RSS Feed

پرسه در خاطرات -١٣١

June 12, 2014 by Son of Thunder

ترم تابستان برنداشته ام، با آن كه كلاً از زندگى عقبم و چه برسد به برنامه اى كه ريخته ام براى هر چه زودتر فارع التحصيلى.
حس اش نيست، مى خوام بدون دغدغه فقط كتاب هاى متفرقه غير مرتبط به رشته تحصيلى ام و كارم را بخوانم.
دلم لك زده براى روزهايى كه بى هيچ فكرى بى فلسفه كناب مى خوانم. البته سهراب سپهرى آبش را بى فلسفه مى خورد ماى ادعادار كتاب هايمان را.
فكر ايران رفتن آنى ولم نمى كند، در اين ٧-٨ سال كه اينجايم بسيار شده كه دلم ايران بخواهد،اما اين بار نمى دانم جدى تر است.

زندگى سريع مدرن باب ميل ما شرقى ها نيست، نفس كم مى آوريم، احساس خستگى مى كنيم.
ما مردمانى هستيم كه دوست داريم مهمان كه مى رويم گل بگويم و گل بشنويم ، و اين كار وقت مى خواهد، كه اينجا نيست.
اصلا گل گفتن و شنفتن به تريج قباى مدرنيته بر خورننده است، بايد حرف را زد و رفت، مثل ماشين.
دلم عكاسى در سرزمين گل و بلبل كرده، آن مناظر زيبا و بكر، آن مردمان مهربان روستايى.

خنده دار است ، چند روز است ياد پير زن روستايى اطراف سرعين اردبيل افتاده ام. ٢٤ ساله بودم ، شايد ٢٥ ، گمشده در آن ديار، پيرزنى در سينه كش جاده پيدا .
نمى شناختمش،از او مسير مى پرسيدم .
من بودم و بانوى ارديبهشتى ، هدف گردنه حيران بود.فارسى اش زياد خوب نبود، يعنى معقول حرف مى زند، بر خلاف اين تازه به دوران رسيده ها ،من تركان پارسى گو و لجهه تركى مستتر در فارسى شان را دوست دارم، شيرين است،اما فشار به خود مى آورد ، انصاف نديدم به زحمتش بيندارم ، تركى بلدم با لهجه كاملاً فارسى كه هر شنونده اى را متقاعد مى كند زبان مادرى ام نيست. نگاهش نگاه مادر بود كه به كودكى مرا از صرافت شيطنت مى انداخت. اطمينان بخش كه بلدم راه مى داند.
اول بار حكايت خود به او بازگفتم كه از تهرانم و عذر خواستم كه تركى ام زياد خوب نيست، و مسير خواستم و مكانى براى صبحانه معروف آن خطه سرشير وعسل اش …

نگاهم كرد، نگاه ،نگاه مادربزرگم بود در عمق چشمانش.، از همان جنس، خنديد ، يا تلفظ كلمه اى را اشتباه گفته بودم و يا فقط به قصد مهربانى .
مسير را كه گفت و گفت كه ماشالله خوب حرف مى زنم زبان مادرى اش را، تعارف بود يا واقعيت نمى دانم، اين از مسايلى است كه سخت بتوان فهميد در ايران.اندكى حرف زدم از هر درى تا وقت خداحافظى شد.
،با نگاهى به ماشين گفت ” گوزل دى” يعنى خوشگله.
منظورش را نفهميدم، گفت ” زن ات را مى گويم “. و من نگفتم كه زنم نيست ، دوست دخترم است، ناگهان فضا را احساس كردم، تفاوت ها را ديدم و … تشكرى كردم غرق در عمق تفاوت ها و همزمان در شباهت ها .
در آخر دعاى خيرى كرد بدين مضمون ” ساغ اول” يعنى زنده باشى.
و به راه افتاديم…
حالا به كدامين راه پيدا كنم پيرزن راهياب را در اين غربت نفس گير…