RSS Feed

May, 2014

  1. سوتفاهم-١٢٥

    May 31, 2014 by Son of Thunder

    فرق بسيار است بين I feel for her وI have feelings for her
    معنى اولى يعنى ” برايش متاسفم “و دومى يعنى ” از او خوشم مى آيد”

    خوب دوست گرامى ! الاغ !
    آخه چه اصرارى به انگليسى بلغور كردن دارى وقتى ساده ترين معانى اش را نمى دانى ، همون زبون مادرى ات را زر بزن، هم به تقوا نزديك تره هم معنى حرف آدم مى فهمى . هر چقدر هم غرب زده باشه سر سه – چهار سال زبون مادرى ياد كسى نمى ره و خارجى و با كلاس نمى شه .
    اين همه دردسرم واسه من و اون دخترك بدبخت كه من واسش متاسف بودم سر جريانى و تو فك كردى خاطرخواشم و رفتى دنيا رو پر كردى، درست نمى كردى.و اين سوتفاهم احمقانه را ايجاد نمى كردى.

    مى گم دخترك مهربون شده!!!

    امان از تازه به دٓوران رسيده هاى خارج نشين! نه مارن نه ماهى…


  2. فكر كردن با صداى بلند-١٢٤

    May 29, 2014 by Son of Thunder

    دوستى دارم حدوداً ده – پانزده ساله، متاهل و شوهردار ، از دوستان نزديكم.آشنا به زير و بم اخلاقم.

    از دوران دوستان سطلى و نه پاكتى كه تاريخ انقضايش از ابتدا رويش حك شده اند !

    بگذريم ، كه ماندن جايز نيست.

    بحث مان كشيد به زمانى كه هفت طبقه عاشق شده بودم و تيريپ عاشقيت بر من مستولى!

    حرفى زد كه در سرم همچنان مى چرخد و مى پيچد و وادارم كرده به فكر كردن.

    گفت: آن دوران ، “تو” تويى نبود كه مى شناختيمت، آدمى بود كاملاً متفاوت، با رفتار عجيب غريب.
    خودت نبودى ، كاريكاتورى بود از تو.

    احساسى، غرق در رابطه، و جستجوگر در رابطه براى يافتن آينده، پر از تعهد و …

    و شمرد همه صفت هاى خوبى كه بايد در يك رابطه داشت ، اما اضافه كرد براى توى حيز ِ خانم باز فرارى از قيد و بند رابطه ،اين همه خصوصيت خوب نشان دادن عجيب بود ، نشان از تغيير داشت، در رابطه هاى ديگر هم ديده بودمت ، اما نه چنين زار كه اين بار افتاد *.

    با آنكه مى دانستى كه با او به جايى نخواهى رسيد ،همان روز اول آشنايى به من گفتى در دو دنياى كاملاً متفاوت زندگى مى كنيد. معنى اين همه تلاش فهميدنى نبود.

    دارم فكر مى كنم و فكر مى كنم ، كدام “من” را دوست تر دارم ؟
    “من” پاى بند ( چيزى كه يك بار در كل زندگى ام اتفاق افتاد) و يا “من”ولنگار و عمو اسدالله ، به قول اينجايى ها يك player.

    نمى دانم به جوابى نمى رسم ، اولى براى من بى تجربه در رابطه هاى اين چنينى ،دردش خرد كننده بود و صد البته لذت بخش و دومى تنهايى بسيار دارد با تمام شلوغى دوروبرت و هيجانش همراه با آزادى از قيد تعلق و حسرت يك شانه كه تنهايى هايت را با او قسمت كنى.

    و…

    * مولوى


  3. اى و آه-١٢٣

    May 28, 2014 by Son of Thunder

    مى گويند دو پيرمرد هر روز كنار هم مى نشستند و به افق خيره مى شدند ، يكى مى گفت ” اى” و يكى مى گفت ” آه” .
    و اين مكالمه براى سالها به همين روش ادامه داشت تا وقتى كه يكى از پيرمردان مرد ، و آن يكى از غم بى همدمى و نداشتن غمگسار دق كرد و به دوستش پيوست.


