RSS Feed

October, 2013

  1. آرزو ٣٨

    October 30, 2013 by Son of Thunder

    الان آرزو دارم فارغ از همه چيز بنشينم قهوه بخورم ، شعر بخوانم و جبران همه سيگار هاى ترك كرده در اين مدت را بكنم

    آنقدر شعر بخوانم بلند بلند كه باران بيايد

    و بتوانم خودگمشده ام را به سايه ام بر ديوار باز بگويم، بگويم دلتنگ آن جوان پر انرژى و شور و شرى هستم كه دنيا را مى خواست عوض كند و در عوض كردن خود ماند و از خود موجودى ساخت كه خودش هم نمى شناسد.
    بگويم همه تقصير مهاجرت نبود، تقصير سن و سال هم نيست ، اصلا كسى مقصر نيست

    و پيدايش كنم و بغلش كنم و همچون عزيزى كه گم شده
    بود و پيدا شده، يوسفى كه از مصر برگشته و زار بزنم …
    چندان بلند بلند كه آسمان باران ببارد
    و بگويمش بر من و نسل بى هويت چه گذشت ، بگويم از آن همه شور و شر فقط تمثالى ماند از يك موجود مفلوك ، بى كس و كار ، عاطل و باطل … يك شرقى تن به تند باد غرب داده…شکست خورده ، دلشکسته


  2. بى مخاطب نوشتن٣٧

    October 29, 2013 by Son of Thunder

    كسى كه وبلاگ سابقم را سال ها خواننده بوده، با خواندن وبلاگ جديدترم ، نظرى داده كه ذهنم هنوز درگيرش .

    “اين نوشتن، شکل تو نیست” و ” بی مخاطب نوشتن هايت کارهای منحصربفردی بود”…

    بر من در اين ٦-٧ سال چه گذشته ، نه من آن
    فرد سابقم و نه اينجا جايگاه قبليم…

    شايد بى مخاطب نوشتن باعت ترافيك نزديك يك ميليون بازديدكننده ماهانه بود، چون براى كسى نبود….خودم بودم در محيطى سخت آزاردهنده و سانسوركننده …

    مى گويند شعر ، هنر و … در زمان فشار و غم بهتر جلا مى يابد ، شايد ٧ سال زندگى آرام بيرون ايران مرا از خودم دور كرده، قلمم را مثل خيلى چيزهاى ديگر از من گرفته، بى هويت شدم … نه ايرانى ماندم و نه آمريكايى
    شدم
    مسخره است كه ديگر حتى خودم هم نمى توانم خود گمشده ام را بيابم.
    خودم را كجا جا گذاشتم ، در پس كدام شهر، كدام برزن ، كدام ديار، نزد كدام يار….


  3. جوانى٣٦

    October 29, 2013 by Son of Thunder

    جوانى دوران طغيان است
    دوران پرسش است
    دوران نفى است
    دوران نفى خانواده است
    اين جوانى است
    جوانى دوران شورش است ، دوران شناختن خود و پيرامون

    مرا به خاطر تلاشم به متفاوت بودن در جوانى ام محكوم نكن…


  4. دروغ٣٥

    October 29, 2013 by Son of Thunder

    تنها حسن اخلاقى من دروغه!
    يعنى مى تونم در اوج غم چنان اداى شادها رو در بيارم كه مردم به حسرت شاد بودنم را رشك ببرند


  5. تنهايى مستى٣٤

    October 28, 2013 by Son of Thunder

    گفته بودم تنهايى ام چقدر بزرگ بود و هست و خواهد بود.
    گفته بودم شايد روزى به تو گفتم و شايد نگفتم…

    تنهايى در اتاق يك نفر است، در اتوبوس چهل نفر و در قطار هزار نفر … اما تنهايى من حتى جا و مكان ندارد.

