RSS Feed

تنهايى مستى٣٤

October 28, 2013 by Son of Thunder

گفته بودم تنهايى ام چقدر بزرگ بود و هست و خواهد بود.
گفته بودم شايد روزى به تو گفتم و شايد نگفتم…

تنهايى در اتاق يك نفر است، در اتوبوس چهل نفر و در قطار هزار نفر … اما تنهايى من حتى جا و مكان ندارد.

در كلاب ها با آن صداى بلند موسيقى گريه ام مى گيرد، دلم مى پوسد، رقص مردم برايم شادى مسخره اى مى آيد، وحوشى به تماشاى وحوش ديگر آمده اند، مست و دست افشان و مستى عالمى غريب با هزارتو هايى همه سردر گم….مست ترين آدميان هم در غريو شادى مستانه شان غمى دارند… شايد مستى صورت است بر تنهايى شان و غم هاشان و خودشان
شايد همين است ديگر مشروب نمى خورم و از مستى و مستان بيزارم… حرف هاى صد من يك غاز، ادعاهايى همه بي معنى و متوهم از بزرگى گوينده…

اشتباه از ما بود كه خواب سرچشمه مرا
در خيال پياله مى ديديم
نيچه در جايى از كتاب چنين گفت زرتشت اش مى گويد : من زبانى براى اين گوشها نيستم
نه من نيچه ام و نه هميانى دارم كه واپسين مردمان عرضه كنم، واپسين مردى هستم كه متوهمانه فكر مى كنم ابر انسانم… مانند همه ما انسانيان… با اين فرق كه قدرت اعتراف به آن چه نيستم و فكر مى كنم هستم را دارم