  4. شعر -١٢٢

    May 27, 2014 by Son of Thunder

    با آمدن ات فريب ام دادي
    يا با رفتن ات ؟

    کاش هرگز تو را نمي ديدم
    تا هميشه سراغ ات را
    از فرشتگان مي گرفتم
    تا تلخ ترين شعرم را هرگز
    در گوش خدا نمي خواندم

    کاش هرگز تو را نمي ديدم
    آن وقت
    نه بغضي در گلويم بود
    نه دل شدگي
    و نه مشتي شعر

    واهه آرمن*
    شاعر ارمنى فارسى سرا، زاده مشهد


  5. تضاد-١٢١

    May 25, 2014 by Son of Thunder

    من در عجبم اگر آن كسى كه به من سفارش طراحى وبسايت يا كار شبكه مى دهد ، و من با اين قيافه سرد و بى احساس ام برايش شيك و مجلسى صفر و يك كنان از تكنولوژى هاى خشك و بى عاطفه داستان سرايى مى كنم، بفهمد عاشق شعرم و هميشه دوست داشتم شاعر و يا نويسنده باشم و با خواندن شعرهايى بغض مى كنم، و حتى چشمانم تر مى شود.آيا كار كامپيوتريش را به مى داد؟و اصولا از اين همه تضاد ديگر مى توانست به من اعتماد كند؟
    ولى ، مجنون براى دنيا بى خطر تر است تا
    جانى.


  6. ليلا حاتمى-١٢٠

    May 24, 2014 by Son of Thunder

    واى از روزگارى كه يك بوسه بر گونه مردى نود ساله ، را بد تعبير كنند و دختر شيرين و معصوم سينماى ايران را وادار به اعترافات نامه نويسى كنند .
    واى بر حكومتى كه تمام بنيادش بر بد دلى است.
    واى بر ملتى كه حكومتش فرق بوسه دخترانه /پدرانه را از خيالات شهوت آلود و بيمار خود نداند.

    ليلاى دوست داشتنى ، به قول پدرت على حاتمى در شاهكار ماندنى هزاردستانش
    ” يك دلاك سراغ نداريد دل آدم را بشوره” .
    كاش اينان دل مى شستن از اين همه تحقير انسان و براى انسان احترام مى گذاشتند.
    ليلاى حاتمى در چشم من ، اعترافات اجبارى ات هيچ چيز از ارزش و متانت كم نمى كند و همچنان دوست داشتنى و هنرمندى.
    از خود خجل نباش و بگذار اينان شرمسار باشند كه از درك ساده ترين رفتارهاى انسانى هم قاصرند.


  7. خان دايى-١١٩

    May 20, 2014 by Son of Thunder

    به دايى ام مى گفتم خان دائى، كيفور مى شد
    تنها يك دايى داشتم ، ديگر يك دانه دايى باشى ، خان و رعيت ندارد.
    اما صداش كه مى زدم يه جان خان دايى مى گفت ، دلم مى لرزيد ، بعضى كلمه ها يه دنيا معنى توش هست،اين معنى اش اين بود كه ” يه دايى دارى كه پشتت وايساده مثل شير” ،

    با آنكه سى سال ،هزاران كيلومتر دورتر از هم زندگى كرديم اما هميشه مى دانستم كه كسى هست كه از من به يك اشاره از او به سر رسيدن.
    و اكنون غمناك و متاسف با خود فكر مى كنم كه پشتم خالى شده .


  8. چيزها ديدم -١١٨

    May 19, 2014 by Son of Thunder

    چيزها ديدم روى زمين،كه انسان فرومايه اى، پستى و فرومايگى اش را با ماسك منطقى بودن پوشش مى داد.


  9. بدى-١١٧

    May 17, 2014 by Son of Thunder

    نكند اين همه بد، قلب مرا سست كند…


  10. خار و خوار-١١٦

    May 17, 2014 by Son of Thunder

    مى گن : از محبت خارها گل مى شود
    هيچ كاه نفهميدم چرا اون سرى من خوار شدم…


  11. عشق هاى پاكتى -١١٥

    May 16, 2014 by Son of Thunder

    همكار٢٣ ساله ام هفته قبل با دوست دخترش به هم زده و با اقتدار مى گفت كه زنگ مى زند و منّت ام را خواهد كشيد.
    من هم گفتم ، منم تقريبا همسن و سال تو بودم كمى مسن تر ، همين اشتباه محاسباتى را كردم و رو هيكلم خيلى حساب واكرده بودم ، اما….
    دخترك ٣ ماه بعد دوست پسرى پيدا كرد و سال بعد ازدواج كرد و حالا هم با همان پسرك و بچه شان به خوشى زندگى مى كند و من همچنان منتظرم كه به من زنگ بزند.
    ديروز مى گفت زنگ نزداااا!!!