    در كلاب ها با آن صداى بلند موسيقى گريه ام مى گيرد، دلم مى پوسد، رقص مردم برايم شادى مسخره اى مى آيد، وحوشى به تماشاى وحوش ديگر آمده اند، مست و دست افشان و مستى عالمى غريب با هزارتو هايى همه سردر گم….مست ترين آدميان هم در غريو شادى مستانه شان غمى دارند… شايد مستى صورت است بر تنهايى شان و غم هاشان و خودشان
    شايد همين است ديگر مشروب نمى خورم و از مستى و مستان بيزارم… حرف هاى صد من يك غاز، ادعاهايى همه بي معنى و متوهم از بزرگى گوينده…

    اشتباه از ما بود كه خواب سرچشمه مرا
    در خيال پياله مى ديديم
    نيچه در جايى از كتاب چنين گفت زرتشت اش مى گويد : من زبانى براى اين گوشها نيستم
    نه من نيچه ام و نه هميانى دارم كه واپسين مردمان عرضه كنم، واپسين مردى هستم كه متوهمانه فكر مى كنم ابر انسانم… مانند همه ما انسانيان… با اين فرق كه قدرت اعتراف به آن چه نيستم و فكر مى كنم هستم را دارم


  6. كسالت٣٢

    October 28, 2013 by Son of Thunder

    از کسالت آه کشیدم و چشمانم را در تاریکی گشودم.این خواب چه معنی دارد جز این که من هنوزاز غوغای زندگی نرسته ام؟چگونه در بیداری یاد تو باشم. و آن گاه هوسها خوابم را به بازیچه بگیرند؟!

    پ.ن: از کتاب گدا نوشته نجیب محفوظ نویسنده مصری


  7. چيزها ديدم ٦-٣٠

    October 26, 2013 by Son of Thunder

    چيزها ديدم روى زمين، كه انسانى با اميد و حسرت مرگ روزش را شب و شبش را روز مى كرد…


  8. حس كن مرا٢٩

    October 26, 2013 by Son of Thunder

    حس کن مرا که دست برده داخل گیست
    حس کن مرا بر لکه های بالش خیست
    حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت
    حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!
    حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام
    حس کن مرا… حس کن مرا… که مثل تو تنهام!
    حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم
    بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»

    شعر: سيد مهدى موسوى


  9. ما هيچ، ما كتاب٢٨

    October 25, 2013 by Son of Thunder

    لذت قدم گذاشتن در كتابفروشى و بر حسب اتفاق پيدا كردن كتابى جذاب و فرامرش كردن دنيا و خود و با ولع خواندنش در اولين جايى كه مى توان نشست.

    هى فلانى زندگى شايد همين باشد…


  10. همراه٢٧

    October 25, 2013 by Son of Thunder

    بعضى جمله ها هستند كه در ذهن مى مانند
    دوستى داشتم و دارم يك بار جمله گفت كه تا ابد در ذهنم خواهد ماند
    ” يادم بماند ، پى راه باشم نه همراه”


  11. شخصى شديدا شخصى٢٦

    October 25, 2013 by Son of Thunder

    لعنت به تو كه شدى خط كش من براى اندازه گيرى هر دخترى
    لعنت به تو، لعنت به من و اين عشق ممنوعه كهنه نخ نما شده، عشق تمام شده كه قسمتى از وجودم براى هميشه درگيرش است
    تا كى اين طللسم مرا افسون مى كند ، تا كى بايد با مقايسه تو با هر انسانى ، خوبى هايت، بساز بودنت، مهربانى ات، خصوصيت هاى انسانى ات پر رنگ تر شود و بعد از برهم خوردن هر رابطه اى با با جمله ‘ از اين بهترشم از دست دادم’ سر ته قضيه را هم بياورم …….
    و لعنت به من….


  12. تهران٢٥

    October 23, 2013 by Son of Thunder

    تهران شهر قشنگى ه، شايدم نيست، نمى دانم…

    مثل اين كه از بچه اى بپرسيد، آيا مادرت زيباست، البته كه براى هر فرزندى مادرش زيباترين زن دنياست.
    شهرهاى زيادى در دنيا ديده ام، بالاخص اروپا و آمريكا اما تهران براى من شهر ديگرى بود،با آن گرماى ذله كننده اش. سرماى تا مغز استخوان روننده اش….هواى كثيفش ، رانندگان بى احتياط و طلبكارش ، برايم حكم بوى وطن بود ، بهشت گمشده بود، تجسم لبخند خدا بود… خدايى كه هيچ وقت نداشتم.
    تهران تنها برايم فقط زادگاهم نبود، اصلگاهم بود، ريشه ام بود، اتصال من بود به خاك پدرى ، تمام وجودم بود .

