RSS Feed

نوروز-١٥٦

March 20, 2015 by Son of Thunder

باز نوروزى ديگر رسيد و غم غربت بر دلم سنگينى كرد ، همچون پتكى بر سرم خورد كه ايران نيستم و زيبايى هاى عيد را نخواهم ديد

شلوغى شب عيد، غوغاى ماشين ها، شادى مردم از خريد عيد، چانه زدنهاى براى تخفيف و رندى فروشندگان و خوشى كودكان از ١٥ روز تعطيلى، تكاليف جانفرساى عيد كه مانند زهرى مهلك به جان دانش آموزان بود

ذوق عيدى گرفتن از همه، مخصوصا اسكناس هاى تا نخورده اى كه پدر هر سال به ما مى داد، مهم ارزش ريالى اش نبود، مهم نويى آن بود كه جلوه گر سالى نو بود، به همراه لبخندى از پدر ، برايم تداعى كننده و تضمين سالى ميمون و مبارك بود

حيف خانه كندم و مهاجرت كردم و همه چيزم ، قسمتى از وجودم و آن اسكناس هاى تانخورده را جاگذاشتم در خاك پدرى

امان از اين نوستالوژى كشنده، حتى اگر همه خانواده ات در كنارت در غربت باشد ، باز غربت غربت است ، خاك پذيرنده مهربانش با همه مهر مردمانش برايت غريب است، ايران تنها خاك نبود ، هويت بود اصل بود ، رشته اتصال تو بود به تاريخ ات به گذشته مشترك ات ، افسوس كه آن ريسمان بريده شد

نوروز بر همگان مبارك