  12. ديدن اشتباه يا اشتباهى ديدن-١١٤

    May 16, 2014 by Son of Thunder

    يكى از علايق من عكاسى است، عكاسى هنرى و آماتور.عكاسى از مناظر، انسانها، روابط شان و از همه مهم تر جامعه پيرامونم.ريلكسم مى كند، خستگى را از تنم مى زدايد، و سرگرمى خوبى است.

    ياد مدير عامل شركتى كه در تهران كار مى كردم مى افتم كه بعد از چاپ هر بروشورى، كاتالوگى ، برنامه سمينارى و … به منشى اش مى گفت : بدين اين بچه يه نگاه كنه ، غلط هاشو بگه.
    پيرمرد دوست داشتنى بود و من كوچك ترين عضو مديريتى شركت و براى اش، بچه.
    مرا به عنوان انسانى مى ديد كه بى انضباطى و بى نظمى را به طرف العينى تشخيص مى دهم.شده بودم غلط ياب اش، چشمانم غلط ها را و ناهماهنگى ها را به سهولت مى ديد.

    مطلب از دست نرود ، چرا يادش افتادم .

    دوستى دارم ، دوست كه نه، آشنايى دارم كه عكاس قدرى است و در يكى از كالج ها عكاسى درس مى دهد، بر سر اتفاقى يكى از عكس هايم را ديد و با اصرار خواست چند تايى از عكس هايم رااز آرشيو ببيند.
    ديد ، چندين نظر فنى و عكاسى داد، در سطح آماتورى هم عكس هايم مشكلات زيادى داشتند و…
    آخر گفت :
    ديدت كاملا هنرى و نكته سنجانه، قشنگه و ديدى كاملاً انسانى داره مخصوصا اون مرد بى خانمان.
    اما يعنى به چشم تو لس آنجلس اينقدر زشت است؟ هيچ صحنه قشنگ نديدى در اين شهر؟ شهر قشنگيه اگر قشنگ اش ببينى، چرا دنيايت اينقدر تاريك است ؟در دنياى تو جز عيب چيز ديگرى نيست ؟
    مى گويم : درد هاى جامعه را بايد ديد، مى خواهم بگويم فعلا نقش من مير غضبى است و مير غضب آهسته ببر نداريم* ولى نمى گويم اولا ترجمه ميرغضب سخت است و دوما مگر من كه هستم يك آدم كه توهم عكاسى دارد ، همين .
    و حرف هايش رويم اثر داشت ، شايد هم سن و سال پدرم باشد، با تجربه و با سواد.

    استادى دارم كه دكتراى حقوق قضايى دارد و زمانى كاراگاه پليس بوده ، روزى به من گفت با اين ديد تو مى توانى در قسمت جنايى آينده خوبى داشته باشى، detail oriented هستى.

    و متاسفانه راست مى گويند، مسئله آن وقت بغرنج تر مى شود كه همين روش را در روابط ام هم دارم، و عيب هاى طرف مقابل را مى بينم و نه خوبى هايش. نه اينكه چشم بپوشم بر خوبى هايش، اما مى دانم كه دارنده اين عيوب داراى محاسنى هم هست ، داستان نيمه پر و خالى ليوان است و نوع ديد.
    وبه جز يك نفر كه به نظرم بى عيب آمد، آن هم شايد چون ديوانه وار عاشق اش بودم و نمى ديدم عيب هايش را ، همه از معايب پر بودند.

