RSS Feed

تنهايى٧٧

December 31, 2013 by Son of Thunder

در خانه مجردى ام در تهران، يكى از اتاق ها فقط براى خودم بود، جز براى من به همه بسته بود، اتاق فكرم بود، اتاق نوشتن ها و سناريوهايم ، اتاق موسيقى زدن هايم، اتاق نقاشى هايم، و عكس هايى كه گرفته بودم…در يك كلام اتاق هنرى من بود.

هيچ كس حق ورود نداشت ، قلمرويم بود، پادشاهى تك نفره ام، چند بارى فقط به دوست دختر آن زمانم،عشق نافرجام دوطرفه زندگى قربانى شده از نژادپرستى قوم هايمان، اجازه دخول داده بودم. و او مبهوت از اينكه يك انسان درون و برونش چقدر مى تواند متفاوت و متضاد باشد.

تنهايى خودخواسته اى بود كه تنها با خود تقسيمش كرده بودم. وقت هايى است كه انسان دوست دارد تنهايى باشد، فارغ از كان و مكان.

گذشت ايامى و عازم آمريكا بودم.
تمام نقاشى ها، نوشته هاى كاغذى ام و ويولونم را سوزاندم.
تمام نوشته ها و عكس هايم را كه در هاردى بود را از بين بردم… و براى اطمينان بيشتر با خود به آمريكا آوردم و بعدتر ها در اقيانوس آرام دفنشان كردم .

هيچ گاه نخواسته اداى كافكا را در بياورم، زمانى كه از دوستش مى خواهد كه همه آثارش را بعد مرگ بسوزاند.
نه كافكا هستم ، نه اصولا مزخرفات من در حد كافكا و كارهايم در حد هيچ هم نبودند ، … ولى احساس كافكا را كامل مى فهمم ، كتاب هاى كافكا هم تنهايى هاى او بودند…

فرق است بين كسى كه تنهايى را خودخواسته انتخاب كرده و كسى كه تنها مانده، تنهايى خودخواسته،تنهايى مقدس است