RSS Feed
  1. عروسی نور-۱۷۶

    March 24, 2018 by Son of Thunder

    نشسته ای و لباس عروسیت خیس است

    هنوز منتظری تا که زنگ را بزنم

    برای تو که در آغاز زندگی هستی

    چگونه حرف ز پایان ماجرا بزنم؟!

    پ،ن:خوشبختی ات آرزوی ام
    پ.ن: تو به اندازه تنهایی من خوشبخت باش
    من همچنان به اندازه زیبایی تو تنهایم


  2. چشم هایش-۱۷۵

    March 11, 2018 by Son of Thunder

    چشم هایش آخرین بیت یک مرثیه
    چشم هایش غم قرنها سکوت
    چشم هایش نگاه پرنده ای مهاجر قبل کوچ
    چشم هایش آخرین بازمانده از تاراج
    نور چشمانی بی فروغ

     

    پ.ن:غرقم در غم چشمانت که سنگینی عقب نشینی قوای  شکست خورده تمام جنگ های دنیا بود

    پ.ن: متاسفم کمکی از دست من  بر نمی آیید،نور کم سوی چشمانم


  3. بی حوصلگی-۱۷۴

    February 20, 2018 by Son of Thunder

    اومدی ما رو بیقرار کردی و رفتی؟
    ما که سرمون به راه بود و دلمون به جا
    ترک کسب و کار کردیم،
    یار هم که نداریم از بی دلی
    بگو که ترک شهر و دیار کنیم

     

     

    هزاردستان-علی حاتمی


  4. درد-۱۷۳

    February 3, 2018 by Son of Thunder

    من
    اين همه رنج را تحمل نكردم
    كه تو هم
    رفته رفته
    شبيه ديگران بشوى

    جميل مريچ

    در خموشی من فریادهاست

    -فریدون مشیری

    پ.ن: بعد از این همه سال آمده ای که عاشق نفر دیگری هستی و عذاب ام بدهی؟ چرا آمدی؟چرا اینقدر من و احساساتم برایت بی ارزش است؟ نداشتنت یک درد بود ، داشتنت هزار و یک
    پ.ن: یک بار که قدرت محبت را در من کشتی،حال شاید آمده ای باورم به معجزه را هم از بین ببری
    پ.ن: حالت بهتر شد می روم ومرا  دیگر نخواهی دید، نه اثری، نه خبری و هیچ چیزی
    پ.ن:سرطان شریف عزلت ،تن من باز دگرباره ارزانی تو باد


  5. دیدار-۱۷۲

    December 9, 2017 by Son of Thunder

    فریاد زدم دوباره دیداری هست

     

    پ.ن: جهت ثبت در تاریخ

    پ.ن:
    وقتی آمد
    آمد
    وقتی بود
    بود
    وقتی رفت
    بود


  6. حرف-۱۷۱

    October 12, 2017 by Son of Thunder

    کاش دهن ها ترازو داشت تا متوجه سنگینی حرفایی که میزند، می شدند

     

    پ.ن: متنفرم از مستی
    پ.ن: متنفرم از تماس های مستانه
    پ.ن: متنفرم از زمانی که مستی، در یک مستی تمام قد ترا این چنین بیرحمانه به محاکمه می کشد
    پ.ن: متنفرم که حرفهایش تمام درست است
    پ.ن:نور چشمان! قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

    بغلش می‌کنی از اون‌ورِ خط
    وسطِ حرف‌های ناگفته
    بغلش می‌کنی و مطمئنی…
    اتفاق بدی نمی‌افته…

    – سیدمهدی موسوی


  7. بانوی اسفند-۱۷۰

    August 3, 2017 by Son of Thunder

    اکنون کجاست؟

    چه می کند؟

    کسی که فراموشش کرده ام

    • عباس کیارستمی

  8. تفریح ناسالم-۱۶۹

    March 5, 2017 by Son of Thunder

    گاهى اوقات دلم تفريح ناسالم و دردآور مى خواهد

    مثلِ فكر كردن به تو بانوی اسفند!

