RSS Feed

فكر كردن با صداى بلند-١٢٤

May 29, 2014 by Son of Thunder

دوستى دارم حدوداً ده – پانزده ساله، متاهل و شوهردار ، از دوستان نزديكم.آشنا به زير و بم اخلاقم.

از دوران دوستان سطلى و نه پاكتى كه تاريخ انقضايش از ابتدا رويش حك شده اند !

بگذريم ، كه ماندن جايز نيست.

بحث مان كشيد به زمانى كه هفت طبقه عاشق شده بودم و تيريپ عاشقيت بر من مستولى!

حرفى زد كه در سرم همچنان مى چرخد و مى پيچد و وادارم كرده به فكر كردن.

گفت: آن دوران ، “تو” تويى نبود كه مى شناختيمت، آدمى بود كاملاً متفاوت، با رفتار عجيب غريب.
خودت نبودى ، كاريكاتورى بود از تو.

احساسى، غرق در رابطه، و جستجوگر در رابطه براى يافتن آينده، پر از تعهد و …

و شمرد همه صفت هاى خوبى كه بايد در يك رابطه داشت ، اما اضافه كرد براى توى حيز ِ خانم باز فرارى از قيد و بند رابطه ،اين همه خصوصيت خوب نشان دادن عجيب بود ، نشان از تغيير داشت، در رابطه هاى ديگر هم ديده بودمت ، اما نه چنين زار كه اين بار افتاد *.

با آنكه مى دانستى كه با او به جايى نخواهى رسيد ،همان روز اول آشنايى به من گفتى در دو دنياى كاملاً متفاوت زندگى مى كنيد. معنى اين همه تلاش فهميدنى نبود.

دارم فكر مى كنم و فكر مى كنم ، كدام “من” را دوست تر دارم ؟
“من” پاى بند ( چيزى كه يك بار در كل زندگى ام اتفاق افتاد) و يا “من”ولنگار و عمو اسدالله ، به قول اينجايى ها يك player.

نمى دانم به جوابى نمى رسم ، اولى براى من بى تجربه در رابطه هاى اين چنينى ،دردش خرد كننده بود و صد البته لذت بخش و دومى تنهايى بسيار دارد با تمام شلوغى دوروبرت و هيجانش همراه با آزادى از قيد تعلق و حسرت يك شانه كه تنهايى هايت را با او قسمت كنى.

و…

* مولوى