RSS Feed

January, 2014

  1. كاخ سعد آباد ٨٦

    January 24, 2014 by Son of Thunder

    كاخ سعد آباد تهران ،

    پر بود از اشرافيتى حقير و ناچيز از نوع پهلوى، خانه هاى بزرگ كه به غلط و اصرار خود را كاخ مى خواندند…

    اما فضايش ملكوتى بود ، درختان سرسبز ريشه در خاكش ، هواى مطلوبش، صداى بلبلان چهچه خوانش، چشمه هاى آب خنك و گوارايش، و منظره تمام تهران از حياط پشت كاخ سبز رضاشاهى روبه رويت،روزنى بود به بهشت، دل را جلا مى داد.

    و من و تو بارها در زير درختانش قدم زديم بى حرف، گاه با حرف، دست در دست هم ، پر از بهار زيباى تهران،پر از عشق…

    روزهايى دور و حسى ناب اما ديگر دست نيافتنى…

    دلم براى پرسه در كاخ سعد آباد تنگ شده…


  2. اشتباه٨٥

    January 21, 2014 by Son of Thunder

    آدم چطور به دلش بگه ، اشتباه شده!


  3. كاتاليزور٨٤

    January 14, 2014 by Son of Thunder

    اوقاتى دل نه حرف مى خواهد، نه همدم
    نه هيچ چيز ديگرى.
    سكوت ، سكوت محض و ديگر هيچ.سكوت مى خواهد…فقط سكوت.

    نه غمگينم ، نه شاد ، نه اثرى دارم و نه اثرى مى پذيرم، احساس كاتاليزورى دارم كه بى تاثير مانده در واكنش زندگى…


  4. آقاى روحانى٨٣

    January 12, 2014 by Son of Thunder

    آقاى روحانى!!!
    درد دارد وقتى خارج نشينى چون من كه ديگر حوادث ايران بر من هيچ تاثير مستقيمى ندارد، از فرط استيصال و ناچارى و البت قحط الرجالى در زمان انتخابات و اينكه شايد دوستان و كسانش در ايران زندگى راحت ترى داشته باشند، جانب شما را بگيرد و تصميم به راى دادن در ديار غربت كند، بگذريم كه تا محل راى گيرى رفت و دقيقه آخر دست و دلش لرزيد و از راى دادن منصرف شد بنا به دلايلى ..امان از اين دل و دست.
    آقاى روحانى !!!
    درد دارد ، به همان خدايى كه وجود ندارد، درد دارد، كه در دوران تدبير و اميد و كليد ،شاعران آن مرز و بوم در بند باشند، حتما شنيده ايد وقتى مهدى موسوى در تماس كوتاهى كه با خانواده از زندان داشته گفته ” فقط برايش دعا كنند”،… فهميده چه تدبير اميدوارانه اى برايش چاق كرده اند.
    آقاى روحانى !!!
    ديگر درد ندارد گريه دارد، كه مهدى موسوى و فاطمه اختصارى در زندان اند، آنان شاعراند، شاعر يعنى كسى كه احساساتش بيشتر از حد است، انسانند كلى آدم حسابى اند، اينان فقط و فقط دنبال شعرند و ادبيات ، باور كن جايشان در زندان نيست، اصلا جاى خيلى ها در زندان نيست ، از كشيش آمريكايى – ايرانى بدبختى كه در زندان است سعيد عابدينى را
    مى گويم ، تا شاعران ما.
    مثل همكار قبلي ات بازى بگم ، بگم راه بندازم ، مثنوى هفتاد من است .

    آقاى روحانى!!!
    درد دارد ، همين مهدى موسوى به شما راى داده بود ، از شما حمايت كرده بود

    آقاى روحانى!!!
    متاسفم براى خودم و نسلم و براى تمام آن كورسوهاى اميدى كه در دلهايمان بود…

    تنها چيزى كه الان هى زمزمه مى كنم اين روزا
    فقط آرزو می کنم که بمیرم
    پس از آن بهشت و جهنم مهم نیست*

    *شعر از مهدى موسوى است، مى شناسيدش ، همان شاعرى است كه در دوران زمامدارى شما در بند كشيده شده


  5. خيارشور٨٢

    January 10, 2014 by Son of Thunder

    ما يه عمر مزرعه خيار شور داريم، نونمون از راه خيارشورگيرى در مى ياد،
    خبره اين كاريم، تو اين كسب استخون تركونديم.

    بى زحمت ما رو تو آب نمك نخوابون واسه روز مبادا…


  6. رسيدن ٨١

    January 5, 2014 by Son of Thunder

    در زندگى ام يك بار براى رسيدن به كسى دير كردم، بعد از آن ديگر هيچگاه ديگر عجله اى نداشتم…


  7. روانشناسى٨٠

    January 2, 2014 by Son of Thunder

    با دختركى آمريكايى كه دانشجوى سال آخر روانشناسى اين اواخر حشر و نشر بيشترى دارم در بارى به اتفاق دوستان نشسته بوديم گرم شوخى و شادى و خنده و صحبت…
    ساعتهايى به خنده شديد گذشت.
    تا اينكه دخترك وقتى داشتم مى رساندمش گفت:
    – مكانيزم جالبى دارى
    – مكانيزم؟
    -مى دونى از غمگين ترين انسانهايى هستى كه در تمام عمرم ديده ام، ولى با مكانيزم شوخى كردن افزاطى ات. كه الحق هم بامزه اند و به مسخره گرفتن همه چى سعى در رد و انكار غمت دارى. هيچ چيز را جدى نمى گيرى ،چون چيزهاى جدى زندگى ات بر غم هايت افزوده اند و يا اصولاً خود غم هايت شده اند و حالا كل زندگى را شوخى مى بينى …روش جالبى است اما تا ابد نمى توانى ادامه اش دهى، كم مى آورى و زندگى بى شوخى شكستت مى دهد…

    نتيجه اخلاقى:
    پيش غازى معلق بازى نتوان كرد…. و با روانشناس جماعت به قول اينجايى ها date نريد كه سوال نكرده جواب ها رو داره و پته تون رو آب مى ريزه!


  8. منفى ٧٩

    January 1, 2014 by Son of Thunder

    چطور مى توان منفى نبود، چطور مى توان پژمرده نبود،
    وقتى تمام زندگى ات غمگين بوده،
    وقتى حتى شادترين لحظات عمرت همراه با ترس و لرز و ترديد بوده؟
    وقتى زندگى ات فقط يك تاتر مزخرف بوده،
    وقتى تنها درمان شبهاى بى كسى ات تنها و تنها مستى بوده،
    چطور مى توان شاد بود وقتى تمام كتابهايى دهن كجى مى كنند، وقتى در دارفور قتل عام است ، در سوريه كشت و كشتار و در ايران شاعر زندانى مى كنند.
    چطور مى توان شاد بود وقتى تمام وجودم سراسر متاثر از غم عميقى است كه حتى هر بيننده اى آن را به سادگى در چشمانم مى خواند،
    و آن غم مرا رها نمى كند،
    من خود آتشى كه مرا داده رنگ فنا مى شناسم