    پ.ن:

    اگر يك روز مجبور شدم
    كه تو را ترك كنم
    كوچك بودن عشقم را نه
    بزرگ بودن ناچارى ام را باور كن

    آتيلا ايلهان


  9. رام -ناز-۱۶۸

    December 25, 2016 by Son of Thunder

     

    زمانی می رسد که آدمی دیگر تلاشی به هیچ چیز و کس نمی کند و رام خود می شود

    پ.ن: بگویم کاش اینجا بودی دروغ نگفته ام، دلم ناز کردن می خواهد و ناز کشیده شدن به توسط تو…بانوی مهر پر مهر


  10. طلسم شده-۱۶۷

    November 29, 2016 by Son of Thunder

    تنم فرسود

    و عقلم رفت

    و عشقم همچنان باقی

    سعدی

     

    …پ.ن شخصی: چرا فراموشم نمی شوی،چند رابطه دیگر باید قربانی شود تا فکرزهراگین ات بعد از این همه سال فراموشم شود اسفندی افسونگر

    تو هبچ نقطه ضعفی نداشتی
    من داشتم
    عاشقت بودم

     


  11. باز آمده بودش به خواب-۱۶۵

    March 9, 2016 by Son of Thunder

    من با رخ چون خزان خرابم بی تو

    تو با رخ چون بهار چونی بی من

    مولوی
    پ.ن:
    شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
    باز به پیران سر رید به اعصاب ما

     

    پ.ن

    احساس می کنم 
    کسی که نیست
    کسی که هست را
    …از پا در می آورد

    گروس عبدالملکیان


  12. دوست داشتن

    January 6, 2016 by Son of Thunder



    تو هم اگر بفهمی دلتنک ات می شوم ، ترکم می کنی؟


  13. نژادپرستى -١٦٤

    December 12, 2015 by Son of Thunder

    در عجبم از مردمى كه هم زمان كه از اينكه در كنگره و سناى آمريكا قانونى در حال تصويب است كه براى ايرانى ها هم بد مى شود، پستان به تنور مى چسبانند. ولى از سخنان آن احمق مضحك جمهورى خواه فاشيستِ نژادپرست ، ترامپ نه به صورت علنى كه پنهانى حمايت مى كنند. از مركل تنفر دارند كه چرا اروپا را با راه دادن سورى هاى بى پناه خراب كرده ، نظرات مشمئزكننده نژادپرستى عليه مسلمانان مى گويند ولى انتظار دارند حقوق آنها در آمريكا رعايت شود.روى سخنم با آن دسته از ايرانى هايى است كه حدود صد سال پيش از جور ستم و نژادكشى عثمانى ها به ايران پناه اوردند ، شما كه خود قربانى ستم و قتل عام هستيد ، شما و اجداد شما خود پناهنده به كشور ديگريد ، به ياد آوريد اگر ايرانيان آن زمان هم اگر شما را نمى پذيرفتند و همان گفتمان خودتان را در پيش نمى گرفتند چه مى شد؟ نه اينكه با وجود اختلاف نژادى و دينى ايرانى هاى مسلمان، ما را با آغوش باز پذيرفتند؟ شما هم بگذاريد كه اين سورى هاى بى خانمان از جنگ هم لختى احساس زندگى و آرامش كنند.
    چطور مى شود اين همه تناقض داشت و بتوان به زندگى عادى ادامه داد.

    به قول سعدى :

    كه مرد ار چه بر ساحل است اى رفيق / نياسايد و دوستانش غريق


  14. درد-١٦٣

    December 5, 2015 by Son of Thunder

    دردى رفت و دردى ديگر آمد

    براى فرار از اژدها به مار غاشيه پناه بردم و خود مانده ام چگونه اكنون  از اين چگونه خلاص شوم

    سينه مالامال درد است اى دريعا همدمى

    بعضى ها ذاتاً معتاد اند ، از اعتيادى به اعتياد ديگر و فردى به فرد ديگر و از عادتى به عادت در جريان اند


  15. پدر -١٦٧

    October 22, 2015 by Son of Thunder

    در زندگي اوقاتي است كه كمبود حضور پدر به شدت احساس مى شود. حتي اگر ٣٦ ساله باشي، براي خودت مردي شده باشي.