    و اين كشف خوشايندى نيست،
    شايد اختلاف فرهنگى است ، شايد منفى بافى و نهيليستى ناشى از كتاب هايست كه خواندم ، شايد جامعه اى كه مرا بزرگ كرده ديدش را به من تحميل كرده، شايدم مقصر پدرم بود كه هميشه مى گفت در هر سفرى كه رفتى اگر به نياورانش رفتى سرى هم به حلبى آباد آن شهر بزن، امان از آن نسل تحصيل كرده روشنفكر قبل از ما و آن ديد چپى شان ، ،هر چه هست نمى خواهمش ،مى خواهم از دنيا با همه بدى ها و خوبى هايش لذت ببرم، بايد روى خود كار كنم.

    * از سريال هزاردستان ، على حاتمى


  13. صبح جمعه با شما-١١٢

    May 14, 2014 by Son of Thunder

    نه جمعه است نه صبح است نه هيچ دليل قانعى براى فكر كردن به صبح جمعه.
    اما يكباره پرت مى شوم به صبح جمعه اى حدود بيست و اندى سال پيش .
    صبح جمعه اى كه راديو” صبح جمعه با شما” پخش مى كند، در اتاق كار پدرم كه دارد نقشه اى ، اتودى و يا اصلاحى بر روى يكى از پروژه هاى ساختمانى مى زند.
    خواهرم هم هست ، من خزيده ام زير ميز كار پدرم و داريم به راديو و برنامه طنز راديو گوش مى دهيم…پدر گاه گاه حركتى، شوخى مى كند و من زير ميز مى خندم. در آن سالها پدر مظهر علم و دانش است و قوى ترين مرد دنيا.
    هنوز مدرسه نمى رم و به عنوان يك بچه ارمنى هر آنچه فارسى مى دانم مديون راديو تلويزيون است و يا هم بازى هاى كودكى ام در كوچه.
    شخصيت ملون زنده ياد منوچهر نوذرى در حال اجراست
    گاه گاهى كلمه اى مى پرسم : بابا ” ملون ” چى مى شه؟
    توضيح مى دهد، مى خندم و مى خنديم به نمايش و شخصيت زرگنده مخصوصا به اسمش، كه شخصيت محبوب آن دورانم است.
    مى خندم كودكانه، و از خنده هام پدرم به وجد مى آيد و در بغلم مى گيرد و بى خيال كارش مى شود، خواهرم به جمع مان مى پيوند، سه نفرى كودكانه شاديم.
    مادرم وارد اتاق مى شود ، سينى چايى در دست ، با لبخندى بر لب مبهوت و دلشاد از حجم اين همه شادى در اتاق…
    از آن جمع شاد خالصانه كودكى ، پدرم نيست ،برنامه صبح جمعه با شما نيست، منوچهر نوذرى نيست ، ديگر خنده هاى و شادى كودكانه نيست، پرتمان كرده اند در غمكده بزرگترها… آن زمان هم غم بود ولى جنس اش فرق داشت، چيزى بود در حد غصه خوردن براى هاچ زنبور عسل كه پى مادرش مى گشت .
    ناگهان حقيقت به مانند پتك بر سرم مى خورد ، ديگر ايرانى نيست يعنى هست اما فقط در دلهايمان …و حسرت جمع شدن دوباره در خاك مادرى يك بار ديگر و لذت خنديدن بى ترس فردا در آغوش قوى و آرامش بخش پدر.
    ترسم از اينكه نسل بعد از من نفهمد كه ما چى بوديم و با يك برنامه ساده راديويى چگونه شاد مى شديم…و بياد نياورد ايرانى كه ما را بالاند ، پرورش داد براى نسل ها و قرنها، دردهايش را نفهمد.و خود را ايرانى نداند.

    ایـن دیـر مغـان ته چــک ایران قدیـــــم است
    اینجاست که من بی چک و بی چانه بمیرم*

    * استاد شهريار


  14. سكوت-١١١

    May 12, 2014 by Son of Thunder

    دردناك ترين لحظه ،لحظه است كه مى دانى حرفايت جفنگياتى بيش نيست ولى باعث آرامش قلب شكسته دوست ات مى شود.
    وقتى مى دانى بعضى چيزها را بايد خود تجربه كرد به حرف نيست، ولى دوست وظايفى دارد. دوست بايد درد دوست را بفهمد و سعى در التيامش كند.
    و خوشحالى از اينكه طرفت تلاشت را براى بهتر حس كردنش را مى فهمد و تشكر مى كند كه حرفهايش را شنيدم.