    شهر اولين هايم بود، اولين واژه ، اولين گريه، اولين عشق، اولين بوسه اولين كلاس ،اولين سيگار، اولين ولگردى در كوچه زن مست لايعقل،آبستن نطفه اولين و آخرين مهاجرت بود .
    نمى دانم منم كه اينگونه شهرم را دوست دارم و يا همه مهاجرين اينگونه اند. هنوز كه هنوز است بعد از اين همه سال غربت نشينى ، سوال اهل كجايى را جز با ” بچه تهرون” جواب نمى دهم و قيافه خارجيان به واقع ديدنيست وقتى از من محل سكونتم را مى پرسند و من با افتخار تهران را زمزمه مى كنم.
    فكر نمى كنم اهل جهان باشم،اهل تهرانم، با آن ملغمه دل به هم زنش، با آن تضاد طبقلتى مشمئز كننده اش، با آن كثيفى خيابان هايش، مردسالارى احمقانه اش، مهربانى مادربزرگ هايش
    شهر خاطراتم، دوستانم، شهرى كه پدرم را در قلبش جا داده، شهر بى وفايى من و بخشش، تهران شهر كابوس هاى دلپذير من


  13. تفكرى با صداى بلند٢٤

    October 22, 2013 by Son of Thunder

    ساعت سه صبح به وقت لوس آنجلس است و من سر كارم
    نشستم در حياط محل كارم و از زور بيكارى فكر مى كنم.
    بگذريم كه دو روز ديگر امتحانى دارم كه به قول اينجايى ها ميدترم است و از سخت ترين درس هاست ولى حس درس خواندن ندارم.و حتى يك صفحه از كتاب را نخوانده ام.
    افكارم غوطه ور در زندگى ام است در اين ٦-٧ سال مهاجرتم، مى خواهم از روز اول تا حال را جمع بندى كنم كه ارزش افزوده ام چقدر است.آيا چيزى بر من افزوده شده؟
    مغزم كم مى آورد، مانده ام مدرك دانشگاهى خارجى ارزشم است يا اينكه قهوه استارباكس مى توانم بخورم…
    خنده ام گرفته، واقعا استارباكس معيار خوبى است، بماند طعمش را دوس ندارم، اصولا مغازه اى نيست كه مرا به درونش دعوت كند ،يا مثل نانوايى كه بوى نان تازه مستم كند،نيست.
    دارم داشته هايم را با آنچه از دست داده ام مقايسه مى كنم، ضرر زيادى نكرده ام، سود زيادى هم نكرده ام.

    و در آخريك مرتبه، جديد ترين حادثه احساسى ام در برابرم ظاهر مى شود، ديگر ارزش افزوده كيلو چند؟

    غرق فكر و خيال و سبك سنگين كردن حرف هايش و حرف هايم مى شوم،آناليز مى كنم، وضعم چندان بد نيست، دوستش دارم،به او احساس دارم، نمى بينمش دلتنگش مى شوم، كودك درونش بسيار فعال است وبالغ جانش قوى… مجموعه خوبى است ، با او راحتم، كسى نيست كه قصد آزار داشته باشد، آدم شفافيست ، و دوست داشتنى، فكر كنم او هم ته حسى به من داشته باشد،با او احساس كسالت و خستگى نمى كنم ، گذر زمان تند است و زود مى گذرد در حضورش.خنده هايش و سرزندگى اش واقعيست، ارزش اش را دارم؟…
    چرا واژه ارزش از ذهنم پاك نمى شود، ارزش ، ارزش و باز ارزش.
    ارزش يعنى اينكه بها گذاشتن، قيمت گذارى، يعنى معامله…
    و در ذهن خود به خود نهيب مى زنم ، مرد حسابى اينقدر مزخرف فكر نكن، اين درى ورى ها چيست، بگذار از اين رابطه ناب انسانى لذت ببرى، به حس خوبى كه وقتى با او هستى فك كن نه به ارزش، ارزش چى ،كشك چى
    و مهم تر از همه به اين كه در حضور او احساس انسان بهترى بودن را مى كنى… بايد كارى كنى كه اين حس و داشتن او دايمى باشد…و مهم تر از همه  در حضور او کمتر احساس خشم از زن می کنم، کمتر به غم اسفند می اندیشم
    اگر سيگار را ترك نكرده بودم الان حقش بود يه سيگارى مى گيراندم…


  14. تنهايم مى گذارى٢٣

    October 22, 2013 by Son of Thunder

    اگر بفهمى كه دوستت دارم، تو هم تنهايم مى گذارى؟، مثل همه كسانى كه دوستشان داشتم و نيستند ديگر


  15. نا امیدی٢٢

    October 15, 2013 by Son of Thunder

    از بوی تند خشم زنی مثل تو

    تا ناامیدی من از مرد بودنم/