RSS Feed

افسوس٧٠

December 5, 2013 by Son of Thunder

بعضى حرفا از ذهن پاك نمى شن

مثل حرف دوستى از دوران خوب دبيرستان، در بارى در كنار اقيانوس اطلس، با نيم نگاهى به من ، زمزمه كنان گفت: نبايد اينطور مى شد ، تو زرنگ ترين ، باهوش ترين و باسوادترين ما بودى، چرا به جايى نرسيدى آنطور كه ما انتظار داشتيم… رسيدى ها اما نه آن چيزى كه من حداقل فكرش را مى كردم.
نگاهش كردم ، حرفى نبود. تنها نگاهش كردم . حرف حساب جواب ندارد. مى توانستم برايش بگويم بر من چه ها گذشت، هم دلايلم هم توجيه هايم را.
روزهاى سختى كه هم در ايران و هم در آمريكا گذراندم، روزهايى بى كسى ، فشار عصبى، تحقير، ناتوانى اين دست هاى سيمانى… از اينكه روزهايى بود كه نان براى خوردن نداشتم ، روزهايى كه همه چيز داشتم جز يك راهنما، يك نفر كه به من بگويد راه چيست…. بگويمش كه كورمال كورمال راهم را يافته ام…خواستم بگويم خود را يك شكست، يك نغمه ناجور مى دانم
اما نگفتم…
تنها چيزى كه گفتم اين بود: حق با تويه ، سگ برينه به اين شانس و قسمت …بگذريم …
و از پشت شيشه محو تماشاى انعكاس نور ماه در آبهاى سياه گون اطلس شدم و همزمان تمام آن روزها را در ذهن خود مرور مى كردم…