RSS Feed

November, 2013

  1. پل چوبى٦٨

    November 29, 2013 by Son of Thunder

    روزی که فکر کردی یه چیزی را از ته دلت دوست داری ، هیچوقت ولش نکن،ممکن دوباره تکرار نشه.

    آدم وقتی تو سن و سال تویه ، فکر می کنه بازم پیش بیاد.
    باید ١٠-١٥ سال بگذره تا بفهمی فقط همون یه بار بوده، که حالت دیگه خوب نمی شه….عشق یعنی حالت خوب باشه

    کاش یکی اون موقع ها این چیزا رو به من می گفت…

    ديالوگ بهرام رادان در فيلم پل چوبى ساخته مهدى كرم پور


  2. فاصله٦٧

    November 22, 2013 by Son of Thunder

    عشق ما
    مانند روزهاى هفته است!
    تو شنبه و من جمعه
    نمى دانم چرا
    جمعه اينقدر به شنبه نزديك است
    اما شنبه از جمعه دور…!!!؟


  3. جنون روز٦٦

    November 21, 2013 by Son of Thunder

    آیا خود خواهم؟به کسی ٬ جز چند نفر ٬ احساسی ندارم ٬ ترحم برای هیچ کس٬به ندرت مایلم خوشایند کسی باشم٬به ندرت مایلم کسی خوشایند من باشد٬ و من کم و بیش برای خودم بی احساس٬فقط در آن هاست که درد می کشم٬طوری که کم ترین ناراحتی شان برایم درد بی پایانی می شود و با این همه ٬اگر لازم باشد با طمانینه قربانی شان می کنم٬ هر حس خوشبختی از آنها می گیرم(برایم پیش می آید که انها را بکشم)
    از کتاب جنون روز نوشته موریس بلانشو


  4. كابوس٦٥

    November 19, 2013 by Son of Thunder

    هفت تيرم را از حالت مسلح در مى آورم، و همه تير ها را از خشاب خالى مى كنم، چك مى كنم كه در خود تفنگ هیچ گلوله اى نمانده باشد.
    بعد تفنگ خالى را بر شقيقه ام مى گذارم و شليك مى كنم ، و من مى ميرم.
    مغزم بر روى ديوار پخش مى شود و تو را مى بينم كه با چشمانى از حدقه در آمده و لبخندى كه محو مى شود مرا نگاه مى كنى…
    اين كابوس من است مدتى است كه مى بينمش پشت سر هم…


  5. فراموش شدگانيم٦٤

    November 18, 2013 by Son of Thunder

    وقتى شاهين مى خونه :
    ” عاشق شدن زير خط خطر”

    من و ما كه عشقى ممنوعه را تجربه كرديم ، مى فهميم كه زير خط خطر عاشقى در آن سرزمين لعن و نفرين ،با آن نژادپرستى و خشكه مذهبى تو خالى اش يعنى چه ….

    ما شايد فراموش شدگانيم، اما فراموش نمى كنيم چيزى را كه به اندازه جان برايمان ارزش داشت …


  6. حرف هايى براى نگفتن٦٣

    November 16, 2013 by Son of Thunder

    نمى دانم به يك باره چرا به يادت تو افتادم
    بعد از گذر اين سالها
    بسيار اذيتم كردى، بسيار اذيتت كردم
    دلم را شكستى ، غرورم را هم
    از معدود آدم هاى دنيا بودى كه اشكم را ديدى، غمم را فهميدى، تو خود باعث غم هايم بودى و به اشتباه تو را پناهى براى دردهايم يافتم.

    نمى دانم چرا به يادت افتادم
    به ياد روزهاى خوشى كه با هم داشتيم، آن لرزيدن هاى دل وقت ديدارت، آن حس ناب دوست داشتن، آن حس فدا كردن كل دين و جان و دنيا براى يك لبخند تو ، و آن اندوه گم در نگاهم وقت نديدنت.

    و بسيار اذيتم كردى ، خرد و تيكه پاره كردى غرورم را، تنها داشته باقى مانده ام را… تنها اندوخته زندگى ام را.
    و تو را مسبب اين فلجى احساسى، اين ترس از ريسمان سفيد و سياه ، و اين كه با آن كه دخترك را بسيار دوست دارم ، نمى توانم احساساتم را برايش عيان كنم…
    و تماماً رفتارهاى اشتباه از خود بروز مى دهم.

    به تو اعتماد داشتم ، به عمق تمام اقيانوس ها، و تو اعتمادم را با دروغ هايت بى اعتبار كردى.

    ياد محبت هايت، آن توجه هايت ، آن شبهاى تا سحر رانندگى كردن هايمان مى افتم و اين همه حرف كه با داشتيم ،حرف هايى كه تمامى نداشت و دلتنگى بلافاصله اى كه وقتى تو مرا به قصد خانه ات تركم مى كردى.

    سالها گذشت، چيزها هم بر من ، احساس نابخشودگى اى كه دارم و مثل خوره روحم را در تاريكى مى خورد و مى تراشد،كه چرا تو را انتخاب كردم ، در دوراهى انتخاب زندگى …
    و افسوس هميشگى ام كه شايد مى توانستيم به جايى برسيم، اگر آن افسردگى خردكننده آمده به سراغ من و آن غم عظيم ات ما را تنها مى گذاشت.

    اما گويا ما دو خط موازى بوديم كه هيچگاه قرار به رسيدن به هم نداشتيم ، اما دليلي نبود كه همديگر را دوست نداشته باشيم اما مى توانستيم بهتر از اين باشيم …

    نمى دانم چرا به يادت افتادم بانوى اسفند!!!


