RSS Feed

بازى زندگى -١٣٨

June 29, 2014 by Son of Thunder

آخر هفته ها دلم مى گيرد، افسردگى بر من غلبه مى كند.
نه دوستى دور و برم مانده كه با او وقت بگذرانم، دوستان موافق ام همه ازدواج كرده اند و آغشته به روزمرگى زندگى و اهل و عيال.
و همسرانشان، حضور دوست مجرد كمى تا قسمتى معلوم الحال شوهرشان را در كنار شوهرانشان چندان خوش ندارند . كه حق هم حدودى دارند…

و هيچ دختركى در زندگى ام نيست جز نورهای چشمانم،در آخرين خانه تكانى ام همه شان را از زندگى ام بيرون كردم، روابطى بيهوده و صرفاً براساس دروغ و مسائل جنسى.
به معناى واقعى كلمه تنها ماندم،

نه ديدارى ، نه بيدارى، نه دستى از سر يارى.
مرا آشفته مى دارد چنين آشفته بازارى

زمانى بود دور و برم پر بود از دختركانى مناسب براى رابطه هاى جدى ولى من پى آن رابطه نبودم و دنبال پيچاندن و استفاده از آنان بودم،حال كه مى خواهم رابطه اى جدى داشته باشم هيچ كس كه مناسب باشد در اطرافم نيست …

بازى كثيفى است اين زندگى.