    حتي اگر در زمان حيات اش ، با هم بسيار اختلاف عقيده داشته باشيد. اما  نبودش شديدا احساس مى شود، تا با او بشود مشورت كرد و گره از كاري گشوده شود.

    كاش اينجا بودي تا با هم مردانه دو كلمه حرف حساب مى زديم.


  16. زندگي-١٦٦

    October 16, 2015 by Son of Thunder

    ديرى است كه در پى چرايى اين هستم كه چرا ديگر شاد نيستم؟

    چرا هيچ چيز شادم نمى كند، و همه چيز برايم مضحك، بى معنى و جلف مى آيد.

    هر چيزي و هر كس هر چند تازه به زودى طراوت خود را از دست مى دهد و حوصله ام را سر مى برد و عقم مى نشيند؟

    چرا اين چنين شده ام؟


  17. دوباره نویسی-165

    October 12, 2015 by Son of Thunder

    برگشتم، سایتی را که از بین رفته بود را به حال اول برکرداندم

    می نویسم بعد ازاین گاه گاهی


  18. خستگى هويتى-١٦٢

    August 25, 2015 by Son of Thunder

    در اتاقم نشسته ام ، سيگارى در دست و افكارى مشوش در سرم

    به اينكه چه مى خواهم و اينكه به طور قطع نمى دانم و اين سردرگمى عذابم مى دهد

    هيچ چيز شادم نمى كند، وقتى در امريكا هستم فكر ايران رهايم نمى كند و وقتى ايرانم فكر امريكا

    شدم وصله ناجور هر دو جا ، در آنجا مرا نمى فهمند و در اينجا من اينان را نمى فهمم

    دوست داشتم پرنده بودم بى هيچ دلبستگى و پر مى كشيدم و مى رفتم و مى رفتم تا جايى كه نه صحبت هويت بود و نه اصليت و نه زندگى

    خسته ام ،خسته رى را

    من از دست غمت ، چه مشكل ببرم جان، اینجا هم رهایم نمی کند این افکار تو… رهایم کن فسون اسفند


  19. تهران-١٦١

    July 12, 2015 by Son of Thunder

    هفته آخري است كه تهرانم، مى رسم خانه از مسافرتى ناخواسته، بغض فروخورده چند روزم را همراه دارم

    خانه خالى است مثل تهران، مثل زندگى ام ، مثل اين دل ناماندگار بى درمان

    و زار زار گريه مى كنم ، مهم نيست سى و چند ساله باشى ، در آغوش مادر گريه كردن آرامش بخش است، حتى اگر مادرت پير و فرتوت و بى قواره شده باشد

    حتى اگر ولش كرده باشى به اميد رجاله ها

    حتى اگر  تهران، مادرت را،   ديگر نشناسى


  20. سالها-۱۶۰

    May 22, 2015 by Son of Thunder

    سالها باید می گذشت تا می فهمید متضاد ها همدیگر را تکمیل نمی کنند بلکه نقض می کنند.

    سیاه کامل کننده سفید نیست ،تنها ضد آن است. نه سیاه سفید است و نه سفید سیاه.

    . سالها باید می گذشت تا می فهمید که ثمره تمدن بشری تنها ، ترس و ناتوانی بوده. .

    ترس از ناشناخته ها و ناتوانی در مقابل اش

    .دستهای سیمانی* من ،  بر شما سخت گرفته ام، شما نه علت که تنها معلول بوده اید.

    مرا ببخشایید ای دستهای سیمانی ناتوانم

    جمع اضداد فقط از بیرون جذاب است و اما از درون متلاشی می کند

       سالهای لعنتی برای این همه سال فریب ام داده اید و ناتوانم را پنهان کرده ای

      برگرفته از شعر فروغ فرخزاد*


  21. احمق-١٥٩

    April 28, 2015 by Son of Thunder

    چقدر احمقم من كه با افرادى كه شعورى سواد كافى ندارند بحث عقيدتى مى كنم

    حتما آتيست بودن من از عصبانيتم از موجود موهومى به نام خداست نه دلايل علمى!!!!!


