى پلو هستند.

    ناگهان از خواب مى پرم، مذبوحانه تلاش مى كنم كه چشمانم را مى بندم كه باز به خواب بروم و ايران را به خواب ببينم


  10. درك-١٢٨

    June 7, 2014 by Son of Thunder

    بسيار ساده است
    درك اين كه
    تو ديگر نيستى
    وجود ندارى
    حتى در پس زمينه ذهنى كسى،
    كه زمانى كل دنيا بود
    بسيار ساده است…


  11. موجوداتى به اسم آمريكايى -١٢٧

    June 6, 2014 by Son of Thunder

    به قول لنى در كتاب خداحافظ گرى كوپر، از الف تا ياى آمريكا چون فروشى است ، براى اين است همه آمريكا را مى شناسند.( يا چيزى در اين مايه ها!!!)

    ولى واقعا همين است؟

    منظور مردم آمريكاست . مردمى هزار و يك رنگ كه براى زندگى بهتر، آزادى بيشتر از سرزمين قديم خود دل كنده اند و به سرزمين هاى جديد آمده اند.

    اعتراف مى كنم اولين بار در ١٨ سالگى ام قانون اساسى آمريكا را خواندم همان ماده اول كافى بود كه عزمم را جزم كنم كه به اين نقطه ديگر دنيا بيايم.
    ماده اى كه به تو آزادى مذهبى مى دهد كه دين داشته باشى و حق كامل پرستش معتقداتت و يا آزادى دين نداشتن. اعتراف مى كنم عاشقم كرد، مجذوبش شدم.
    براى منى كه در كشورى استبداد زده زندگى مى كردم كه حكومت در جزيى ترين زواياى زندگى شهروندانش دخالت مى كرد، نسيم آزادى بود. و اين حكومت بود كه از طريق قانون اساسى دين و مذهب مملكت را ديكته مى كرد و تا الى الابد غير قابل تغيير را هم بدان اضافه مى كرد.

    فرهنگ مردم آمريكا بر اساس تكثر است، تكثر مذهبى، قومى . درست است در همه جوامع نژادپرستى هست چون هر انسانى خود را و چيزهاى داشته اش را برتر مى داند، اما در جوامع مانند آمريكا علنى نيست، زير پوستى است و اگر كسى علنا اعلان كند، در وهله اول پيرامونيان اعتراض مى كنند.
    كسى تا حالا در محيط هاى عمومى از نشستن در كنار منِ مو سياه پرهيز نكرده و حتى با ادب تمام چند كلمه اى روزمرگى تكلم كرده كه مبادا فكر بد كنى و دوستانگى اش را نشان داده.
    مردم آمريكا مذهبى هستند ، بسيار مذهبى، در همين بلوكى كه من زندگى مى كنم ، ٤-٣ كليسا هست، بيشتر از مدرسه و درمانگاه. ولى هيچ وقت نديده ام عقيده شان را تحميل كنند، وقتى فهميده اند، آگنوستيك هستم و لاباور ، در بدترين حالت گفته اند برايت دعا مى كنند … همين .
    نه سنگسارى هست و نه توهينى. تا حالا نشنيده ام ناقوس كليساهايشان به صدا در بيايد و حى الى خير العمل وار ترا خطاب كند.

    مردمانى هستند مهربان ، نوع دوست ، ساده ،دقيق و مبادى رعايت كردن حق ديگران و خود و شديدا مادى. مادى گرايشان هم دست خودشان نيست در كشورى زندگى مى كنند كه رهبر و مظهر سرمايه داريست.بدانها تلقيق شده، قرنها به آنها آموزش داده اند، جزى از وجودشان شده.اينطور بار آمده اند.

    مردمانى هستند كه اگر بداند طرف مقابل انگليسى خوب نمى داند ، اولا نمى خندند، دوما سرعت حرف زدنشان را كم مى كنند و ديگر كلمات قلمبه استفاده نمى كنند تا طرف مقابل بفهمد و احساس حقارت نكند و در آخر سعى مى كنند با جملات تشويقى مانند خوب انگليسى ياد گرفته اى و ،… تلخى ندانستن زبان را از كام طرف بزداييند.

    مردمانى هستند كه با خودشان تكليفشان مشخص است، مى داند كجاى زندگى ايستاده اند و مى فهمند چه مى خواهند، براى مردم زندگى نمى كنند.ممكن است با تو يك قدم هم سر عقيده اى همراه نباشند اما به روشى كامل متمدنانه و عارى از هر گونه توهين بر خورد مى كنند.

    مردمانى هستند كه بى سوادشان واقعا بى سواد و با سوادشان واقعا مطلع و با سواد چيزى مثل نوام چامسكى در مى آيد. با اين تفاوت كه بى سواد ايرانى اطلاعات عمومى بسيار زيادى ترى از آمريكايى دارد، مى داند تنها يك برج ايفل در دنيا هست و دين اسرائيل كليمى است.

    چرا اين ها را مى نويسم، نمى دانم …

    يعنى مى دانم .

    دلم براى كوه هاى دارآباد و خنكاى نسيم خرداد وقتى بر تخته سنگ ات نشسته اى و كل تهران را ديد مى زنى، تنگ شده، و دارم امتيازات آمريكايى بودن را مى شمارم كه بدانم چيزهاى كسب كرده ام كم نيستد.


  12. از پوست نارنگى مدد-١٢٦

    June 2, 2014 by Son of Thunder

    اگر خاطرات اميراعلم را خوانده باشيد،كه يكى از موثق ترين سندهاى دوران پهلوى دوم است.
    در جايى شاه به اميراعلم مى گويد كه پدرش يعنى رضاشاه كمتر سرما مى خورد ، چون گاه گاهى ترياك مى كشيد ( نقل به مضمون).
    محسن نامجو فقط اين مسئله را در آهنگش آورده.

    حالا در عجبم از شاه الهى هاى!!! عزيز كه چنين پستان به تنور چسبانده و از مزدور بودن محسن نامجو مى گويند.
    رضاشاه بزرگ بود ، به ايران خدمت كرد، به حق پدر مدرنيته ايران هم بود اما در كنارش ديكتاتور بوداين را نمى توان كتمان كرد.
    به قول ماشالله آجودانى، رضاشاه از سه هدف انقلاب مشروطيت ١-ايجاد حكومت مقتدر مركزى ٢- مدرنيته ٣- دموكراسى و آزادى ، دو تاى آنها را به سرجام رساند.
    ،همچنانى كه حجاب اجبارى بد است، چادر به زور از سر كشيدن هم بد است.همچنانى كه كشيدن راه آهن ، ايجاد دادگسترى ، آموزش و پروش جديد، ايجاد ارتش نوين،….خوب است، كشتن مدرس، تيمورتاش،داور( به نوعى)،سردار اسعد، ارباب كيخسرو،….بد است جنايت است.
    در ضمن نامجو هنرمند است و هر هنرمندى حق دارد به هر جا خواست سرك بكشد و ديدگاه هنريش را در قالب هنرش نشان دهد. نكند انتظار داشتيد خود را سانسور كند.
    و باور كنيد هيچ چيزى مقدس نيست و مى توان همه چيز را نقد كرد، درباره نبود امام مهدى سرود خوش آيندتان بود، از رضاشاه خواند شد مزدور ج.ا.