  7. ترجمه،زبان فارسى و غزل پست مدرن و باقى قضايا٦٢

    November 16, 2013 by Son of Thunder

    داستان از انجا شروع شد كه واسه دوست آمريكايى بلوندم كه آهنگ هاى شاهين نجفى را شنيده و از موسيقى و تكنيك خوانندگى اش لذت هم گويا برده، داشتم مى گفتم كه الان در ايران موج شعرى جديدى به اسم ” غزل پست مدرن” ايجاد شده ،و شاهين نجفى در دو آلبوم آخرش تماماً از آنها استفاده كرده و خود در اصل شاعرى است كه خواننده است و اين كه خودم عاشق اين طيف فكرى شعرى هستم و ال و بل ه .

    بعد گفت يكى را ترجمه كن و مشكل آغاز شد…مشكل ندانستن زبانهاى فارسى و انگليسى نبود.

    سراسر شعر پست مدرنيزم بازى با كلمات است ، بازى بغايت زيبا
    مثل
    از تحمل که گذشتم به تحمل خوردم*
    يا
    بوی زن دادم و زن داد به موی فَشِنم*
    و باز مثلا
    از همه زندگی ام بوی عرق می آید*

    بازى با كلماتى كه به عنوان يك فارسى زبان لذتش را مى برم و حتى كيفور مى شوم ولى قابل ترجمه نيست ، جهانى نيست ، امكان ارتباط با ديگران را ندارد.

    شعرى سراپا كنايه و سراپا استفاده مجازى معنايى كه به زبان در لفافه سخن گفتن است و يا تعبير من اين است، زبانش زبان پيچاندن است زبانى كه نسل من ، اولين نسل بعد از انقلاب به وفور از آن استفاده مى كند.

    زبانى است كه تا در آن محيط بزرگ نشده باشى نمى فهميش ، زبان ايما و اشاره نسلى است، زبان رمز است ، زبان همفهمى نسلى كه فقط خود آن را مى فهمد، زبان تقيه است كه در اين سى و اندى سال بعد از انقلاب كاملا در زبان محاوره ما نهادينه شده.

    و من با تمام علاقه ام به ادبيات و شعر ، متخصص آن نيستم برداشت خود را مى گويم . شايد درست ، شايد هم غلط
    * شعر ها همه از پدر غزل پست مدرن ، سيد مهدى موسوى


  8. كوك٦١

    November 16, 2013 by Son of Thunder

    كوك نيستم اين روزها
    هر كسى هم كه از راه مى رسد دستى ميزند بر تارهايم…
    از آواى من خوشش نمى آيد و مى رود!

    چه ناكوك شده ام اين روزها…


  9. خسته٦٠

    November 15, 2013 by Son of Thunder

    خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن

    خسته ام مثل هماغوشی و ارضا نشدن


  10. خدا٥٩

    November 14, 2013 by Son of Thunder

    به عنوان يك خداناباورAthiest به اين باور رسيدم كه، احمق اونيه تلاش به اثبات خدا مى كنه و احمق تر از اون كسيه كه تلاش به نفى اش مى زنه…

    بزار مردم حالشونو ببرن!!!


  11. زندگى٥٨

    November 13, 2013 by Son of Thunder

    آه اى زندگى منم كه هنوز با همه پوچى از لبريزم


  12. سهم من ، سهم تو ، سهم ما٥٤

    November 12, 2013 by Son of Thunder

    يك بار بر بلندى كوهى مشرف به شهر جاى هميشگى ام محو تماشاى منظره شهر ، به من گفتى: علاقه ات به تماشاى اين چراغ هاى سو سو زنِ شبانه شهر سهم من از توست
    و پرسيدى : سهم تو از من چيست؟
    جوابى ندادم، از رابطه دنبال سهم نبودم .

    ولى سهم من از تو، ده دقيقه هاى قبل از هر خواب ام است كه تو را به ياد مى آورم و زير لب زمزمه كنان كه ” واقعا عجب خرى بودم من و چه گرگى بودى تو “


  13. آخه٥٧

    November 12, 2013 by Son of Thunder

    مـن مـثل شبـای بی ستـاره سـرد و خالیـم
    خب می ترسم جای عشق غصه رو یار تو کنم


  14. فرياد٥٦

    November 12, 2013 by Son of Thunder

    می خواهم از اعماق قلبم فریاد بزنم
    فریادم درون جمجمه ام می پیچد و می پیچد و به در و دیوار سرم برخورد می کند و هیج صدایی از دهانم خارج نمی شود و فقط پژواک فریادم در ذهنم باقی می ماند و آزارم می دهد .
    و مردم مثل همیشه حتی بدون یک نیم نگاه از کنارم بی تفاوت رد می شوند …
    نمی دانم شاید عادت کرده اند به همیشه دیوانه دیدنم


  15. لنى٥٥

    November 12, 2013 by Son of Thunder

    « از اصول معتبر زندگی لنی یکی این بود که هر وقت با چیزی مخالف بود بگوید :موافقم. چون کسانی که عقاید احمقانه شان را ابراز میکنند اغلب بسیار حساسند.هر قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد.

    باگ میگفت : حماقت بزرگترین نیروی روحانی تمام تاریخ بشریت است .میگفت: باید در برابر آن سر تعظیم فرود آورد٬چون همه جور معجزه ای از آن ساخته است.»

    (خداحافظ گاری کوپر نوشته ی رومن گاری ترجمه ی سروش حبیبی صفحه ی ۳۷)