  22. گفتگو -١٥٨

    March 30, 2015 by Son of Thunder

    گفت: كه بود؟

    گفتم: به سان ماه بود و مه سا


  23. اشتباهى-١٥٧

    March 28, 2015 by Son of Thunder

    سخت ترين اعتراف براى اين است كه معترفم به اشتباه بودنم، به اشتباهى بودنم.

    گوساله آمدن و گاو رفتن ، موهبتى است كه فقط نصيب بنده مخلص اش مى آيد.

    خسته ام، بى هدف، چيزى نه ارضايم مى كند نه راضى ام.

    و شايد يك پايان بتواند بر اين بى سامانى ام درمان باشد


  24. نوروز-١٥٦

    March 20, 2015 by Son of Thunder

    باز نوروزى ديگر رسيد و غم غربت بر دلم سنگينى كرد ، همچون پتكى بر سرم خورد كه ايران نيستم و زيبايى هاى عيد را نخواهم ديد

    شلوغى شب عيد، غوغاى ماشين ها، شادى مردم از خريد عيد، چانه زدنهاى براى تخفيف و رندى فروشندگان و خوشى كودكان از ١٥ روز تعطيلى، تكاليف جانفرساى عيد كه مانند زهرى مهلك به جان دانش آموزان بود

    ذوق عيدى گرفتن از همه، مخصوصا اسكناس هاى تا نخورده اى كه پدر هر سال به ما مى داد، مهم ارزش ريالى اش نبود، مهم نويى آن بود كه جلوه گر سالى نو بود، به همراه لبخندى از پدر ، برايم تداعى كننده و تضمين سالى ميمون و مبارك بود

    حيف خانه كندم و مهاجرت كردم و همه چيزم ، قسمتى از وجودم و آن اسكناس هاى تانخورده را جاگذاشتم در خاك پدرى

    امان از اين نوستالوژى كشنده، حتى اگر همه خانواده ات در كنارت در غربت باشد ، باز غربت غربت است ، خاك پذيرنده مهربانش با همه مهر مردمانش برايت غريب است، ايران تنها خاك نبود ، هويت بود اصل بود ، رشته اتصال تو بود به تاريخ ات به گذشته مشترك ات ، افسوس كه آن ريسمان بريده شد

    نوروز بر همگان مبارك


  25. هويت-١٥٥

    February 4, 2015 by Son of Thunder

    به او مى گويم حدود ده سالى است كه در آمريكا هستم . باورش نمى شود . مى گويد زبان فارسى ات هيچ تغييرى نكرده. حتى اصطلاحات روزانه مصطلح در زندگى روزمره ايران وا به كار مى برى.

    برايش مى گويم عقم مى نشيند از آدم هاى تازه به دوران رسيده اى كه فكر مى كنند چون به خارج آمده اند بايد حتما خارجى بشوند. از اينكه اگر حين سخن به فارسى اگر از like و big time و oh yeah و ديگر ادوات تظاهر به دانايى به زبان انگليسى را چاشنى گفتار خود نكنند ، و مخاطب فكر كند كه اينان تازه به خارج آمده اند.
    و اما اگر شروع به صحبت به انگليسى سليس كنى مثل آن جانور زحمتكش مى مانند در گل .

    مى گويمش هويت چيزى نيست كه بشود در هر بازارى پيدايش كرد و به هر قيمتى خريد. هويت هر انسان در طى قرنها ايجاد مى شود. به اين راحتى عوض كردنى نيست ، زمان مى برد. هيچ انسانى به ناگاه قرمه سبزى خور نمى شود ، هزاران سال تاريخ پشت همين غذا است.

    برايش مى گويم موارد زيادى ديده ام كه انسانى حتى لهجه زبان مادرى اش را عوض مى كند تا شبيه جمع شود. ارمنى ايران با لهجه ارمنستان ، يا افغانى با لهجه ايران و متظاهر به متولد مشهد بودن ! سخن مى گويند كه قبايى گشاد است به اين هيكل نزار و زار مى زند از شدت قبيحى !

    هويت يعنى اينكه هر چه هستى باش.
    اما سعى به بهتر شدن خود كردن ايرادى ندارد اما بدون انكار بودن و عقبه خويش.