RSS Feed

March, 2014

  1. تولد-١١٣

    March 15, 2014 by Son of Thunder

    چند روز پيش زادروز ٣٤ سالگى ام بود، مثل همه تولدهايم ، بى تفاوتم و فرارى از آن. هنوز فلسفه و دليل وجودى جشن گرفتن و تبريك تولد را نمى فهمم.
    روز تولد فقط يك يادآورى است براى اين كه يك سال ديگر گذشت و پير تر شديم و يك سال به مرگ نزديك تر مى شويم و تنها دليلى كه تبريك تولدم را قابل تحمل مى كند در كنار عقى كه مى نشيند، كه شادباشى است به اينكه يك سال كمتر به خاتمه اين زندگى دارم.
    مى دانم منفى است ، تلخ است ، ديدگاهم را مى
    گويم.ولى بهتر از خود فريبى است.
    اميد چندانى به زندگى ندارم، لذتى از زندگى كردن نمى برم فقط زنده ام.نااميدم و بى آينده.
    روزى صميمى ترين دوستم كه بيشتر از ٢٠ سال رفاقت نزديك دارم و مرا به نيكى مى شناسد، پرسيد :چه مرگم است؟
    ادامه داد،مى خندى نه از ته دل، شاد مى شوى ولى فقط براى يك لحظه،حرف مى زنى ولى بى حرفى،،زود عصبانى مى شوى و از كوره در مى روى،حوصله ندارى، جايى بند نمى شوى ، با ما نمى جوشى، يارى نمى گيرى ، سردِماغ نيستى،شوخى مى كنى اما تلخ ، ظاهراً شادى اما غمگينى.
    راست مى گفت دچار كرختى شديدى هستم، انگيزه اى ندارم ، همه انگيزه هايم مرده اند، احساس پيرى مى كنم،اين سرنوشت آدمى است كه همه شادى و خوشى هايش را با دست خود قتل عام كرد.
    و باورش سخت است اما وقتى خبر مرگ كسى را مى شنوم در دل، جايى كه رودربايستى با كسى نيست، خوش به حالش مى گويم.
    پسرك مو خرمايى امروز پازلى كه خودش درست كرده بود را با غرور نشانم مى دهد ، بغلش مى كنم و به انگليسى مى گويم: outta boy. معادل آ ماشالله خودمان.
    كيفور مى شود ، فكر مى كند شاخ غول شكانده و با غرورى بيشتر از اينكه دايى اش، از او تعريف كرده ، پازلى ديگر مى آورد و با هم درستش مى كنيم .
    كمى آرامتر مى شوم،. مانده ام اين چه سرّى است كه اين چنين پسرك به كمك حالم مى آيد، اما باز تنها كه مى شوم مى دانم هنوز زندگى بى معنى است.پر از رنج است و عبث.

    مرا بگیر در آغوش لعنتیت عزیز!
    که گریه های من از شب بزرگتر شده است*

    * مهدى موسوى